تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

مامان کامواهای قدیمی را از جعبه اش بیرون ریخته بودند تا مرتب کنند. نشانه های انقلاب را حتی دور کمر کامواهای آن روزگار غریب هم می شود دید. شاید صاحب کارخانه ابن الوقت بوده اما روحیه مردم را خوب می شناخته. امام غلو نمی کرد آن زمان که گفت:"ملت الهی شده اند."  شعله ای بود که زبانه کشید و فرو نشست اما به گاه زبانه کشیدنش به اطراف سرایت کرد و اخگرهایی به آسمان رساند و اکنون هم که به نظر فرونشسته، امیدم به زیر خاکسترهاست.

 

حالا راستی راستی چنین حدیثی داریم؟  روی این تکه کاغذ که منبع آن ذکر نشده بود.

*

نگرانم که لاریجانی رفته است.

پ.ن: یکی از دانشجویان دکتر سعید جلیلی که به جای لاریجانی آمده است راجع به او نوشته. خیر است انشاالله

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 17:10  توسط   | 

 

جادوی باد همیشه من را به وجد می آورد. نمی فهمم چه معنایی در باد برای من نهفته است یا چه چیزی را تداعی می کند که اینقدر دوستش دارم. وقتی آن قدر شدید است که جلوی راه رفتنم را می گیرد یا به جلو پرتابم می کند یا وقتی لای ساختمان ها یا در دل کوه ها می پیچد و آن صدای هو هوی آشنا را به گوش می رساند؛ وقتی لای برگ درختها می پیچد و به رقصشان در می آورد؛ وقتی بر گندم زار سبز و زرد می وزد و ساقه ها را به هر سو که می خواهد خم می کند و چنان موج سحر انگیزی می اندازد که روح را به پرواز در می آورد؛ وقتی موج های دریا را با هیبتی آن چنان به صخره ها می کوبد و بیشتر از همه اینها وقتی تنها به قصد لذت بردن از باد، در یک فضای باز می ایستم و دستهایم را از هم باز می کنم – و اگر شانس بیاورم آن فضای باز، حیاط خانه مادربزرگم باشد، یعنی تنها قلمرو باقی مانده برای من که می توانم موهایم را به باد بسپارم-  تا بر من بوزد. در آن لحظات اشتیاق غریبی دارم که باد از پوستم بگذرد و آن جا که دل می نامم را صفایی بدهد. در آن لحظات که بیرون از من پر ازهوای تازه است، درونم بیشتر از همیشه تمنای آن را دارد. چشم هایم را می بندم و باد را با تمام وجودم درآغوش می گیرم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 10:10  توسط   | 

 

"درخت زیبای من " ظاهرا رمان نوجوانان است اما من خیلی زیاد دوستش داشتم. شاید هنوز نوجوان درونم زنده است و شاید هم بی جهت به رمان نوجوانان مشهور شده. ساده و فوق العاده شیرین از زبان یک نابغه پنج ساله برزیلی می نویسد و به همان سادگی هم اشک آدم را در می آورد و می خنداند. یک جاهایی از داستان دلم می خواست این  زه زه را بگیرم بخورم از بس خواستنی بود اما آخرین دردی که قلب کوچک زه زه باید تحمل کند واقعا شوک آور است. به سادگی از ذهن آدم بیرون نمی رود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:12  توسط   | 

 

حالا کم کم می فهمم چرا نفیسه اینقدر روی تغییر کتاب های درسی به جای سرمایه گذاری روی معلم ها تاکید داشت. مطمئن هستم یک معلم خوب( یعنی با علم و اخلاق و توانایی بالا ) می تواند با همین کتاب ها و سیستم کنونی هم تاثیرات عمیقی بگذارد اما معلم های معمولی مثل من شاید خیلی کم بتوانند.

دیروز جلسه اولیا بود. مادر یکی از بچه ها آمد سر کلاس دنبال دخترش. زنگ خورده بود و داشتم می رفتم بیرون. سلام و احوال پرسی و من مادر فلانی هستم. حالا من هنوز  با این حافظه ام درگیر هستم تا اسامی بیش از ۶۰ نفر آدم را حفظ کنم. طبیعتا نمی دانستم فلانی کیست. بعد خودش آمد...

