این قدر ها هم نمی گویم حواسمان باشد. لازم نیست مویی از ماست بکشیم بیرون. آن قدر عیان است که پای یکی از سفره های افطاری به خاطر یک مهمان شاهکار جدید رضا عطاران را نه با دقت هم نگاه کنیم دهانمان باز می ماند از این همه درس اخلاق.
من اگر بودم در لیست سانسور سیمای جمهوری اسلامی کنار لباس هایی که یقه های باز دارند یا صورت های آرایش شده یاصحنه های .... کل سریال های رضا عطاران را هم اضافه می کردم. یک وقت می گوییم چرند است اما می خنداند. ماه رمضان را هم مدتی است فهمیده ایم که خدا مهمانی گرفته برای همین مدل خوشی ها و جشن ها دیگر. برای کمک به خدا و رونق دادن به مهمانی اش مردم را ببندیم به فیلم و سریال و جٌنگ و مجری و مهمان. آن قدر که به زحمت فقط برای ربنای شجریان وقت می ماند. اما یک وقت است که قیمت این خنداندن بدجوری بالا می رود. این جناب قبلا در سریال های خودش آدمی بیکاره و لوده و مفت خور و بی معرفت و اهل همه جور دوز و کلک و صفات بد اخلاقی بود و هر قسمت تاکید می شد با وجود این همه ولی قلبش پاک است! در این سریال آخری یک فقره به فضایل اخلاقی اش اضافه شده. این بار یک معتاد روبه راه است که کیف زندگی اش را می کند. روابط خوبی با دختر خوش زبانش دارد و اگر هزینه های اعتیادش تامین باشد دیگر مشکلی در کار نیست. این رابگذارید کنار سایر شخصیت های سریال که یکی بدتر از دیگری است. این همه وقاحت و بیشعوری متراکم را نمی توانم هضم کنم. واقعا یک نفر توی این سازمان عریض و طویل نیست بگوید این چیست برای پای سفره افطار مردم ساخته اید؟
وقتی استدلال می شود که مردم سریال های افطار را دوست دارند یاد حرف دکتر ب می افتم. می گفت صدا و سیما مردم را از بحث ها و برنامه های دینی اشباع می کند و این اثر معکوس تربیتی دارد. لحظه های اذان را مثال می زد که همه شبکه ها بعد از پخش اذان یک نماز یا مناجات هم پخش می کند و خلاصه حوالی آن لحظه ها برنامه دیگری برای انتخاب نیست. حرفش را در مورد تاثیر معکوس اشباع کردن به خصوص برای روزها و مناسبت های خاص- که مثلا جز چهره یک روحانی در هیچ شبکه ای نیست- قبول دارم اما به نظر من نوعی خوی تهاجمی پنهان در تلویزیون و برنامه هایش برای مردم این دوران وجود دارد که مثلا وقت اذان سعی می کنیم برای لحظاتی کوتاه به بندش بکشیم تا روح هایی که می خواهند بتوانند نفسی بکشند. در حالت طبیعی قرار نبود ما این همه بمباران شویم با تصاویر و مفاهیم. قرار نبود در لحظه های اذان هم در معرض پالس هایی باشیم که روح خسته و له شدمان را که شاید بخواهد نگاهی به آسمان کند به زمین زنجیر کند. حق انتخاب دادن به کسی که برای لحظه های اذان هم برنامه دیگری را می خواهد ظاهرش جذاب است. حق انتخاب. اما باطنش انتخاب نیست چون روح انتخاب کننده را قبلا هیپنوتیزم کرده ایم. مست کرده ایم. به بند کشیده ایم. این بند ها را جدی بگیریم.
آن چیزی که می خواستم بگویم را مطمئنم خیلی ها قبلا بهتر و کامل تر گفته اند. درد دلی بود.
