یک مجری آخر برنامه اش با لحن بسیار مهربانانه:
"عزیزان من بذارین چند تا جمله قشنگ بگم. ایمان زنجیریه که انسان رو به ابدیت پیوند می ده و تقوا چراغیه که زندگی انسان رو روشن می کنه و اخلاق، سرمایه زندگیه انسانه. خوب عزیزان من تا برنامه بعد خدا نگهدار."
این بار نمی دانم چرا به جای اینکه حرص بخورم دلم سوخت. برای مجری؟ یا ایمان و تقوا و اخلاق؟ یا همین طور کلا برای انتظاراتم؟
+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 13:56  توسط
|
پایان نامه اش را با سرعت لاک پشتی می خوانم. خفه ام کرده از بس در هر خط کلی لغت های عجیب و غریب و فرمال به کار برده در حالی که خیلی هایش مترادف های آدم وار و مرسوم دارد. نصف لغت ها حتی توی دیکشنری آکسفورد هم نیست و در گوگل باید دنبالش بگردم. مقاله ی آدم های خیلی معروف و معتبر رشته ما را خیلی ساده تر از نوشته های این آدم می شود خواند.
پ.ن: تازه کشف کردم که نارسیس بیچاره اغلب این لغت های عجیب و غریب را داشته و جدی اش نگرفته بودم
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 13:57  توسط
|
ربنا افرغ علیهم صبرا و ثبّت اقدامهم و انصرهم علی القوم الکافرین
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:37  توسط
|
امروز صبح هوا آن قدر محشر بود که اثرش هنوز روی من باقی مانده. آبی آسمان در کنار ابرهای نازک موج دار چنان درخشش و شفافیتی داشت که تا به حال در تهران ندیده بودم. کوه ها هم بیش از همیشه رنگین بودند. طیفی از انواع کرم تا قهوه ای که بعضی جاها با سبزه های کوهی پوشیده شده بود. نسیم خنکی می وزید و برگ درختان کبوده* ی ضلع جنوبی میدان تجریش را سرخوشانه می رقصاند. این درخت ها را دوست دارم وقتی در مسیر باد سر خم می کنند. مثل ساقه های گندم. مثل پرچمی که پیچ و تاب می خورد. صدای شاد برگهایی که مثل زنگوله های کوچک در باد تکان می خورند و پشت و رو می شوند. یک رو سبز تیره و یک رو نقره ای. همین رنگ به رنگ شدنشان است که از دور انگار زیر نور آفتاب برق برق می زنند. این را در حاشیه بزرگراه مدرس خوب می شود دید. بلندی شان چشمگیر است. تجریش نشین ها هنوز قد نکشیده اند اما بلندی کبوده های دره فشم واقعا خیال انگیزند.
* احتمالا اسمش باید سپیدار باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 18:17  توسط
|
اگر این دشمنی و بغض پیگیرانه ای که وهابیون با شیعه و ائمه دارند با اسرائیل داشتند یا با شیطان داشتند تا حالا دنیا و آخرتشان آباد شده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:22  توسط
|
می خواستند سید حسن نصر الله را ترور کنند.
خدایا خودت حفظش کن
*
عجب!
فکر نمی کردم کار لبنان و جنگ داخلی چند روزه اش به سمتی برود که دولت استخوان لای زخم سینیوره به این سادگی تقریبا سقوط کند!
به نظر می رسد دوباره آمریکا مجبور شد جنگ را به همان صحنه شطرنج بر گرداند تا ببیند چه گلی(به کسر گاف) به سرش باید بگیرد. تمامی ندارد این بازی خیلی جدی.
*
خنده ام می گیرد وقتی آمریکا ما را به حمایت از حزب الله متهم می کند. انگار که هر بار کشف جدیدی کرده باشد و بخواهد جهانیان را مطلع کند. انگار این حمایت تا به حال مخفی بوده یا کسی انکارش کرده.
+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 7:43  توسط
|
وضعیت داخلی لبنان دارد بحرانی می شود. دولت سینیوره می گوید شبکه مخابراتی حزب الله - همان که موساد و سیا از دستش عاجز شده اند و نمی توانند به آن نفوذ کنند و در گزارش وینوگراد هم رسما به آن اشاره شده که باعث پیروزی های حزب الله بوده -غیر قانونی است. آن هم بلافاصله بعد از سفر نمی دانم چه کسی از آمریکا و ارائه دستورالعمل جدید. خیلی کار زشتی است انصافا. تهوع آور است. نخست وزیر لبنان این قدر علنی برای اسرائیل کار کند!
دولت سنیوره همچنین این مسئله را که هدف از شبکه ارتباطات تلفنی حفاظت از مقاومت و مختل کردن دستگاههای رژیم اسرائیل باشد، رد کرد.!!
