تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

 

بِکم یُنَفِّسُ الهَم...

به واسطه شماست که اندوه از دل ها زدوده می شود...

(زیارت جامعه کبیره)

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 16:49  توسط   | 

 

انشاالله دارم می روم مشهد.

خواستم بگویم که دلتان را بسوزانم تا زودتر از من برسد آنجا و سفارش ما را هم بکند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 12:45  توسط   | 

لذت واقعی

 

یکی از بچه های مدرسه لکنت زبان دارد اما چندان نگران این مشکل نیست و حرفش را می زند. فعال است و سر کلاس ها هم روحیه خوبی دارد. در جلسه معلم ها دیدم همه از پیشرفت فوق العاده او نسبت به پارسال حرف می زنند. می گفتند دختری که پارسال به ما تحویل دادند یک جنازه کامل بود. در خانه و مدرسه له کرده بودندش. یک کلمه نمی توانست حرف بزند. یک سال تمام همه کادر مدرسه برایش وقت گذاشته اند تا امسال به اینجا رسیده. اعتماد به نفس پیدا کرده است و به گفته معلم ها بدون نگرانی از لکنتش سوال های دقیقی می پرسد و خوب هم جواب می دهد.


آیا کاری لذت بخش تر از این هست که بتوان یک انسان را از آن شرایط اسف بار نجات داد و پر و بال شکسته اش را به او بازگرداند؟


خدا توفیق بدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 19:46  توسط   | 

دردهای بزرگ

 

پارسال هر روز که به مدرسه می رفت یک جای بدنش سیاه بود. می گفت با برادرم دعوایمان می شود. مادرش را خواسته بودند که این چه پسری است شما دارید. باید او را به یک روان پزشک نشان بدهید. مادرش نمی دانست چه بگوید. نمی خواست کسی از کبودی های تنش آگاه شود. حالا که دخترش مخفی کرده بود او هم بهتر بود سکوت کند.

امسال به یک مدرسه جدید آمده است. مادرش بعد از مصیبت های فراوان توانسته طلاق بگیرد. دیگر او و دخترش زیر مشت و لگد های یک پدر معتاد روانی سیاه و کبود نمی شوند اما مردک پست دادخواستی ارائه داده و می خواهد پسر کوچکش را لابد به عنوان کیسه بکس برای خودش نگه دارد. مادر حالا باید برای نجات پاره تنش دوباره از نو راهی دادگاه ها شود. از بس پریشان است و قرص اعصاب می خورد دائم در خواب است و همه کارهای خانه با دخترک بینواست. یک دختر ۱۴ ساله.

معلم ها می گویند تمام درسهایش به شدت ضعیف است. اما ظاهرا مدیریتش عالی است. افطاری مدرسه را به خوبی سر و سامان داده.

اینها را امروز فهمیدم. خدا بعضی از آدم هایش را برای امتحان های خیی سخت بر می گزیند. خدا کند از این کوره حوادث تلخ الماس درخشانی بیرون بیاید.

دیروز از طرف مادرش برای مدیر و ناظم مدرسه پیغام آورده که در شرایط سختی هستم. دعایم کنید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 19:21  توسط   | 

 

نقد محمد کاظم کاظمی- یک شاعر افغان- بر طنز «چارخونه»

بسيار رنجبار است كه كسي لهجه‌ات‌، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است....

 *

خیلی دوست دارم بدانم چطور از این سریال دفاع می شود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 15:48  توسط   | 

 

 دو شنبه چهاردهمین روز آبان پیش از ظهر...

*

روحم خراش برداشته است

هنوز می سوزد

مگر زمان، مرهمی باشد

*

نمی دانم کوهی است که به جان کندن، مکرر، بالا می روم و فرو می افتم

یا بیابانی است که در آن سرگردان به دور خود می چرخم

فکیف حیلتی...

*

شاید هنوز تشنه نیستم. لابد نیستم! اگر بودم، مثل هاجر، سراسیمه پی هر سرابی می دویدم؛ هفت بار که سهل است. آنقدر که او " آب" را می خواست  هزار بار هم می شد، بین صفا و مروه می دوید. نادان نبود که بار دوم باز هم فریب سراب را بخورد . سراسیمه بود. سراپا نیاز بود. سر از پا نمی شناخت. نمی توانست بایستد. نمی توانست ناامید شود. می دوید. هفت بار که سهل است. هزار بار سعی می کرد اگر چشمه ای زیر پای اسماعیلش نمی جوشید.

او در سویی سعی کرد. چشمه  در سویی دیگر جوشید. 

 هاجر "آب" را نیافت. او تنها با تمام وجودش جستجو کرد.  آب را به او بخشیدند.

من کجا اهل سعی ام که چشم انتظار چشمه باشم.

الذین جاهدوا فینا

لنهدینهم سبلنا

الذین جاهدوا !

