برایم مثل یک رویا است و چیزی بیش از رویا. بوی گلخانه و کار باغبانی من را یاد آقاجون می اندازد. خدا رحمتش کند. به این گل های ریز و خیلی زیبا می گفت "قلم فور" . همیشه توی باغچه مان داشتیم.


یاداشت های روزانه
برایم مثل یک رویا است و چیزی بیش از رویا. بوی گلخانه و کار باغبانی من را یاد آقاجون می اندازد. خدا رحمتش کند. به این گل های ریز و خیلی زیبا می گفت "قلم فور" . همیشه توی باغچه مان داشتیم.


الهم ادخل علی اهل القبور السرور
تا اینجایش مشکلی نیست اما از این به بعد دلم همراهی نمی کند. فقط کلمات را بر زبان می آورم و به معنایشان فکر می کنم. از آن دعاهاست که اجابت شدنش محال به نظر می رسد.الهم اغن کل فقیر!
الهم اشبع کل جائع.
الهم اکس کل عریان .
الهم اقض دین کل مدین.
الهم فرج عن کل مکروب.
الهم رد کل غریب
الهم فک کل اسیر...
سعی می کنم بفهمم چطور باید به دنیا نگاه کنم تا بتوانم این دعا را امیدوارانه بخوانم. دعایی که به اجابت آن امید نداشته باشی به جایی نمی رسد. امید نداشته ای چون خدا را ناتوان از اجابت آن دیده ای یا عملی شدن خواسته ات را محال فرض کرده ای یا این خواسته اصلا برایت جدی نبوده است. بی نیازی همه فقرا در جهان. سیر شدن همه گرسنه ها. پوشیده شدن همه برهنه ها... این همه جز در دوران حکومت آن منجی به دست نمی آید. پس یعنی این همان دعای فرج است؟ شاید؛ اما خواندنش حاصل دیگری هم دارد. اولش آدم را می برد بالای بالا. می گوید از اینجا به جهان نگاه کن. به رنج های همه مردم دنیا. از آدم هایی که در همین شهر شلوغ تو شبها با ردی از اشک بر گونه هایشان به خواب می روند تا آن کارتن خواب های مدرن ترین کشور دنیا که غذایشان را از بین زباله رستوران ها بیرون می کشند. آن ها که در وطنشان به دست غریبه ها تفتیش بدنی می شوند. آن ها که بچه های ناقص الخلقه به دنیا می آورند، تحفه ای از سلاح های مدرن با گلوله های اورانیوم رقیق شده. آن ها که بی گناه سالهاست در بند مانده اند. کسی چه می داند. شاید متوسلیان! امام موسی صدر! و هزاران آدم دیگر که این بیرون حتی فراموششان کرده اند. آن دختر های فیلیپینی که کارت سلامت دارند و به توریست ها سرویس می دهند. دخترهای اروپای شرقی که در اروپای غربی به فروش می رسند و به عنوان برده زندگی می کنند. آن بچه های آفریقایی که از گرسنگی تنها پوستی بر جمجمه هایشان باقی مانده و تو ناباورانه عکسهایشان را در حالی نگاه می کنی که حتی در ساعت های روزه داری هم اضطراب گرسنه ماندن را نچشیده ای و سفره رنگین افطار در انتظارت است. کشور به کشور، آنچه رسانه ها از بدبختی مردم نشانت داده اند و آنچه در کتاب ها خوانده ای را در ذهنت مرور می کنی. اولش اینطور است و از این احساس های خوشایند روشنفکرانه به آدم دست می دهد که چنین دید وسیع و روح بزرگی دارد که می تواند برای همه رنج های بشری که از تلویزیون دیده غصه بخورد و دعا کند. بعد اما بدجوری از آن بالا می خورد به زمین. چون دانه دانه یادش می آید که در کشور خودش هم مردم رنج هایی از این دست می کشند. در همین شهر خودش. شاید حتی در همسایگی اش. همان جا که خدا دیگر بدون شک حسابی سخت از غفلت ما خواهد کشید. فقر. گرسنگی. برهنگی. بدهی. غصه. غربت. اسارت. بیماری. ظلم...