آنها هم می دانند که این خط قرمز حزب الله است. پس هدفشان فقط ایجاد درگیری داخلی است که شروع هم کرده اند و نمی دانم چه برنامه ای برای آن دارند. شاید به خیالشان می خواهند کار را یکسره کنند. این جور وقت ها یاد شطرنج بازی کردن مهران مدیری در برره می افتم که وقتی حوصله اش از بازی آرام و تحت قواعد سر می رفت با لنگه کفش می کوبید روی صفحه.
نگرانم. این گروه کوچک وسط آن معرکه چقدر مقاومت خواهد کرد. دلم یک تحلیل گر خوب می خواهد که اوضاع را شرح بدهد. فعلا بهترینی که می شناسم مهتدی است که چیزی مکتوب از او پیدا نکردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 21:13  توسط
|
کتابخانه ملی در نمایشگاه کتاب یک غرفه دارد که در آن به طور رایگان و بدون آنکه زحمت رفتن تا کتابخانه ی ملی را بکشید کارت عضویت می دهد. البته فکر کنم برای کسانی است که ترم های آخر کارشناسی به بالا باشند.
یک کپی شناسنامه و یک قطعه عکس و یک کپی از مدرک تحصیلی یا کپی از کارت دانشجویی و فکر کنم اصل یا کپی کارت ملی... فکر کنم همین ها بود. برای محکم کاری همه را ببرید. من کلی خوشحال که دیگر لازم نیست بروم کتابخانه همه مدارک را ردیف کرده بودم به جز کپی کارت دانشجویی- اصلش همراهم بود- و طبیعتا فقدان این مدرک شوخی بردار نبود و هیچ کاری نمی شد برایم بکنند. این را دخترک متصدی آن امر خطیر با چاشنی حرکات چشم و ابرویش متذکر شد.
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 21:2  توسط
|
من نمی دانم کمال تبریزی با چه عقلی سیروس گرجستانی بازیگر لوده و طنزکار را گذاشت به جای اردشیر رستمی. حالا این بازیگر شبیه شهریار نبود چه می شد؟ بهتر از آن بود که نقش، چنین ضایع شود. آرام حرف زدن تصنعی اش، چهره مضحکش وقتی قرار است احساساتی باشد. عاشق شدن نچسبش. شعر خواندن افتضاح و بی احساسش...
فصه هم افت کرده. نه به آن جوان خیلی دوست داشتنی و نه به این پیرمرد به شدت معمولی و گاهی مشمئز کننده!
من که زندگی شهریار را نمی دانم اما بیمار روانی شدنش آن هم قبل از سال ۵۷ عجیب به نظر می رسد. اگر هم واقعیت است طرح بی مقدمه و زخمت و بی ظرافت از بیماری او تصویر ذهنی مان را از شاعر همای رحمت نابود می کند.
ماجرای شعر " همای رحمت" را هم پاک حیف کرد. چقدر جای رستمی خالی بود که شب شعر گفتن یا وقتی خواب آیت الله را می شنود، منقلب شود که جا داشت و در عوض چه گذشت!
به نظرم کم کم باید از شهریار اعاده حیثیت شود. کاش کمال تبریزی این کار را با شاعر نمی کرد.
+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 22:44  توسط
|
«انا الیه راجعون»
داری زندگی ات را می کنی. غرق شده ای در کار. به آینده فکر می کنی. ایده های جدید. چنین می کنم. چنان می شود...
ناگهان یادت می آید که ته اش قرار است برگردی به سوی او
و آن لحظه ی کوتاه چقدر همه چیز رنگ می بازد.
«فاین تذهبون؟»
و می مانی که پس حالا چه کنم!
و این ماندن لحظاتی بیشتر طول نمی کشد. دوباره راه می افتی و سرعت می گیری و دوباره یادت می رود قطب نمایت را نگاه کنی. هوشیار باشی...
