تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

قبلش می گوید یک کلوز آپ از سردار بگیرید می خواهم یکی از پیام های کوتاه را بخوانم که فرستنده اش عاشق سردار بوده ظاهرا .  می خواند : به فرزاد برسانید که سردار رادان خیلی هم از بهرام رادان خوشگل تر است.

 بعد که خواندش و اداهایش تمام شد می گوید: جالب است که کسانی هستند که از لحاظ زیبایی شناسی اینطور فکر می کنند!

بر فرزاد حسنی با آن اخلاق و رفتارش دیگر حرجی نیست ظاهرا. مانده ام مسئولان صدا و سیما بر اساس کدام عقل و مصلحت اجازه می دهد رئیس پلیس تهران را با این شیوه سخیف استهزا کند. حتما قبلش به او چراغ سبز نشان داده اند. ممکن نیست ندانند که این نقد نیست. انتقام است. حیدری هم مثل آدمیزاد نقد تند و تیز می کند. شهیدی فر هم.  خدا آخر و عاقبتمان را با این رویکرد مخاطب محوری و جوان پسندی! و جایگزین شبکه های ماهواره ای شدن در صدا و سیما به خیر کند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 22:56  توسط   | 

 

می نویسم " فیلم مسدند" . بعد هی نگاهش می کنم. به نظرم یک جای کار عیب دارد. انگار تا به حال توی عمرم این کلمه را ندیده ام. چرا این  قدر غریبه است. می خوانمش. همه چیز سر جایش است. توی گوگل جستجویش می کنم. کلمه را نمی شناسد!

و من تازه به عمق فاجعه پی می برم. آنچه می خواستم بنویسم "مستند" بود

لهجه اصفهانی به همراه آلزایمر خفیف نتیجه اش همین می شود.

 

*

غرض این بود که درباره مستند "وحشی و خطرناک" شبکه ۴ بنویسم. یک بیشه پر از انواع حیوانات وحشی در زیمباوه که توریست ها به همراه راهنما با ماشین یا خیلی شجاع باشند پیاده در آن گردش می کنند. در این فیلم از خطرات وحشتناکی می گفت که حتی حیوانات به ظاهر آرام مانند اسب آبی و فیل ممکن است ایجاد کنند.  یک بار یک اسب آبی قایقی را به همراه راهنما و چند توریست واژگون می کند. راهنما توریست ها را به زحمت روی تخته سنگی در وسط رودخانه می کشاند و خودش به سمت ساحل شنا می کند تا کمک بیاورد(ظاهرا آن روزها موبایل نداشته اند!) اما در راه یک کروکودیل به او حمله می کند و دستش مجروح می شود و خون آلود به ساحل می رسد و تازه باید ۱۰ کیلومتر پیاده برود تا به کمپ برسد. آن قدر خون از او رفته که توان راه رفتن ندارد و هوا هم تاریک می شود. شب ها بیشه بسیار خطرناک است چون تقریبا اکثر حیوانات به شکار می روند و بوی خون تازه بازوی او را هم خیلی سریع حس می کنند. راهنما گوشه ای به زمین می افتد و بی هوش می شود. قاعدتا باید شکار آن همه حیوان وحشی شود اما یک بوفالوی بزرگ تمام شب را کنار او می خوابد و حیوانات وحشی به همین دلیل به او نزدیک نمی شوند. آن وقت گوینده فیلم می گوید: یک بوفالو او را نجات داد!  انگار شرمشان می آید بگویند خدا نجاتش داد. انگار اگر بگویند خدا بود حرف از خرافه زده اند.

 یا چشمشان از بوفالو فراتر را نمی بیند یا می بینند اما تحت سلطه نگاه پزیتیویستی ترجیح می دهند از آن حرف نزنند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 15:17  توسط   | 

 

من رسما برنامه "مردم ایران سلام"  شهیدی فر را دوست دارم و صبح ها چشم باز نکرده تلویزیون را روشن می کنم. اگر تا به حال ندیده اید به امتحانش می ارزد.