بعد تر خوب که آدم ته دلش را نگاه می کند می بیند برایش چندان خیالی نیست که مردم دنیا تا همین همسایگی اش چطور زندگی می کنند. حاجت های خودش اینقدر برایش بزرگ است که اگر هم بخواهد نمی تواند برای دیگران دعا کند. آن هم دیگرانی که نمی شناسدشان. پدر و مادر و دوست و آشنا نیستند. همه مسلمانان. همه بشریت. دوست داشتن این کل ناشناس و دست به دامان خدا شدن برای آنها کاری پیامبرانه است. فقط او که رحمه للعالمین است می تواند به این کلمات جان بدهد. او که «برایش دشوار است شما در رنج بيفتيد به [هدايت] شما حريص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است »
او و کسانی که نفسشان به اندازه امثال من ورم نکرده. ما فقط ادای خواندن این دعا را در می آوریم.
یا من هو به من رجاه کریم
یا من هو بمن عصاه حلیم
یا من هو فی عظمته رحیم...
مهمانی خدا دارد شروع می شود.
مدتی بود حس می کردم دیگر حرف تازه ای برای نوشتن ندارم و به تکرار افتاده ام. امروز برای پیدا کردن چیزی سراغ آرشیو دو سال گذشته رفتم. حسم حقیقت داشت. هیچ رشدی نکرده ام. همانم که آن روزها بودم. با همان حس ها و دغدغه ها و افکار
. امام کاظم(ع)می گویند کسی که دو روزش برابر باشد زیان کار است و من سال هایم با هم برابر است.رشد قارچ گونه شنیده بودم اما ندیده بودم. شب که می خواستیم بخوابیم خبری از این قارچ ها نبود و صبح گلدان را پر کرده بودند. سرعت رشدشان کمی ترسناک است. گیاه میزبان را هم به همان سرعت پلاسیده کردند.
اما خیلی موجودات جالبی هستند. بدم نمی آمد یکی دو گلدان قارچ پرورش می دادیم. با رنگ ها و شکل های متنوع.
آهستگی. اثر میلان کوندرا . باورم نمی شد چنین رمانی در ایران مجوز چاپ گرفته باشد. فکر می کنم در مقایسه با آنچه روی سایت دیدم، تنها سانسور اعمال شده در تلطیف ادبیات وقیح بعضی صحنه های خیلی بد بود. کاری جز این هم نمی شد کرد. چارچوب اصلی قصه را همین موضوع تشکیل می داد. قصه ای که بعضی ویژگی های زندگی مدرن را ماهرانه با طنزی تلخ به سخره گرفته بود. این کتاب را می شود به بعضی پیشنهاد داد و به نظرم باید از چشم بچه ها دور نگه داشت اما وقتی کتابی چاپ می شود دیگر کسی نمی تواند کنترل کند. ممکن است هر کسی در هر سنی بخواند و چه تاثیری داشته باشد، خدا می داند. همه داستان ها همینطورند. برای همین نمی دانم چطور می شود خصوصا به نوجوان ها کتاب معرفی کرد. خودم که درآن سن بودم، هر کتابی به دستم می رسید می خواندم. یک بار معلم پرورشی مان برای عبرت گرفتن من داستان شهری را تعریف کرد که هر کس وارد می شد تبدیل به کرگدن می شد. کسی مدعی بود این بلا سرش نمی آید اما آرام آرام تغییر کرد و آخر سر کرگدن شد البته هنوز خودش قبول نداشت که عوض شده. آن موقع از این کنایه هیچ خوشم نیامد اما از کرگدن شدن ترسیدم. بعد ازآن هم هر چه به دستم رسید خواندم و نمی دانم چقدر تاثیر گرفته ام. برایم روشن نیست که بد بوده یا خوب اما هر چه هست، این تاثیرات پنهان، ارتباط تنگاتنگی با شخصیت و روحیات و نوع افکار و عقاید من به عنوان خواننده داشته.
یک رمان به ویژه اگر خوب نوشته شده باشد، می تواند روی هر کسی تاثیر بگذارد حتی روی کسی که افکار و عقایدش شکل گرفته و جوانی را پشت سر گذاشته چه رسد به نوجوان و جوان که تشنه خواندن است و در داستان غرق می شود و تاثیراتی می پذیرد که شاید حتی خود نویسنده هم تصورش را نمی کرده. حالا با این اوصاف چه باید کرد. کتابی مثل آهستگی یا کتاب مشابهی از پائولو کوئیلو که در دولت جدید مجوز گرفته! چه بلایی ممکن است سر جمعی از خوانندگانش بیاورد. آیا اصلا بلایی می آورد. سر چه کسانی. می شود آدم ها را طوری بار آورد که تحت تاثیر این بلا قرار نگیرند؟
و نکته دیگر. این کتاب صحنه هایی را به تصویر می کشد اما می خواهد حرف دیگری بزند و این در حاشیه است (البته در حاشیه بودن ناقض تاثیر گذاری نیست). داستان های زیادی هستند که ظاهرشان اینقدر بد نیست اما تم اصلی اش ممکن است آسیب های جدی به خواننده بزند.
