همسایه یکی از اقوام بود. یک پسر چهار ساله و یک بچه توی راه داشت که همسرش فوت کرد. یک بیوه جوان خانه دار که پس اندازی نداشت و علاوه بر غم مرگ شوهر و یتیم شدن بچه ها، باید با فقری که یک باره بر سرش هوار شده بود، دست و پنجه نرم می کرد. از خانه ای که اجاره کرده بودند به خانه پدری اش آمد اما آنجا هم باید اجاره می داد چون پدرش درآمد خوبی نداشت و نمی توانست از اجاره واحد کوچکشان بگذرد. پس از مدتی پدرش هم برای فرار از دست بدهکارها متواری شد. خدا بعضی ها را چقدر سخت امتحان می کند و آنها هم چقدر صبوری به خرج می دهند و چه مقاومتی می کنند. فکرمی کنم این دختر، از همان هاست که خدا به فرشتگانش نشان می دهد و از آن بالا به رویش لبخند می زند. یک بار از نزدیک دیدمش. گلایه نمی کرد. مناعت طبع داشت. همان چیزی که متاسفانه، فقر از آدمهای ضعیف می گیرد. از کمیته امداد وام خود اشتغالی گرفت و بچه هایش تحت پوشش قرار گرفتند. کلاس کامپیوتر رفت. در خانه جعبه درست می کرد. بعد تر حتی تصمیم گرفته بود به همراه یکی از اقوامش مزرعه پرورش گلهای زینتی در ورامین راه بیندازند که نشد. جسارت و امیدواری اش را تحسین می کردم. مدتی از او بی خبر بودم تا اینکه اخیرا شنیدم پسر بزرگش ظاهرا بیمار است و فک پایینی اش رشد نمی کند. تا به حال درمان های ابتدایی را شروع کرده اند اما برای درمان اساسی، پول هنگفتی لازم دارد. بنده خدا از صبح تا شب کار می کند اما تهیه این پول برایش ممکن نیست. کسی را می شناختیم که نذر کرده بود مقداری پول به نیازمند بدهد. شماره تلفن دادیم تا با پیک بفرستند. سفارش کرد شماره اش را به آن خانواده نیازمند ندهیم چون این جور آدمها دائم به خانه اش زنگ می زنند و درد دل می کنند و شنیدن این حرفها به شدت ناراحتش می کند؛ اما قبلا شماره را داده بودیم. مامان او را مطمئن کردند که این دختر مناعت طبع دارد و اصلا اهل دست دراز کردن پیش این و آن نیست. امروز همان خانم تماس گرفت و گفت که خانواده ای با همان مشخصات به خانه ما زنگ زده و تقاضای کمک کرده است. با آن دختر تماس گرفتیم، بنده خدا قسم خورد که نه خودش و نه خانواده اش چنین کاری نکرده اند. باور کردیم. اصلا از او بعید می دانستیم اما از اینکه که به خاطر نیازمندی اش اینطور در معرض تحقیر و تهمت قرار گرفته، دلم ریش می شود. نیازمند آبرو دار بودن، خیلی سخت است و خدا چقدر روی این حفظ آبرو از سوی اطرافیان تاکید می کند اما شرایط زندگی امروز و فاصله گرفتن محل زندگی ثروتمند و فقیر، به فرو ریختن آبرو و حیای فقرا می انجامد. آنها که سعی می کنند نیازشان را پنهان کنند، کسی از حالشان جستجو نمی کند و قبل از درخواست، آنها را بی نیاز نمی کند. کسانی هم که پرده حیا را می درند و دست گدایی دراز می کنند و به اندک، راضی نمی شوند، دیگران را بدنام می کنند.
هر بلایی بر سر جامعه و روابط آدمها آمده به کنار، مطمئنم درباره این آدم ها باید به خدا جواب بدهیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 13:44  توسط
|
بیژن نوباوه به نقل از سید حسن:
حاضريم قطعه قطعه شويم تا ايران عزيز باشد اگر ايران عزيز باشد همه ما هستيم، من يك سرباز كوچك امام خامنهاي هستم. در مارون الراس 40 نيروي حزب الله در برابر يك لشكر از رژيم صهيونيستي ايستادگي كردند و تنها 13 نفر از آنان در آنجا به شهادت رسيد. بچه هاي حزب الله با نام امام خميني(ره) حركت كردند، از امام حسين(ع) استعانت گرفتند و سلام و درودشان به مردم ايران بود.