پ. ن : این را نرگس سجادیه عزیز راجع به برنامه نوشته و حرف های من را کامل کرده. :با مطلبی که در مورد برنامه ی مردم ایران سلام نوشته بودی موافقم. بعضی وقتها به همسرم می گویم ببین یک آدم سالم از نظر تربیتی، چقدر می تواند منشا برکت باشد. تواضع، ادب، هوشمندی و صراحت و صداقتش برای من خیلی جالب توجه است. البته برنامه کمی پس از یکسالگی اش افت کرده شاید هم برای من اینطور جلوه کرده. اما قران اولش، سلام به امام ها، نغمه های شجریان، آقای مرادی، آقای ضابطیان  و بیشتر از همه خود شهیدی فر واقعا بی نظیر و یا کم نظیرند. آنقدر با مطلبت سر ذوق آمدم که نتوانستم ننویسم چون نمی دانم چرا پنجره ی نظرات برایم باز نمی شد اینجا نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 8:7  توسط   | 

اعتراف های علی افشاری چه سودی به حال روشنگری افکار عمومی داشت که حالا  اعترافات هاله اسفندیاری و کیان تاج بخش داشته باشد؟ گفتند شکنجه روحی شده و زندان انفرادی بوده و دیوار های زندان سفید بوده و مگر اعصاب یک آدم چقدر می کشد. (مبارز هم مبارزهای قدیم!) بعد از آزادی اش هم زیاد طول نکشید که سر از کنگره آمریکا در آورد و طی نطقش تلویحا تقاضا کرد آمریکا زحمت بکشد و مثل عراق، ایرانی ها را نیز نجات بدهد. هر چند مطمئن باشیم همه این اعترافات حقیقت دارد باز دائم از خودمان می پرسیم چطور حاضر شده اند این حرف ها را بزند. به راه راست که هدایت نشده اند! یعنی این قدر حرفه ای شده ایم در شکنجه روحی تر و تمیز و اعتراف گرفتن؟ موساد و سیا باید پیشمان دوره ببیند.  وقتی هم  آزاد شدند لابد باز بر می گردد سر جای اولشان و تا مدتها سوژه برنامه های ضد ایرانی می شوند. نمی شود راه بهتری پیدا کرد که این آفت ها را نداشته باشد؟

نمی دانم. شاید هم مصرفش برای جمعی از مخاطبان داخلی است که من به حسابشان نیاورده ام. آنها که با شنیدن توطئه های آمریکا برای کشورمان، پوزخند نمی زنند و آن را توهم توطئه یا بازی تبلیغاتی نظام نمی دانند. بی تفاوت نیستند و تعجب می کنند و لعنت بر شیطان می گویند و چشم و گوششان کمی باز تر می شود. همان ها که روشنفکر نیستند و نمی دانند لیبرال دموکراسی چه چیز خوبی است و آن قدر مقدس است که رسیدن به آن، استفاده از هر وسیله ای را برای اپوزسیون زحمت کشُ توجیه می کند. همان آنها که هنوز باور دارند از آمریکا هیچ خیری به هیچ ملتی نمی رسد.

کاش صدا و سیما بعد از پخش این اعترافات، یک کار آماری دقیق و حقیقت جویانه می کرد تا میزان و نحوه اثر گذاری اش را بسنجد. حیف است چنین موقعیت هایی را از دست بدهیم یا چنان بد عمل کنیم که فرصت ما تبدیل به فرصت آنها شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 22:52  توسط   | 

 

فمینیست های ایرانی باید به خودشان ببالند و افتخار کنند که تا این حد توانسته اند در فکر و نگرش مدیران و برنامه سازان رسانه ملی تاثیر بگذارند. رسانه همان نظامی که به آنها مجوز برگزاری مراسم هشت مارس نمی دهد و دستگیرشان می کند تا یکی دو شب و کمتر یا بیشتر را در اوین بد بگذرانند و به اندازه یک سال خاطره اش را تعریف کنند  سریال چارخونه فقط بهانه ای است برای گفتن این حرفها. باز هم زنی که در خانه ریاست می کند و عقلش می رسد و پدری که از سوی زن و حتی بچه هایش تحقیر می شود و دائما کارها را خراب می کند. کسی نگران تصویر حقیرانه ای که از یک پدر نشان داده می شود، نیست. انگار در هر سریالی باید یکی از این زوج ها حضور داشته باشد تا کسی انگ مردسالاری نزند. شاید هم تصور کرده اند با این کار، تعادل برقرار می شود و زنان شأن و جایگاهشان را پیدا می کنند. همین سریال راه بی پایان هم یک زوج محقق هستند که پسرک در مقابل همسر باتدبیرش به طرز ناراحت کننده ای  بی دست و پا و بچه و مطیع و تسلیم است. نمی دانم آیا خیلی مشکل است که بفهمیم این کار به نفع هیچ کس نیست. نه زنان ، نه مردان، نه جامعه و نه هیچ کس دیگر.