مادرش ادامه می دهد: از کارش راضی هستی؟ پارسال معلمشان یکی دوبارکارش را نقد کرده بود. کمی توی ذوق دخترم خورد. انشای تخیلی اش چطور است. موضوع می دهید که در خانه رویش کار کنند؟...

کمی لبخند و حرف های گل و بلبل تحویلش دادم که خیلی دنبال حرفش را نگیرد و درباره دخترش نپرسد. بنده خدا فکر می کند من توانسته ام به این سرعت با کار و توانایی همه بچه ها آشنا بشوم. طی سه جلسه که دو تای آن سی دقیقه ای بوده و تا به خودت بجنبی وقت تمام است. یاد حرف عطش شکن می افتم که می گفت بگذار اندیشه بچه ها پرواز کند اما من مجبورم به فکر نمره های مستمرشان باشم که یکی دو هفته دیگر باید آماده باشد. تمرین های کتاب و خودآزمون هم هست. می دانم که بی تجربه ام و باید بهترین راه را تا دیر نشده برای استفاده از ساعت کلاس پیدا کنم اما کاش اوضاع این گونه نبود.

کاش برای یاد دادن حجم بالایی از دانش و توانایی ها اینقدر عجله نمی کردیم و می گذاشتیم اندکی از آن همه در عمق وجود بچه ها بنشیند. عمده صفحه های کتاب علوم یکی از سالهای دوره راهنمایی در ژاپن فقط راجع به اهرم هاست. آنقدر روی این اهرمها کار کرده اند که انگار با یک دسته دانش آموز کم توان ذهنی سر و کار دارند اما بچه های ژاپنی نتایج خیلی خوبی در امتحانات ریاضی و علوم بین المللی می گیرند. حرف از تقلید نمی زنم. می خواهم بگویم حواسمان باشد این دانشی که می خواهیم با این زحمت منتقل کنیم چقدر در ذهن بچه ها عمق دارد. چقدرش در آینده به دردشان می خورد. این به درد خوردن کم حرفی نیست. مثلا ما این همه درس تاریخ خواندیم. من هم عاشق تاریخ بودم و همان زمان همه را حفظ می کردم اما الان به جز کلیات غیر دقیق چیزی در ذهنم نمانده. اگر به جایش بچه ها یاد می گرفتند که چطور از تاریخ درس زندگی بگیرند و شرایط را تحلیل کنند و ریشه مشکلات امروز را در گذشته پیدا کنند و نقد کنند و ... اینها دیگر فراموشمان نمی شد.

خلاصه که این سه ساعت انشا حسابی من را درگیر کرده و نگرانم که چطور از چهل و پنج دقیقه هایم بهترین استفاده را بکنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 6:41  توسط   | 

 

و خداوند اشک را آفرید تا اندوه ژرف و گاه اگر روزگار فرصتی داد و دلی اهلش بود، شادی و عشق عمیق، مجالی برای بروز پیدا کند که اگر نبود، شاید نفس ها برای همیشه در تنگی سینه ها حبس می شد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 18:48  توسط   | 

 

لحظات نزدیک اذان صبح مجری شاعر برنامه تلویزیون، قسمت هایی از دعای ابوحمزه را می خواند. قبل از آنکه شروع کند، لحظاتی مسجد الحرام را نشان می دهد و صدای آرام  همهمه ی مناجات حاجیانی که گرد کعبه طواف می کنند. صدای این نجواها را که انگار در پس زمینه اش سکوتی ژرف حکم فرماست دوست دارم.

ابهتی دارد که دل آدم را می لرزاند.

 

يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدَّاعِيَ لَا عِوَجَ لَهُ وَخَشَعَت الْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمَنِ فَلَا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْسًا ﴿108﴾


در آن روز همگي از دعوت كننده الهي پيروي كرده (و دعوت او را به حيات مجدد لبيك مي‏گويند) و همه صداها در برابر (عظمت) خداوند رحمان خاضع مي‏گردد، و جز صداي آهسته چيزي نمي‏شنوي! (108)


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 21:30  توسط   | 

 

خدا که بساط مهمانی اش را جمع می کند، آدم را غم می گیرد..