فینا !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 21:20  توسط   | 

 

 

دلم می خواست کسی شانه هایم را بگیرد و به شدت تکانم بدهد. آنقدر شدید که برای همیشه به خودم بیایم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 16:5  توسط   | 

 

داستان های پائولو کوئیلو به نظرم از جنس عرفان های امروزی است.  سیر و سلوکی بدون خدا و عرفانی که هیچ مسئولیت فردی و اجتماعی برایت ایجاد نمی کند و امر و نهی ای بر خلاف امیالت ندارد. درست همان چیزی که آدم های دوران ما می خواهند. معنویت سازگار با آزادی غرایز. آدم های داستان های کوئیلو برای خوب بودن لازم نیست هیچ زحمتی بکشند. همین که به ندای قلبشان گوش کنند کافی است. جهاد با نفس و این بحث ها اصلا معنایی ندارد.  به همین دلیل است که فروش بسیار بالای آثار او در ایران نگرانم می کند. داستان هایش را دوست دارم(به جز این آخری که خواهم گفت) و از خواندنش لذت می برم اما دائم نگران خودم و دیگرانی هستم که بدون کمترین نگاه انتقادی خودشان را به جادوی کلام او می سپارند. 

کتاب "کیمیاگر 2" چند وقتی بود توی قفسه کتابخانه دانشکده چشمک می زد. به نظرم عجیب می آمد که پائولو کوئیلو برای معروف ترین داستانش دنباله ای نوشته باشد. این کار به نظرم غیر حرفه ای و غیر هنری و نوعی استفاده از شهرت کار اول است بدون اینکه نویسنده حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد. هیچ وقت از دنباله ای که برای داستان های معروف نوشته اند، خوشم نیامده بود. کتاب را گرفتم. چاپ شیک روی کاغذ های مقوایی!  ترجمه نشر کاروان (ناشر انحصاری کوئیلو)هم نبود. همین موضوع شک من را بیشتر بر انگیخت. اولین صفحه از دختری به نام ماریا می گوید که کتاب کیمیاگر را خوانده و حالا خودش فکر می کند ماجراهایی شبیه به آن خواهد داشت!  یک شروع کاملا بی ربط. داستان اصلی از صفحه بعد شروع می شود و آن قدر سانسور دارد که گاهی نمی توانی خط سیر داستان را دنبال کنی هر چند حدس زدن ماجراهای سانسور شده، کار سختی نیست.

 بارها به شک افتادم نکند نویسنده این داستان، کسی غیر از کوئیلو باشد چون جز اشاره به جاده سانتیاگو کوچکترین ارتباطی با داستان کیمیاگر نداشت(اگر درست یادم باشد حتی جاده سانتیاگو هم مال کیمیاگر نیست). به هر حال خواندمش و با یک پایان خوش تمام شد. پایان خوش برای یک روس پ ی.

تصور کنید اگر این کتاب را دانش آموز سوم راهنمایی ام که خوره کتاب های کوئیلو است و کیمیا گر را 10 بار خوانده است، بخواند، چه تاثیری می پذیرد. چطور این ماجرا را هضم می کند. بعد از خواندن کتاب چه رویاهایی خواهد داشت؟ قبح چه مسائلی برایش ریخته می شود؟ آیا به کوئیلو اعتماد می کند یا فرهنگ و دینی که او را از این هپی اند رویایی محروم خواهد کرد؟
هنوز به عنوان کتاب شک داشتم که به مرحمت گوگل عزیز فهمیدم  آنچه به نام کیمیاگر 2 فروخته می شود، همان کتاب 11 دقیقه معروف کوئیلو است که  می گفتند از بس مبتذل است، هرگز اجازه چاپ نخواهد یافت! همان که یک بار در مشهد با عنوان اصلی اش چاپ شد و دیگر اجازه چاپ نیافت اما ناشران محترم خلاقیت به خرج دادند و با دستکاری آن را به عنوان کیمیا گر ۲ عرضه کردند. ظاهرا بازار نشر ما صاحب ندارد.  خجالت هم چیز خوبی است که مسئولان وزارت ارشاد خیلی اصول گرا!  گاهی بکشند!


 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 11:11  توسط   | 

 

قیصر امین پور رفت از اینجا. دیگر هیچ شعر تازه ای برای ما نمی گوید. تمام شد.

                                            

دلم گرفته..

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم

این شعر را بارها و بارها با خودم زمزمه کرده ام.

 پ.ن:

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها بدرآیید!

ای روز آفتابی!
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

پ. ن ۲ :

"قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام..."

پ. ن۳: شعر محمدرضا ترکی برای قیصر:

در برگریز درد لگدکوب می‌شوی
سروی، ولی تکیده‌تر از چوب می‌شوی

با گیسوان سربی و آن چهره‌ی صبور
داری شبیه حضرت ایوب می‌شوی

قیصر (!) نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می‌شوی؟!

لبخند بر لبان تو پرپر نمی‌شود
از موج درد، گرچه پر آشوب می‌شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه‌ی محبوب می‌شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده‌ام... به‌خدا خوب می‌شوی!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 16:21  توسط   | 

 

خیلی دوست دارم بدانم مسئولان صدا و سیما چطور از سریال "چارخونه" دفاع می کنند. ابتذال و افتضاح محتوایی اش کم بود حالا دیگر به سخره گرفتن لهجه افغانی هم پایه دیگری شده برای خنداندن مردم. وقتی به لهجه روستایی خودمان رحم نمی کنیم و آدم های نادان و خلافکارمان(نمونه دم دستی اش در انیمیشن های نیروی انتظامی) به آن لهجه حرف می زنند چه انتظاری دارم که مردم کشور همسایه مان را مایه خنده نکنیم. پیامدهای سیاسی اش به کنار گو اینکه خیالمان هم نیست. من از لحاظ انسانی شرمم می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 19:22  توسط   |