توضیح اضافه از یک منچستری: "شما از دامنۀ کوهی دارید بالا می رین که خودتون انگار متوجه ش نیستین! اما کسایی که از دور،بالا رفتن شماها رو نگاه می کنن خوب می بینن که با چی در افتادین و از چه هیبتی بالا می رین..."
به نقل از پیچک سر به هوا
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 20:26  توسط
|
دیر یا زود دامنه ای بحث به ایران هم کشیده می شد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 18:58  توسط
|
قرار شده معلم انشای راهنمایی بشوم! بدون اینکه قبلا تجربه معلمی داشته باشم یا رشته درسی ام ادبیات باشد یا قریحه نویسندگی داشته باشم یا آموزش داستان نویسی، فیلم نامه و نمایش نامه نویسی و روزنامه نگاری را بدانم یا از آن کتاب خوان های حرفه ای باشم یا بتوانم هایکو!( اخیرا این لغت به گوشم خورده و به شعر های خیلی کوتاه می گویند. سبکی است از شعر ژاپنی) بگویم یا درس بدهم. صنایع ادبی و آیین نگارش را هم بعد از ده سال طبیعتا یادم رفته است. پس باید بگویم بیچاره بچه هایی که قرار است معلمشان باشم اما تقصیر من نیست. برای مدیرشان خیالی نبود. شاید هم به اعتبار نفیسه قبول کرد. دو بار با او سر کلاس دینی و قران رفتم و بعد همینطوری گفتم کلاس انشاء باید جذاب باشد و کلی کار می شود کرد چون سیلابس درسی دست خود معلم است و جا برای کارهای خلاقانه وجود دارد. نفیسه هم به اعتبار همین حرف من به مدیرشان پیشنهاد داد و من هم با بی خیالی پذیرفتم! اما حالا حسابی نگرانم و افتاده ام به کتاب خواندن و این و آن را دیدن که برای کلاس انشا چه کار کنم. خوش بختانه خیلی از کلاس های انشا مثل قدیم نیست که فقط یک موضوع بگویند و بچه ها بنویسند و سر کلاس بخوانند و تمام. کلی بازی های فکری اختراع! شده یا برنامه ریزی های دقیقی برای تقویت حواس بچه و ترغیبشان به نوشتن و فکر کردن و نقد و تحلیل و ... وجود دارد. ظاهرا معلم انشای قبلی بچه ها هم از این دخترهای ادبیاتی پر شور بوده که دوستش داشتند. از مورد مقایسه قرار گرفتن نگرانم. می ترسم و در عین حال مشتاقم که کلاس ها شروع شود. خدا کند تجربه خوبی برای من و کلاس مفیدی برای بچه ها بشود.
ممنون می شوم اگر کسی ایده ای یا توصیه ای دارد یا کتاب جالبی در این زمینه ها سراغ دارد، به من بگوید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 11:16  توسط
|
با چشم های گرد شده و دهن باز مانده این گزارش را دیدم. طرف قشنگ راجع به بشقاب پرنده امام زمان توضیح می داد که چند مدل است و چند بار سوار شده و با حضرت رفته اند به جزیره خضرا و مبل داره آن هم چه مبلی!! و مردم هم باور می کردند!!! پناه بر خدا. می گفت ماهی در حدود سه میلیون تومان درآمد داشته و مدعی بوده که نایب امام زمان است. سر کلاس دکتر باقری دیدم کلی حرص جوش می خورد که مردم ظاهر دین را می گیرند و عقلشان را به کار نمی اندازند و مثلا از این چوب مسواک ها در جانماز می گذارند چون شنیده اند پیامبر استفاده می کرده پس ثواب دارد. اصلا درکش نمی کردم. گفتم مگر چند درصد مردم این مدلی هستند. به نظرم می آمد مشکل ما عقل گرایی از نوع پزیتیویستی و روشنفکری است که دیگر جا را برای دین داری تنگ کرده است. حالا می بینم افراط در هر دو سو دنیا را برداشته. نمی دانستم این همه آدم با این پتانسیل بالا برای بلاهت داریم. آن یکی شارلاتان دیگر برای مردم در تپه های اطراف هشتگرد کعبه ساخته و مردم را حاجی می کرده و مجلس می گرفته و جانماز پهن می کرده برای امام زمان و یک پسر بچه هم توی فیلم، فضای خالی را به هوای امامی که نمی دید اما حضور داشت، بوسید و شعر می خواندند که اهلا و سهلا و ...