 اما  یکی دو روز کافیست تا همه چیز به حالت عادی برگردد. بعد از نماز عید، رو به آسمان مصلا با خدای ماه رمضانم خداحافظی می کنم. جدایی از آنجا شروع می شود و آرام آرام از او فاصله می گیرم. لحظات تلخی است.می دانم که تا رمضان بعدی نمی بینمش. اصلا صورتش را هم فراموش می کنم. فقط خاطره شیرینی می ماند که گاه و بیگاه به یادم می آید و سخت دلتنگم می کند. نیم بیشتری از سال تازه که بگذرد دوباره به رمضان بعدی دل می بندم.شاید این بار لااقل یک قدم به جلو بر دارم اما آنچه تا کنون کرده ام  مرا می ترساند. کلامش در ذهنم بارها و بارها مرور می شود. و لم نجد له عزما...

 

وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا ﴿115﴾


ما از آدم از قبل پيمان گرفته بوديم، اما او فراموش كرد، عزم استواري براي او نيافتيم! (115)


سوره مبارکه طه


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 8:53  توسط   | 

 

شما که ساکن تهران هستید اگر مراسم احیای خوب(تفسیرش با خودتان) سراغ دارید  ممنون می شوم  معرفی کنید و آدرس بدهید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 6:27  توسط   | 

 

 


وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ﴿186: بقره﴾


و هنگامي كه بندگان من از تو درباره من سؤ ال كنند بگو) من نزديكم! دعاي دعا كننده را به هنگامي كه مرا مي‏خواند پاسخ مي‏گويم، پس آنها بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان بياورند تا راه يابند (و به مقصد برسند). (186)

از تفسیر المیزان:


این آیه موضوع دعا را با خوش ترین بیان و لطیف ترین اسلوب و زیباترین وجهی بیان کرده و نکات دقیق چندی در آن به کار رفته که اهمیت فوق العاده مطلب را می رساند:
1- پایه سخن بر گویندگی ذات اقدس الهی به طور متکلم وحده گذاشته شده نه این که در کلام، غایب یا نظیر آن فرض شود و این بر کمال عنایت به موضوع، دلالت دارد.
2- به جای این که مثلا گفته شود« اذا سألک الناس» یعنی هر گاه مردم در باره من بپرسند، لفظ «عبادی» انتخاب شده یعنی هر گاه بندگانم مرا از تو جویا شوند و این بر غایت رأفت و مزید عنایت، دلالت دارد.
3- اقتضای اولی کلام این بود که گفته شود«اذا سألک عبادی عنی فقل انه قریب» ... ولی واسطه حذف شده «فانی قریب»
4- جمله با «انَّ» تاکید شده
5- موضوع قرب به خدا با وصف قریب بیان شده که دلالت بر دوام ثبوت دارد نه به فعل.
6- اجابت با صیغه مضارع (اجیب) ذکر شده که دلالت بر تجدد و استمرار دارد
7- اجابت دعا به جمله«اذا دعان» قید شده یعنی در صورتیکه مرا بخواند، و این قید.... بدین معناست که دعا کننده زبان و دلش همراه باشد.


بعضی روایات ذیل تفسیر این آیه:
از حضرت موس بن جعفر(ع): بر شما باد دعا کردن زیرا دعا و درخواست از خدا بلائی را که از مرحله قضا و قدر گذشته و جز امضا ان نمانده، بر می گرداند.
امام صادق (ع): دعا، قضاء پا برجا شده را بر می گرداند پس زیاد دعا کنید زیرا دعا کردن کلید رحمت های الهی و موجب بر آمدن حاجت هاست و جز به وسیله دعا نمی توان به آنچه نزد خداست، نائل شد و هر دری را که زیاد بکوبی، عاقبت باز می شود.{علامه طباطبایی: جمله آخر اشاره به اصرار در دعا دارد و اصرار از چیزهایی است که درخواست را جدی و حقیقی می کند زیرا انسان هر چه بیشتر یک مطلبی را بطلبد، قصد و توجهش صاف تر و خالص تر می شود.}
پیامبر (ص): هر گاه خداوند در باره بنده ای اراده استجابت داشته باشد، به او اذن دعا کردن می دهد.....
               اگر خدا را آن طور که باید و شاید می شناختید در اثر دعای شما کوه ها نابود می شد. {علامه : مقتضای شناختن خدا این است که انسان معتقد شود به اینکه هر چه عقلا محال ذاتی نیست(مثل گذشتن شتر از سوراخ سوزن. این مثال از قرآن است) ولو اینکه به عادت، محال باشد، دعاء درباره آن مستجاب می شود.... و امام صادق (ع) در معنای «و لیؤمنوا بی »فرموده اند: بدانند من قدرت دارم که هرچه بخواهند، عطا کنم.}