پ.ن: بنا به تذکر به جای مریم باید از کلی گویی در مورد فمینیست ها اجتناب کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 23:22  توسط   | 

 

چقدر جای یک شبکه انگلیسی زبان( pressTV) خالی بود تا تحت این فشار شدید رسانه ای شنیده شویم. فقط امیدوارم بدانند چطور روی لبه تیغ حرکت کنند که هم بتوانند مخاطب رسانه های قدرتمند غربی را جذب کنند و به سرنوشت العالم یا بعضی رادیو های برون مرزی دچار نشوند و هم این شبکه رنگ و بویی از آرمان های یک نظام شیعی اسلامی داشته باشد. کار خیلی سختی است اما اگر خوب کار کنند عالی می شود!

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 19:24  توسط   | 

 

خلاصه صحبت های رحیم پور ازغدی در همایش زن بودن ممنوع..

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 13:31  توسط   | 

 

چند قسمت قبل در سریال یانگوم(جواهری در قصر)  یکی از پزشک ها راجع به علت آموزش پزشکان زن گفت "چون زنان نمی خواهند به وسیله پزشک مرد معاینه بشوند ما زنان را برای این کار آموزش می دهیم!"  آن روز مهمان داشتیم و جمع به این نتیجه رسیدند که رسانه ملی زحمت کشیده و در راستای ترویج فرهنگ عفاف و ... حرف در دهن این پزشک گذاشته. دیشب اما دیدم واقعا همینطور بوده. پزشک های مرد برای درمان ملکه حتی در شرایط خیلی خطرناک هم پشت پرده می نشستند و زنها معاینه و طب سوزنی را انجام می دادند!

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 8:13  توسط   | 

 

"زن بودن ممنوع"، اسم همایشی بود که مرکز امور زنان و خانواده به مناسبت روز زن برگزار کرد و به بخشی از جریان فمینیسم کنایه می زد که معیار را مرد قرار داده و برای رهایی زن از ظلم، از او می خواهد زنانگی اش را انکار کند. ظاهرا این اسم برای همه خیلی جالب و کنجکاوی برانگیز بوده. تعداد بالای شرکت کننده های همایش نیز این را نشان می داد. سخنران ها به خصوص رحیم پور ازغدی هم از این عنوان خیلی تعریف و تمجید کردند. رحیم پور می گفت انتخاب این عنوان، نشان می دهد که شما بعد از سالها از موضع تدافعی در مسائل زنان بیرون آمده اید. سالهاست ما به خاطر تفاوت هایی که در نقش ها و قوانین مربوط به زن و مرد در اسلام وجود دارد، مورد اتهام جریانات فمینیستی هستیم و سعی می کنیم با ارائه ادله از این تفاوت ها دفاع کنیم اما عنوان این همایش، ما را در موضع مهاجم فکری قرار داده و گفتمان حاکم بر غرب فکری را زیر سوال می برد و می پرسد چرا من حق ندارم زن باشم و چرا مجبور هستم زنانگی ام را انکار کنم. چرا نمی توانم به آن افتخار کنم. {البته فکر نمی کنم همه فمینیست ها قائل به انکار زنانگی باشند. یک گروه هایی هستند که اتفاقا بر خصوصیات ویژه زنانه مثل عاطفه خیلی تاکید دارند و معتقدند اصلا دنیا با این خصوصیات نجات پیدا خواهد کرد و اگر زنان حاکم شوند دیگر جنگی در دنیا به پا نمی شود و علوم نیز تا به حال با نگاه های مردانه کشف و تدوین شده و لازم است نگاه زنانه نیز وارد این عرصه شود و خلاصه باز یک افراط دیگر از آن سو. }