فکر کن امام زمان از دست همه باید رنج بکشند حتی از دست دوستداران احمق و خرفتشان. خدا صبرشان بدهد جداً. خدا صبرشان بدهد.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 21:48  توسط
|
وَذَا النُّونِ
إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا
فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ
فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ ﴿87﴾
و یونس را به یاد آور
در آن هنگام که خشمگین از میان قوم خود رفتِ
ومی پنداشت که ما بر او تنگ نخواهیم گرفت
(اما آن هنگام که در کام نهنگ فرو رفت)
در آن ظلمات متراکم فریاد بر آورد: پروردگارا! معبودی نیست جز تو... منزهی تو، من از ستمکاران بودم
فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ ﴿88﴾
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 22:13  توسط
|
کتاب "وانهاده" اثر سیمون دوبوار را دو سال پیش خواندم اما شخصیت اصلی داستان و رنجی که می کشید، هنوز برایم زنده است. "وانهاده" بهترین صفتی است که می توان به آن زن نسبت داد. زنی که یک زندگی عاشقانه را با همسرش آغاز می کند. هر دو پزشک هستند و با هم تفاهم کامل دارند. بعد بچه دار می شوند و زن با رغبت، شغلش را برای بزرگ کردن دخترهایش کنار می گذارد. در تمام این سالها لحظه ای به همسرش شک نکرده و خودش را خوشبخت می پنداشته؛ حتی این اواخر که همسرش می گفت برای کار مجبور است در آزمایشگاه بماند. حتی وقتی دوست شوهرش به او می گوید که مدتی است رفت و آمد های خانم وکیل با شوهر او زیاد شده. باز هم باورش نمی شود چون روحیه همسرش را می شناسد و مطمئن است که با روحیه آن خانم وکیل متجدد، هیچ همخوانی ندارد. حتی از شوهرش شنیده که رفتار جلف خانم وکیل را سرزنش می کرده. باورش نمی شود تا اینکه از زبان شوهرش می شنود. او می گوید بین دو عشق، سرگردان مانده ...
زن به هر دری می زند تا زندگی اش را نجات بدهد اما در هر گفتگویی که با شوهرش دارد گوشه ای از واقعیت تلخ زندگی اش آشکار می شود. فاصله بینشان آن قدر زیاد شده که آرام آرام امیدش را از دست می دهد و ذره ذره آب می شود...اشک، همدم شب و روزش می شود...
مرد در نهایت چمدانش را می بندد و راهی خانه خانم وکیل می شود.
یکی از تلخ ترین لحظات داستان وقتی است که زن ملتمسانه از دخترش می پرسد چه ضعفی داشته که پدرش او را ترک کرده است و حالا چه باید بکند تا او را برگرداند. همه غرور و شخصیت یک مادر است که درمقابل دخترش له می شود.
سیمون دوبوار، فرو ریختن و استیصال این زن را بی نهایت زیبا به تصویر می کشد. زنی که همه زندگی اش را به پای همسرش ریخته و حالا درمانده وبهت زده، ویران شدن کاخ آرزوهایش را نظاره می کند.
سیمون دوبوار یکی از نظریه پردازان بزرگ فمینیسم و نویسنده کتاب مشهور "جنس دوم" است. قسمت هایی از این کتاب را خوانده ام و تنها یک جمله معروف آن به خاطرم مانده که می گوید ما "زن" زاده نمی شویم بلکه در طول زندگی مان زن می شویم. او معتقد است به زنان نباید اجازه داد با پذیرفتن نقش های سنتی که جامه مردسالار به آنها تحمیل کرده، به باز تولید این ستم تاریخی کمک کنند. کتاب تلخی است اما نه از جنس داستان وانهاده که برای همیشه به یاد آدم می ماند. انگار آن زن هنوز در خانه اش نشسته، پرده ها را کشیده و در تاریکی و تنهایی اشک می ریزد.