و باز دستی به شانه ات می خورد...می دانی؟ « انا الیه راجعون»
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 21:13  توسط
|
دو ماه پیش نوشته شد:
رفتارهای پسرک عصبی بود. دائم داد می زد: "ساکت. مگه نگفتم ساکت". آدم ها در فروشگاه می رفتند و می آمدند. بی توجه به او. یک لوله سرم در بینی اش داشت که دو سرش بعدا دیدم به یک دستگاه در زیر صندلی وصل است. دو تا صندلی را گرفته بود و نمی گذاشت کسی بنشیند. یک خانمی خواست خستگی اش را بگیرد آنقدر با سر بر شانه و پهلویش زد که غرو لند کنان بلند شد. یک لحظه لوله را از بینی اش در آورد و به سمت مادرش دوید که در غرفه روبرو مشغول خرید بود. لوله را نگاه کردم. دو زائده کوچک به لوله اصلی سرم وصل بود که آنها را در بینی اش می گذاشت ونمی دانم اکسیژن یا گازی دارویی را چند لحظه یک بار به ریه های پسرک می فرستاد. مادرش سریع او را برگرداند و گفت که لوله را سر جایش بگذارد. پسرک دوباره نشست و دم گرفت. ساکت. مگه نگفتم ساکت! سر جایش بند نبود و روی دو تا صندلی قلمرو اش عقب و جلو می رفت. فکر کن تمام انرژی و جنب و جوش یک پسر شش ساله را این لوله ها گرفته بودند. خواستم سرش گرم شود کمی. اسمش را پرسیدم. اول روی خوش نشان نداد و چهره اش را در هم کشید. ترسیدم عصبانیتی که دائم سر رهگذران خالی می کرد حالا یک جا بر سر من بریزد بنابراین دیگر نگاهش نکردم اما بعد از چند لحظه دیدم زیر لب چیزهایی می گوید. دیگر صورت زیبایش عصبانی نبود. دستش را گرفته بود جلو دهانش و اسمش را آرام می گفت. انگار که یک بازی را شروع کرده باشد و من باید حدس می زدم. سعید، علی... اسمها را شمردم تا رضا. خندید و با هیجان به خودش اشاره کرد که یعنی منم.رضا. چند سالته رضا؟ دوباره همان بازی و شش سالش بود. کلاس نقاشی می رفت. کسی را نداشت در خانه که با او بازی کند. مامان داشت فقط. گفتم وبابا؟ بعد از کمی مکث گفت، مامان و بابا و ممد. – برادرته؟ نه. دائی؟ نه؟ عمو؟ نه. نه. نه. ممد را پلیس ها زدن و بردن زندان. ممد قبلا با او بازی می کرده و حالا دیگر نیست. برایم در قلمرو خودش جا باز کرد. کنارش نشستم. کمی رویاپردازی کردیم تا با لوگوهایش برج بسازد و در خانه اتاقی بسازد و در حیاط هم وسایل بازی بگذارد. بعد به صرافت افتاد که آن وقت تو جا نمی شوی توی خانه ای که می سازیم چون کوچک است و برای بچه هاست....
و باز حوصله اش سر رفت. گفت می خوام بروم پیش مامانم. خانم های دیگر پچ پچ کنان می گفتند عجب مامان بی خیالی دارد! بچه را گذاشته به امان خدا. رضا صبرش تمام شد. پرید کنار صندلی و دستگاه متصل به لوله سرم را بغل گرفت و راه افتاد. دستگاهی که یک مکعب مستطیل با طول حدود 40 سانتی متر و عرض 15 سانتی متر بود. هنوز سعی می کردم با حرف زدن نگهش دارم که مادرش رسید و رضا دنبالش دوید. بی خداحافظی.
چهره رضا در ذهنم ماند تا شب که آخرش گریه ام را در آورد. خدایا می شود او خوشبخت شود؟ خواهش می کنم...
و دنیا پر است از آدمهایی که خوشبخت نیستند اما من با همان چند قطره اشک، سبک شدم. دیگر چهره رضا دلم را به درد نمی آورد. به زودی کاملا فراموشش می کنم*.
* کاملا فراموشش کرده بودم اگر نمی خواستم فایل هایم را از مطالب قدیمی سبک کنم.
+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 20:49  توسط
|
یکی از بچه ها می گفت هندسه درس می دهد. دوباره یادم آمد چقدر دلم تنگ شده برای مسئله حل کردن. اثبات یک قضیه هندسه و از همه بیشتر مسئله های مکانیک. همانطور دلم لک زده که گاهی برای رنگ آبی روشن بی تاب و تشنه می شوم. شاید فقط خاطره خوشی است در ذهنم و اگر دوباره سراغش برم- بدون انیکه انگیزه ای از حلش داشته باشم- جذابیتی نداشته باشد. اما هر چه هست مدت هاست میل دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 20:20  توسط
|
یکی از بچه های سوم دختر بسیار خوش فکری است با قلم خوب که از قضا گرافیک دوست دارد. دلم می خواهد استعداد نویسندگی اش گم نشود. هدایت شود. هنوز فکر خوبی به ذهنم نرسیده.
یکی از دوم ها خوب قصه می گوید.
به اول ها گفته بودم به درخت ها نگاه کنند و بگویند هر کدام شبیه چه هستند. درخت ها را خیلی دوست دارم. هیج وقت انگار برایم تکراری نمی شوند. هدف اولم همان نفس نگاه کردن دقیق بود که حاصل شد و هدف دوم هویت دادن به درخت ها که در بعضی نوشته ها بود. درختی که پشت دوستش قایم شده. یکی غمگین است. آن دو تا دوستند و بید مجنون که موهایش را سپرده به باد.
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 22:36  توسط
|