در این همایش به جز خانم طبیب زاده چهار نفر  صحبت کردند. اولی خانم هاجر حسینی بود. زن آمریکایی که قبل از انقلاب ایران در سن 18-19 سالگی مسلمان شده و جریان اسلام آوردنش را قبلا شنیده بودم و در این همایش چیزی از آن نگفت. علاوه بر زمینه های مذهبی که خودش داشته و عاشق حضرت مسیح بوده و برای کلیسا کار خیریه می کرده، در دانشگاه، سخنرانی یکی از دانشجویان ایرانی راجع به امام حسین را می شنود و قبل از این که اسلام را بشناسد، شیفته امام حسین می شود و خلاصه بعد از مطالعاتش اسلام می آورد و بعد هم شیفته امام خمینی می شود و برای دیدن ایشان به فرانسه سفر می کند اما دقیقا یادم نیست چرا موفق به دیدن اما نمی شود. به تقلید از زنان ایرانی که آن روزهای انقلاب، زیاد روی شبکه های آمریکایی بودند، می خواهد چادر سرش کند اما بلد نیست آن را چطور بدوزد. خودش می گوید هنوز هم در آمریکا با همین چادر مشکی اش می رود و به قول خودش تهاجم فرهنگی می کند. بعد با یک مرد ایرانی ازدواج می کند و رشته روزنامه نگاری را رها می کند و برای تحصیل به قم می آید و تا الان در ایران است و البته سالی چند بار هم به آمریکا می رود. اسم هاجر را برای مهاجر بودنش به سوی دین اسلام و فامیل حسینی را برای علاقه اش به امام حسین، انتخاب می کند. او در همایش از مشکلات خانواده در جامعه آمریکا گفت که تحت تاثیر تفکرات فمینیستی و فردگرایی افراطی و ... به وجود آمده است.

سخنران بعدی هم دکتر آرمین بود که نمی شناسمش و حرفهایش تشریحی بود از وضعیت فرهنگی و شرایط خانواده در غرب که شاید چون برایم تکراری بود چنگی به دلم نزد. وندی شیلت، نویسنده آمریکایی یک کتاب پر از این آمار ها و توصیف ها دارد که خواندش بد نیست.

سخنران بعدی هم آقای شمس الدین رحمانی بود که بر اساس تخصصش یعنی صهیونیست شناسی، پشت همه این بی بندو باری ها در غرب و کشورهای اسلامی، دست یهودی ها و صهیونیست ها را می دید و حتی می گفت کمال آتاتورک هم از یک گروه یهودی بوده که ظاهرا مسلمان شده اند و عثمانی را همان ها تضعیف کردند و منجر به تجزیه اش شدند.

آخر از همه هم رحیم پور ازغدی صحبت کرد. عمده صحبت هایش این بود که ما اصلا نباید وارد بازی فمینیسم و ضد فمینیسم بشویم چون قواعد این بازی به کلی با جهان بینی اسلامی ناسازگار است. این گفتمان و ضد آن هیچکدام تولید جامعه اسلامی نیست بلکه در بستر یک فرهنگ مسیحی اروپایی و در عصری که گفتمان قدرت غالب است شکل گرفته لذا ما قبل از اینکه وارد جزئیات بحث بشویم و از خودمان دفاع کنیم که چرا در جاهایی حقوق و وظایف زن و مرد متفاوت است باید برویم سراغ تفاوت  فلسفه وجود خانواده و جایگاه آن در جامعه اسلامی با جامعه معاصر غربی. اعضای خانواده در این نظام سکولار فرد گرا قاعدتا به دنبال کسب بیشترین سود و منافع برای خودشان هستند و تعریفشان از سود و منفعت نیز کاملا با نگاه اسلامی متفاوت است. رحیم پور معتقد  بود که فمینیسم اصلا در قالب گفتمان سیاسی معاصر شکل گرفته و عبارت "سالار" در مردسالاری و  زن سالاری دقیقا اشاره به کسب قدرت دارد و برای همین است که از دموکراسی در خانواده صحبت می شود تا قدرت به طور مساوی بین زن و مرد در خانواده تقسیم شود اما در خانواده اسلامی زن و مرد به دنبال کسب قدرت نیستند. آنها اصلا در مقابل هم نیستند بلکه در کنار هم قرار است مسیر رشد و معنویت را طی کنند. رحیم  پور حرفهای دیگری هم زد که شاید بعدا فرصت کردم  اینجا اضافه کنم . فقط یک نکته هست و آن اینکه چرا بسیاری از زنان ما به این تفکرات روی خوش نشان می دهند. نه فقط لیبرالها و سکولار هایی که خیلی خاطر دین را بخواهند، زوائدش را برای نشستن به قامت فمینیسم، اصلاح می کنند؛ بلکه حتی گروهی از مذهبی هایمان درمان بسیاری از محرومیت های واقعی زنان را در کنوانسیون های رفع هر گونه تبعیض جستجو می کنند چون خبر چندانی از المان های خانواده اسلامی نیست. آب نیست. سراب، جذبشان می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 10:2  توسط   | 