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 6:10  توسط   | 

 

از وبلاگ زاویه دید:

"...وقتی در دانشگاه تهران پذیرفته شدم، من و بسیاری دیگر از دوستانم به تنها چیزی که فکر نمی‌کردیم، گرفتن مدرک لیسانس بود. تصورمان این بود که آمده‌ایم تا افقی نو در کشور بگشاییم و عالم را زیر و رو کنیم. گویا پیامبری بودیم که برای بعثت نیازمند آموزش‌های مقدماتی چندی است.

دن کیشوت‌های واقعی بودیم. دست کم از افق امروز چنین به نظر می‌رسیم.


پر از امید بودیم و امیدهای گزاف آن سال‌ها باد نخوتی در سینه‌مان انبار کرده بود. پر از احساس بودیم به طوری که همواره گویا گزاره‌های علمی را در جهانی بینابین شعر و واقعیت دریافت می‌کردیم. عجله داشتیم. تصورمان این بود که باید کاری کرد، بشر را نجات داد، سر و سامانی دوباره به همه چیز بخشید. اما تصور می‌کردیم همه چیز معطل رویکردی نظرورزانه است. فکر می‌کردیم به سرعت باید کاری در عرصه نظر کرد و به سرعت به وادی عمل بازگشت.
خود به یاد دارم اگر قرار بود گزارشی برای اساتید تهیه کنم، چند کلامی از این و آن می‌گفتم آنگاه خودم کلام را در دست می‌گرفتم و تا می‌توانستم بر صفحه کاغذ می‌تاختم و در عالم خود افق‌های جدیدی را می‌گشودم. می‌نوشتم و منتظر می‌ماندم که اساتید یکباره حیرت زده مرا به دفتر خود بخوانند و بگویند که تو اعجوبه کشف نشده‌ای هستی.
اولین گام فاصله گرفتن من از آن جهان، هنگامی بود که اساتید در نقد و ارزیابی نوشته‌های من، هر چه نقل قول از این و آن بود را باقی می‌گذاشتند و بر هر آنچه افادات فاضلانه من بود، خط می‌‌کشیدند.
البته امروز که به افادات خود می‌نگرم از آنچه برای اساتید خود می‌نوشتم خجلت زده می‌شوم.
کم کم آموختیم، نوشتن به معنی آکادمیک آن یعنی انباشت کردن نقل قول‌ها و ساماندهی به آنها با توجه به هدف نوشتار.
اما هنوز زنده و شاداب بودیم. اهل عمل و ستیز و اقدام بودیم. اما دریافتیم که میدان ستیز قبل از آنکه در عرصه اجتماعی و فرهنگی و سیاسی باشد، در خود دانشگاه و در میان فیلسوفان و نظرورزان دانشگاهی است. زیر چتر گروهی از فیلسوفان و نظریه پردازان قرار گرفتیم و علم ستیز و دشمنی رویاروی شماری دیگر برمی‌افراشتیم..."

 دکتر کاشی چه بی رحمانه روحیه پر نشاط جوانی اش را به دون کیشوت تشبیه می کند و شیرینی آرمان خواهی آن دوران  را به کام هم نسلان خود و نسل های بعدی  تلخ می کند و تمام زیبایی ها و امید ها و حق خواهی ها را با این تشبیه به طنزی مضحک بدل می کند. 