*
کسی برایم درد دل کرد. دوباره یاد این کتاب افتادم !
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 21:0  توسط
|
ما که در فلان گوشه مشغول کار هستیم، دائم باید آن شغل را جدی بگیریم و آن را همان "کار مهمی" بدانیم که به ما محول شده و خودمان را در آن شغل بسازیم.
در جبهه، به یکی میگویند "سر برانکارد را بگیر"، به یکی میگویند "آرپی جی بزن"، چنانچه هر کدام این کار را نکردند، جبهه شکست خواهد خورد.
در جمهوری اسلامی، هر کجا که قرار گرفتهاید، همان جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همهی کارها به سمت شما متوجه است.
"آقای خامنه ای "
برگرفته از چای نبات
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 6:56  توسط
|
هشدار: طولانی است و احتمالا برای جز خودم، جذابیتی ندارد.
خواب دیدم "مادی" را سیمانی کرده اند و نمی دانم چطور آن را حدود سه متر، از سطح زمین پایین برده اند. راه خاکی که آن را از مزرعه ها جدا می کرد، آن قدر باریک شده که می ترسیدم رویش راه بروم و داخل آن کانال باریک سیمانی بیفتم. درست همانطور که محمد جواد گفته بود. از جوی های سیمانی بدم می آید. متخصصان آبرسانی می گوید این ها برای انتقال آب بهترند چون جلبک ها اکسیژن آبش را نمی گیرد و گلها و گیاهان وحشی اطراف جوی، آب را برای زنده ماندن خودشان به هدر نمی دهند. راست می گویند و کسی اهمیتی نمی دهد اگر پونه ها دیگر جایی برای روئیدن نداشته باشند و منظره چشم نواز آب زلال چاه که از لای انبوهی از گیاهان سبز می گذشت، دیگر وجود نداشته باشد و قورباغه ها و سنجاقک ها و پروانه ها و ...
مزرارع به جز دو تا، اجازه ساختمان سازی نداشتند و هنوز سبز بودند. دو پلاک، روبه روی خانه شهین خانم، فاصله دیوار جنوبی حیاطشان را با مادی سیمانی پر کرده بودند. درست همان جا که آن روزها شبدر می کاشتند تا خاکشان استراحتی کرده باشد. بعد وقتی اولین برگهای نازک شبدر ها در می آمد، زن ها و بچه ها کاسه های سرکه شان را می آورند، می گذاشتند روی شبدر های تازه. همان جا می کندند، توی سرکه می زدند و می خورند و صدای حرف و خنده شان تا آسمان بلند بود. من با تعجب نگاه می کردم. مگر شبدر را هم می شود خورد! آن هم نَشُسته. اصلا بهداشتی نیست! مامان را که دیدم با آنها همراه شده، ترسم ریخت و چقدر خوشمزه بود. جای این برگ های نازکی که آدمها می خوردند، برگهای پهن و کلفتی در می آمد که غذای گاوها بود! درست همین جا دو تا خانه ساخته بودند. این را در بیداری دیدم. هفته پیش که برای تبریک عروسی محمد جواد به روستای دوران کودکی ام رفته بودیم. همان پسر ریز نقش بی آرام و قرار که صدای پر سوزش جان می داد برای خواندن در تعزیه. چند سال بعد شنیدیم بهترین نوحه های تعزیه را به او می دهند که بخواند. وقتی رسیدیم، بی اختیار مثل کودکی هایم دویدم تا از سرازیری کنار خانه شهین خانم، از کنار مزرعه شبدرها بروم تا سر مادی و جلبک ها را ببینم که با جریان آب، چنان موزون پیچ و تاب می خورند و اردک های بومی را با آن طوق زیبای روی گردن شان و قورباغه ها که دائم یکی شان می پرید داخل آب و آن یکی از آب می پرید لای سبزه ها. همیشه کارم این بود. وقتی می رسیدم من اول می دویدم سمت مادی اما از پیچ کوچه که گذشتم، یک دیوار آجری بلند و زشت، راهم را بست. درست