 

رفته بودم همایش " زن بودن ممنوع!" انتهای برنامه پدر سید حسن نصر الله آمد و دو کلمه صحبت کرد و حواله داد به یک روحانی لبنانی. او هم اواخر صحبت کوتاهش اشاره کرد به پیروزی حزب الله در سالهای اخیر. گفت ما در این چند سال گذشته خنجری در پهلوی اسرائیل فرو کرده بودیم که از آن خون می چکید و رفته رفته ضعیفش کرد و در جنگ سی و سه روزه آن پیروزی چشمگیر را به دست آوردیم و تانک مرکاوا که اسرائیل سالها برایش هل من مبارز می طلبید را زمین گیر کردیم و حالا اروپایی ها حاضر نیستند دیگر سلاح های ساخت اسرائیل را بخرند. بعد گفت در جمع شما که اغلب دانشجو هستید می خواهم چیزی بگویم که شاید تعجب کنید: به خدا قسم! ما همه این ها را از شما یاد گرفتیم و از نفس الهی روح الله خمینی.

 پارسال همین روزها بود که جنگ سی و سه روزه شروع شد. چقدر نگران بودم. باورم نمی شد حزب الله از پس آنها بر بیاید اما بر آمد. یک پیروزی عجیب.

طی این یک سال گذشته سید حسن نصر الله حسابی محاسنش را سفید کرده از بس که باید فشار تحمل کند. خدا قوّتش بدهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 22:47  توسط   | 

 

فکر کنم تنها کسی که هنوز به سایت های فیلتر شده بر می خورد من باشم که تا به حال حوصله نداشتم فکری اساسی برای ف ی ل ت ر ش ک ن بکنم. یک چهارم سایت هایی که می خواهم ببینم فیلتر است. دلم را خوش می کنم که این سیستم حداقل جلو یک نوجوان تازه کار را می گیرد که چند صباحی تا به چم و خم کار وارد نشده نتواند سراغ سایت های م س ت ه ج ن برود و  یا سراغ سایت های سیاسی نویس که حرف های رادیو زمانه و فردا و شبکه های ماهواره ای را تکرار می کنند. فقط دلم را خوش می کنم در حالی که شنیده ام بچه های دبیرستانی متخصص انواع ف ی ل ت ر ش ک ن هستند و آنتن های زنگ زده ماهواره حتی پشت بام فقیر نشین ترین محله های شهر را پر کرده اند آن وقت کلمه  w o m e n را که در گوگل برای جستجو بزنی کلا فیلتر است و سایت هایی که مطمئن هستی بحث علمی و نقد کتاب یا مقاله دارند نیز. اخیرا حتی اگر سایتی به سایت فیلتر شده لینک بدهد  خودش هم فیلتر می شود. فیلترینگ هوشمند!  دیگر کلافه شده ام. از تنبلی است که هنوز فکری برای این وضعیت نکرده ام اما واقعا راه دیگری نیست؟ یعنی تنها دو گزینه داریم؟ رها کردن یا این فیلترینگ غیر قابل تحمل هوشمند که راهی برایت باقی نگذارد جز اینکه دورش بزنی؟