 چرا از نوشته های آن روزش خجلت زده می شود. مگر قرار بود آن دانشجوی پر امید و مصمم هنوز از راه نرسیده گره از مشکلات بشری باز کند و کرسی نظریه پردازی راه بیندازد. کافی بود اساتید محترم، به بهانه نگاه علمی چنین جلادانه پر و بال اندیشه اش را نمی چیدند و در حصار نقل قول ها محبوسش نمی کردند و آن همه نشاط و امید را با نگاه دگم و پوسیده خودشان به عقلانیتی بی نشاط بدل نمی کردند. عقلانیتی که امروز خواندن نوشته های ایشان را برایم جذاب می کند اما خبری از شور و امید در آن نیست. وای بر دانشگاهی که آن همه طراوت را از اندیشه  امثال او دزدید.
چه خوب که  چنین استادانی گذارشان به جبهه ها نمی افتاد. همان جا در کلاس هایشان می نشستند و در باب غیر عقلانی بودن و بی فایده بودن و پوچ بودن جنگ و شهادت و شور و عشق و ایدئولوژی از این و آن نقل قول می کردند و آن سو تر جوان های پاک، به عشق امام و زیارت کربلا و برای نجات مستضعفین عالم، لابد دون کیشوت وار! پرپر می شدند تا آن اساتید محترم و شاگردان همچون خودشان هنوز در سایه امنیتی که دون کیشوت های ما برایش آورده اند، هگل و کانت درس بدهند و نقل قول دانشجوهایشان را خط بزنند. دانشجوهایی که پشیمانی دون کیشوت های نسل قبل را دیده اند و دیگر واقع بین بار آمده اند. آنها نقل قولی از خودشان ندارند که استاد زحمت خط زدنش را به خود بدهد. موجی بود از آرمان خواهی غیر عاقلانه که دانشگاه از پس آن بر آمد.


"سال‌ها گذشت تا دریافتیم که دانشگاه نیز واجد عقلانیت ویژه خود است. عقلانیت نشستن بر برج‌ عاج و انتزاعیات کلان و تبخترهای فیلسوفانه....
دانشگاهی که مقرر بود پیش درآمد نبوت ما باشد، کم کم چهره تازه‌ای از خود نشان داد. دانشگاه بنگاه تولید سخن است برای خرید و فروش در بازار. عقلانیت دانشگاه، قدرت بسیاری داشت برای بدل کردن بسیاری از ما دن کیشوت‌ها به یک بازاری موفق."


 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 21:4  توسط   | 

 

َأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ

 تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ

وَآخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ

 اللّهُ يَعْلَمُهُمْ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ ﴿60﴾


در برابر آنها (دشمنان) آنچه توانائي داريد از نيرو آماده سازيد (و همچنين) اسبهاي ورزيده (براي ميدان نبرد) تا به وسيله آن دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد و (همچنين) گروه ديگري غير از اينها را كه شما نمي‏شناسيد و خدا مي‏شناسد و هر چه در راه خدا (و تقويت بنيه دفاعي اسلام) انفاق كنيد. به شما باز گردانده مي‏شود و به شما ستم نخواهد شد. (60)

اما یادمان نرود که

فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ

وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى

 وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاء حَسَناً إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ﴿17﴾


اين شما نبوديد كه آنها را كشتيد بلكه خداوند آنها را كشت و اين تو نبودي (اي پيامبر كه خاك و ريگ به صورت آنها) پاشيدي بلكه خدا پاشيد و خدا مي‏خواست مؤ منان را به اين وسيله به خوبي بيازمايد، خداوند شنوا و دانا است. (17)

سوره انفال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 18:13  توسط   | 

 

اولین روز مدرسه رفتنم بود. هر سه کلاس تا ده و نیم تمام شد اما من رسما گلو درد گرفتم. تازه متکلم وحده هم نبودم. وقتی رسیدم خانه مثل جنازه افتادم. این معلم های دبستان که یک بند باید حرف بزنند و بچه های ریزه را ساکت کنند و هر روز هم به مدرسه بروند جدا عجب شغل طاقت فرسایی دارند. اصلا هر شغلی که احتیاج به حرف زدن زیاد دارد فکر کنم برای من سخت باشد.