همان جا که دیوار خانه شهین خانم تمام می شد و مزرعه شبدر شروع می شد. آن دو خانه آجری بدون نما، تا سر مادی را پر کرده بود. یادم رفته بود که ده کودکی های من حالا شهر شده. زیبا شهر! اما قدیم ها که زیبا شهر نبود، همه چیزش زیبا تر بود. از مردمانش گرفته تا در و دیوار ده. محمد جواد، شده بود مشاور شهرداری. می گفت قرار است یک خیابان عریض به جای اصلی ترین کوچه ده بزنند. باغ متروکه آقا جون و آن درخت قدیمی توت رب هم می افتد توی خیابان اصلی. خانه جد پدری را هم چند سال پیش، صاف کردند و جایش را اسفالت کردند. از آن خانه ها بود که میراث فرهنگی باید مرمتش می کرد. صفورا، هم بازی کودکی هایم می گفت، قرار است پارک هم بسازند کنار رودخانه! به تلخی خندیدم. آخر پارک می خواهید چه کار! هنوز دو قدم از خانه بیرون می آیید، مزارع برنج چشم آدم را نوازش می دهد. حیفتان نمی آید جنگل های بکر اطراف زاینده رود را صاف کنید و به جایش یک پارک مصنوعی بسازید؟ می گفت مردم برای پارک رفتن، تا مبارکه می روند! بچه ها اسباب بازی می خواهند. تاب و سرسره!
دیگر نگفتم پس چرا ما که بچه بودیم لازم نداشتیم. وقتی آن همه کار هیجان انگیز می شد کرد، تاب و سرسره به چه درد می خورد. روزهای موشک باران اصفهان که آنجا ماندگار شده بودیم و کلاس های درسمان را از تلویزیون می دیدیم، برای بازی وقت کم می آوریدم. ماهیگیری زیر بید مجنون کنار سد آسگون، جستجو و کشف های بی پایان در جنگل کنار رودخانه، هیجانِ سد ساختن روی هر آب روان، دویدن در مزرعه ها، غذا دادن به مرغ ها.... به صفورا نگفتم این ها را. وقتی آشپزخانه اوپن خانه محمد جواد را دیدم و انواع وسایل برقی و آیفن تصویری و.... خانه قشنگی بود. خوش سلیقه هم چیده بودندش. آنجا دیگر واقعا شهر شده بود. این را از مانتوهای تنگ دخترها می شد مطمئن شد. بزرگ تر ها هنوز چادر سر می کردند اما کوچک ترها مجاز بودند کاملا شهری لباس بپوشند.
کاش می شد بدون این مدرنیته لعنتی زندگی آدم ها رشد کند. خانه ها زیبا تر شوند. بهداشت رعایت شود. بهره وری بالا برود، کوچه ها و خیابان ها زیبا و تمیز بشود. کتابخانه و مدرسه مجهز بسازند. مردم رشد فکری پیدا کنند اما کسی مدرن نشود. صفای دلش از بین نرود. کاش می شد صداقت قدیم ها را در تعارف امروز مردم زیباشهر دید. آن روزها وقتی برای شام و نهار بفرما می زدند، شک نداشتی که از ته دل خوشحال می شوند. عصرانه برایت ماست خانگی و تره نازک باغچه شان را می آوردند و شب، بوی پلو ماش لنجانی شان که لای خاکستر پخته شده بود، آدم را مست می کرد. برای خواب هم پشه بند می زدند و رخت خواب های گل گلی سبز و سرخ برای میهمانشان می آوردند و صبح، باز می خواستند که برای ناهار بمانی.

ده کودکی های من. آن لهجه دوست داشتنی که هنوز می توانم تقلیدش کنم. آن زن همسایه که احوال تمام فامیل و آشنا و حتی مرغ و خروس نداشته مان را هم می پرسید. عمارِ نه سالگی ام که در کانال اصلی ده غرق شد و وقتی سر قبر او می روم، نمی دانم چرا اشک هایم فرو می ریزد. لانه لک لک ها روی برج کبوتر، حمام ده در میان جنگل، شب ها و بوی دودی که برای فراری دادن پشه ها درست می کردند، شب ها و صدای شغال، صبح ها و صدای موتور آب که از دور به گوش می رسید و می دانستی جایی، آب زلال دارد از دل زمین بیرون می آید ....