پ.ن: فکر کن! به همین سادگی یکی به دستم رسید. الان همه سایت هایی که می خواهم باز است مگر اینکه به مشکلی بر بخورم که مریم در قسمت نظرات نوشته که آی پی ایران گاهی از سوی کشورهای دیگر فیلتر می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 23:35  توسط   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 چو درد در تو نبیند  که را دوا بکند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 12:35  توسط   | 

 

گرما پاک مغز من را از کار می اندازد. سابقه گریه کردن از گرما را هم دارم.{ مریم. و. یادت هست؟ همان روز که ساعت چهار بعد از ظهر آمدم خانه شما و اصلا نمی توانستم با کسی حرف بزنم...} امروز هم در مقابل یک استاد محترم شرمنده شدم. تا راه می رفتم نمی دانستم چقدر گرمم است. همین که روی صندلی نشستم انگار یکی از این بخاری های انرژی بزرگ هست که برای گرم کردن سالن ها می گذارند یکی از همان ها درونم روشن کردند. رسما و به وضوح بال بال می زدم  

هر چند برای شروع دیر است اما کاش یاد بگیرم کمی صبور باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 18:23  توسط   | 

 

دوستان هندی نرگس در کارت عروسی شان نوشته اند که عروس مهندس است و داماد دکترا دارد و در ژاپن! هم کار می کند. ظاهرا مدرک گرایی شان از ما ایرانی ها هم افراطی تر است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 10:15  توسط   | 

 

دوست داشتم فیلم "بعد از ظهر نحس" را ببینم که می گفتند حاتمی کیا قالب فیلم نامه  آژانس را از آن گرفته و همینطور هم بود. دیشب تقریبا از نیمه دیدمش بنابراین ممکن است داستان را کمی ناقص تعریف کنم. فیلمی از دهه هفتاد آمریکا و اعتراضی به شرایط و مشکلات اجتماعی آن دوران است. مرد جوان خوش قلب و با مرامی که برای رفع مشکلات مالی دوستانش می خواهد با یک دوست دیگر بانک بزند و کار به گروگان گیری می کشد و کلی ماجرا دارد اما رفتارش با گروگان گیر ها خوب است و کلا آدم بامزه و خوش قلب و با معرفتی است اما هیچ کس قدرش را نمی داند و درکش نمی کند تا در نهایت که می خواهند با گروگان ها از کشور بروند پلیس دوستش را می کشد و خودش را دستگیر می کند. فیلم نامه بر اساس یک اتفاق واقعی نوشته شده و این مرد جوان به بیست سال زندان محکوم می شود. نقش این مرد را ال پاچینو بازی کرده و چقدر هم عالی( البته نه به خوبی پرستویی). مخصوصا صحنه آخر . پلیس از ماشین می کشدش بیرون. بدنش را تفتیش می کند تا اسلحه ای نداشته باشد و بعد رهایش می کند. او ایستاده و به گروگانها نگاه می کند که دارند سوار ماشین پلیس می شوند و بعد به جسد دوستش که روی برانکادر(؟) می برند. نگاهش و حالت صورتش فوق العاده است. تمام حسرت و اندوه و ناامیدی آدمی در آن شرایط در چهره اش موج می زند. بعد اشک از گوشه چشم هایش می غلتد پایین. من اصلا جنبه دیدن فیلم یا کتاب خوب را ندارم و معمولا جو گیر می شوم. مخصوصا وقتی آخر فیلم نوشت که این آدم مجبور می شود بیست سال زندان را تحمل کند به شدت غصه ام شد برایش هر چند این شخصت خوش قلب را به احتمال  بسیار زیاد فیلمنامه نویس از خودش ساخته است.  فکر کردم  در زندان چه ممکن است بر سر آدم این چنینی بیاید. آیا اثری از خوبی های یک مجرم باقی می ماند؟ زندان مجازات خوبی نیست. فرصت بازگشت را از خیلی ها می گیرد و معمولا آلوده تر و خلافکار تر از گذشته به جامعه پسشان می دهد.

 

در طول فیلم بی اختیار آن را با داستان آژانس مقایسه می کردم. جنس غم آدمها چقدر با هم فرق می کند.  جنس معصومت آدمها هم. از زمین تا.... آسمان.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 19:12  توسط   |