شکر خدا اضطراب نداشتم و راحت با بچه ها ارتباط گرفتم (ارتباط را برقرار می کنند . نه؟ ) انگار که مدتهاست می شناسمشان. یکی از بچه های دوم همان جا سر کلاس چند خط یادداشت روزانه نوشت و داوطلب شد که بخواند. اولش نفهمیدیم منظورش چیست. مجبور شد توضیح بدهد. روان و لطیف نوشته بود و ترکیب جدیدی ساخته بود. "من دیروز از مدرسه ی خانه غیبت داشتم..."  خلاصه نفهمیدیم منظورش از مدرسه ی خانه چیست و مجبور شد توضیح بدهد که خانه را هم مدرسه ای فرض کرده و ... کمی مکدر شد که چرا کسی نگرفت. باید حواسم را برای چنین موقعیت هایی جمع تر کنم.

یکی از مشکلاتم احتمالا حفظ کردن اسامی بچه ها خواهد بود. حتی اسم دفتر دار مدرسه را هم بعد از سه چهار بار پرسیدن هنوز یادم می رود. شماره تلفن خانه مان را هم بعد از یک سال و نیم هنوز حفظ نیستم. عوضش مساحت ایران را نمی دانم از جغرافی کدام سال حفظم. یک میلیون ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع!

بعضی بچه های سوم راهنمایی پائولوکوئیلو می خوانند. یکی شان کیمیاگر را چندین بار خوانده بود. فکر نمی کردم در این سن خوششان بیاید. هنوز چیزی از روحیات این سن و سال دستم نیست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 13:37  توسط   | 

 

سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا به نظرم اتفاق خیلی مهمی بود. در این دنیای رسانه زده که هر دروغی را بخواهند علیه ما به هم می بافند و به خورد مردم می دهند، یک تریبون آزاد نصیبمان شد و تقریبا همه حرفها را بی واسطه زدیم. البته زحمت زیادی کشیدند تا آنجا که می توانند از این سخنرانی برای تحقیر و توهین به رئیس جمهور ما استفاده کنند که قسمتی از نگفته ها را به نقل از یک شاهد عینی این پایین می آورم اما به نظر من در محاسباتشان اشتباه کردند. قبلا هم تا آنجا که در توانشان بود در رسانه هایشان به او توهین کرده بودند و این کارها چیز جدیدی نبود. در عوض  صحبت های رئیس جمهور بسیاری از آن کلیشه ها را شکسته و حالا  زحمت زیادی باید بکشند تا اثر این سخنرانی را از ذهن مخاطبان ببرند. تشویق دانشجو ها هم برایم جالب بود. در کشورهای اسلامی از مالزی گرفته تا مصر احمدی نژآد محبوب است اما نمی دانستم ممکن است بین دانشجویان آمریکایی در آن فضایی که رئیس دانشگاه درست کرد  هم تشویق شود.

کلا سیاست خارجی احمدی نژاد را در بسیاری موارد قبول دارم. بعد از سالها از حالت انفعال در آمدیم و بقیه دنیا را مجبور کرده ایم در مقابل عمل ما عکس العمل نشان دهند. آن طوری هم که بسیاری اصرار دارند، سیاست های خارجی دولت بی حساب و کتاب نیست و بیگدار(؟) به آب نمی زند. همین مذاکرات هسته ای و فراز و نشیب های نفس گیر آن را به نظر من باید در آینده درعلوم سیاسی و فنون مذاکره و مدیریت بحران در دانشگاه ها تدریس کنند. چقدر حرص می خوردم وقتی که پرونده دست دکتر روحانی و تیم آقای خاتمی بود. فقط عقب نشینی و عقب نشینی بدون هیچ امتیازی. امیدوارم آخر این شاهنامه خوش باشد. باید دعا کنیم.

 پ.ن: رئیس بیشعور دانشگاه کلمبیا احتمالا از قبل برای این خودشیرینی برنامه ریزی کرده بوده یا شاید هم تحت فشار دولت چنین بیانیه توهین آمیزی خوانده اما به هر حال احمدی نژآد جواب خوبی داد. یعنی بهترین چیزی که در آن شرایط  سخت و فضای به شدت توهین آمیز می شد گفت: شما با این بیانیه خواستید دانشجویانتان را در مقابل حرف های من واکسینه کنید و در واقع به شعور آنها توهین کردید.