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 7:51  توسط
|
تازه فهمیدم به جای دات کام باید دات آی آر بگذارم تا بتوانم وبلاگ های پرشین را بخوانم.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 21:9  توسط
|
اولین بار با خواندن کتاب دکتر باقری(نگاهی دوباره به تربیت اسلامی) فهمیدم "جهل" به معنی نادانی نیست و "تعقل" هم به معنی "تفکر" نیست و "قلب" هم محل تفقه است و می تواند مریض یا سالم باشد. آیه ای در قرآن می گوید:
«...أَنَّهُ مَن عَمِلَ مِنكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
هر كس از شما به نادانى كار بدى كند و آنگاه به توبه و صلاح آيد پس وى آمرزنده مهربان است (54) »
می بینید؟ در ترجمه های فارسی به جای جهالت می گذارند نادانی. در حالی که این معنا برای جهالت در مقابل علم، تحت تاثیر ظهور فلسفه یونانی در جامعه اسلامی، رواج پیدا کرده است. اگر جهالت به معنی نادانی بود، نیازی به توبه از جهالت وجود نداشت زیرا عمل اشتباهی که از روی نادانی انجام شود گناه نیست. جهل در فرهنگ قرآن و حدیث به معنی عمل نسنجیده است. مثلا به دلیل غلبه خشم و شهوت، عمل اشتباهی را انجام می دهیم. بنابراین جهل در مقابل عقل است و عقل هم به معنی فکر نیست. معنای عقل در زبان عربی جالب است. مثلا می گویند عَقَلَ لسانه . یعنی جلو زبان خودش را گرفت. عقال هم یعنی زانو بند شتر. معقل هم یعنی دژ و بارو. پس عقل در لغت عربی یعنی "بازداری ". بازداری لازم برای تامین سنجیدگی و پختگی. در قرآن هم عقل به همین معنا آمده و مترادف های قرآنی اش هم جالب است. مثلا "حجر " « هل فی ذلک قسم لذی حجر. فجر آيا در اين براى خردمند [نياز به] سوگندى [ديگر] است:5» حجر در لغت یعنی سنگ چین کردن جایی و در این ترجمه فارسی باز لغت خردمند بدون دقت کافی به جای حجر آمده. خلاصه اینکه طبق تعریف کتاب عقل ورزی به این معناست:« هر گاه کسی تلاش های شناختی خویش را به نحوی تحت ضبط و کنترل درآورد که از کج روی در اندیشه مصون بماند و در نتیجه به شناخت یا بازشناسی امر مورد نظر راه یابد، به عقل ورزی در مقام شناخت رسیده است. سه عامل در بازداری شناخت از کج روی نقش عمده دارند: ارزیابی کفایت دلایل. برخورداری از علم و کنترل حب و بغض. » خلاصه من این کار تحلیلی روی واژه های قرآنی را خیلی دوست دارم. به قول دکتر عباسی یک مشکل بسیار بزرگ ما ایرانی ها برای تفکر، این است که واژه ها را به طور دقیق به کار نمی بریم. ما برای دسترسی به عمده معرفت بشری مجبور به ترجمه کتاب های لاتین هستیم. از سوی دیگر قرآن نیز یک منبع اساسی برای ما محسوب می شود اما وقتی این دو زبان را ترجمه می کنیم، واژه ها و مفاهیم را خلط می کنیم. خود دکتر عباسی اولین مثال را برای ما زد. آن زمان بود که آقای خاتمی بحث جامعه مدنی را مطرح کرده بود و بعد که ایراد گرفته بودند این جامعه مدرن سکولار آخر چه نسبتی با دین و فرهنگ ما دارد، گفته بود منظورمان همان جامعه مدینه النبی است. این از همان اشتباهات فجیع است که الی ماشاالله داریم در فضای معرفتی کشورمان. یکی از مثال های دیگر دکتر عباسی، تمدن است که می گوید یک مفهوم قرآنی نیست زیرا تمدن در ذات خود متضمن ماندن و توقف در جایی است و در حالی که در قرآن از هجرت مکانی و مکانتی سخن می گوید و عبارت تمدن که ما مقابل civilization (مطمئن هم نیستم راجع به عبارت انگلیسی اش) گذاشته ایم، ایده آل قرآنی نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 5:46  توسط
|