سانسور باید از چه اصولی پیروی کند و خط قرمزهایش کجا باشد. کلمات یا محتوا و تاثیرات ضمنی آن(که سلیقه ای می شود) یا هر دو؟
این گل آفتاب گردان در حاشیه خیابان دلاوران آدم را یاد لوبیای سحر آمیز می اندازد. فکر کنم غده هیپوفیزش دچار پرکاری مفرط شده یا جهش ژنتیک داشته یا یک دوپینگ اساسی کرده باشد.
امروز به عنوان راهنمای مهمان هایمان به خیابان دلاوران رفتم تا بوفه بپسندند. ملت کاملا شیک شده اند. در بعضی فروشگاه ها توی بوفه ها را جام (گیلاس؟) چیده اند و حتی مایع همان رنگی هم داخلش ریخته اند که کاملا طبیعی باشد. بطری های مزبور را هم چپ و راست به عنوان یکی از اشیاء دکوری روی میز و کمد و بوفه گذاشته اند.
*
دیروز هم به همان عنوان راهنما بالاخره قسمت شد ایستگاه 7 تله کابین توچال را ببینم.
اگر صدای آرام تله سیژ نبود، سکوت آن بالا سلول های مغز را منبسط می کرد. صدای هو هوی باد سردی که می وزید از دوردست ها شنیده می شد. ایستگاه هفت نوک کوه هایی است که از این پایین می بینیم. دقیقا نوک نوک. آدم باورش نمی شود آن بالا این شکلی باشد. قله ای در کار نیست. منطقه ای شبیه دشت با تپه های کم ارتفاع و شیب ملایمی که راست کار اسکی در زمستان است و کوه هایی آن دور ها که حتی آفتاب تابستان هم برف هایش را آب نکرده. هوا سرد بود و مثل زمستان آفتاب می چسبید. گلهایی که این پایین با فصل بهار می آید و خیلی زود هم در آفتاب تابستان می سوزد، آنجا هنوز دیده می شد. دلم می خواست دماوند را از آن بالا ببینم اما نشد.
از وبلاگ عطش شکن
خیال کن آمده است ،
خیال کن که امروزی هم آمده است ،
خیال کن همان طوری باشد که تو در ذهنت تصور می کردی ،آشنا ،نزدیک ،خودمانی !
خیال کن رفته ای برای دیدارش ،
خیال کن حالا شده بروی تا نزدیک اش ،
آنقدر که بشود به چشم هایش نگاه کرد و دستش را بوسید ،
آن قدر که بشود و مجالی باشد برای گفتن جمله ای یا ابراز ارادتی .
چه کار می کنی ؟
رویت می شود بگویی : "چه خوب شد که آمدیت ،عمری منتظرتان بودیم ؟ "
یا مثلاً در عظمت آغوشش بروی و خستگی قرن های بی چراغ را زار بزنی ؟
یا مثلاً دسته گلی برایش ببری و رویش کارت بزنی : "ظهورتان مبارک "؟
یا مثلاً پاهایت قفل شود و قدم از قدم نتوانی برداری ؟
یا مثلاً دلت از شوق هزار تکه شود و ...؟
اگر به هر کدام از این ها گفتی " آره "، خوش به حالت !
از من بپرسی از یک فرسخی فقط نگاه می کنم و جرآت ندارم یک قدم جلوتر بروم مبادا حریم روشن و معطرش را حضور چون منی بیالاید...
مبادا که به رویم بیاورد - حتی به اشارت نگاهی- دعوی دروغ بزرگ انتظارش را ...
خدایا
مرا توان آن نیست که از نافرمانی ات روی گردانم
مگر آن هنگام که مرا به عشق و محبت خود بیدار کنی...
مناجات شعبانیه
آیا می شود زیباتر از این با خدا سخن گفت؟ زیرکانه تر از این؟
کلام او است دیگر...! هم او که امیر کلام است و خدای عشق. هم او که خدای ندیده را نمی پرستد. خدا را باید در کلام او شناخت.
بیچاره آن ها که زبانشان عربی است اما از این همه دعا و مناجات بی نظیر بزرگان خودشان محرومند
و بی چاره تر امثال من که این گنجینه را دیده ایم و بهره ای نمی بریم.