 خوشحالم که توانست از پس این فضا بربیاید. فقط جواب سوال در مورد هم ج ن س بازی و اعدام و زنان را خیلی خوب نداد.

Salam , in neveshteye yeki az bachehast ke dar Amrica dars mikhoune. midunam bi nam o neshune ama uni ke ferestade khahesh karde esm o adres o in harfash fash nashe, va ma matno copy paste konim.
 
salam doostan
omidvaram ke haletoon khoob bashe,
hodoode 1 sa@ pish, sokhanraaniye aghaye ahmadinejad
dar daneshgaahe colombia bood,
man be kamel mostaghim didamesh,
mikhastam ye chizee behetoon begam,
man ba aghayede siasiye aghaye ahmadinejaad movafegh nistam,
ama emrooz kheily narahat shodam!!
kheily bad barkhord kardand !!
aval raeese daneshgaahe oomad, lee bollinger !
va kheily kheily bad ba ahmadi nejad harf zad,
taghriban har chi az dahanesh dar mioomad be ahmadi nejad goft ,
behesh goft ke shoma shabihe "petty and cruel dictator" hastid !!
yani ye dictatore birahme koochak !! daghighan hamin alfaazo be kaar bord,
va mellar barash kafo soot zadan !! oonam hesaabi !
man kamel harfaaye ahmadi nejjado goosh kardam,
be nazaram kheily bad harf nazad,
mitoonest baazi soalaro behtar javab bede,
masalan dar morede hamjens garaha dar iran kheily bad javaab dad,
mitoonest bege ke hamjens gara ee mokhalefe " azaadiye ma`naviye ensaan hast "
hamoon chizi ke roshanfekraane jadid migan,
tooye sokhanranish ham chandin bar mellat hoosh kardan !!
( masalan mehmooneshoon bood !! )
 
ama ye chize jaaleb !!
bebinid man ta alaan fekr mikardam in resaane haaye gharbi ba ensaaf hastand va sadeghaane hame chiz ro gozaresh mikonan,
ama aslan intori nist !! be hich vajh !!
 
ba namardiye tamaam titre avale site haye maroof in bood :
 
"petty and cruel dictator" !!
 
yani hamoon ke oon yaro raeese daneshgaah behesh goft !!
fox news az hame bad tar bood,
ye jahaeesh ham rasman doroogh neveshte bood,
ye harfiro ke ahmadi nejaad nazade bood, neveshte bood, va lahne besyaar badi dasht !
ghabl az inke ahmadinejaad ham biad, jave kheily badi ro barash dorost karde boodan,
roo tamaame derakht haye daneshgaah elamiye haye zede ahmadi nejad ba mazamine besyaar tahghir konande bood ! masalan " go to hell !"
ye joori be mellat fahmoonde boodan ke vaghan ye adaame dictatore zaleme va irani ha ham daran azash azab mikeshan !
kari nadarm be inke ahmadi nejad khoob hast ya na, ama inke ina ba resaane hashoon har chi ke bekhaan be khorde mardom midan ! in ghatie !!
chand ta video az site haye khabariye maroof (foxnews,reuters,yahoo) gir avordam, vaght darid bebinid,
kholaase nazaram dar morede resaanehaye gharbi kamelan avaz shod !!
 
Protesters Out In Force At Columbia University
http://cosmos.bcst.yahoo.com/ver/242/popup/index.php?cl=4211520
 
Ahmadinejad Speaks During Controversial Appearance at Columbia University
foxnews.com: http://www.foxnews.com/story/0,2933,297823,00.html
Iranian President Mahmoud Ahmadinejad clashed with a U.S. academic who called him a "petty and cruel dictator" at a forum in New York where Ahmadinejad said Iran was a peaceful nation and a victim of terrorism
 
bbc taghriban monsefaane neveshte , khoob bood,
in linkeshe,
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 19:38  توسط   |