تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

بدم می آید از انفعال و ارتجاع و پوسیدگی درسهای دانشگاهی مان. در رشته علوم تربیتی دانشگاه های یک کشور اسلامی، ما فقط پستالوزی سوئیسی و نیل نمی دانم کجایی و دیویی آمریکایی و ماکارنکوی روسی را می خوانیم که مدرسه زده اند و ایده های تربیتی شان را روی بچه ها آزمایش کرده اند. حالا کسی جرات کند و بگوید چمران هم مدرسه ای به سبک مدرن داشت در شهر صور. بچه شیعه تربیت می کرد. با بچه ها زندگی می کرد. برای آنها پدر بود. عاشقش بودند. عاشقشان بود. اصلا کتابی داریم از روشهای تربیتی او؟  از نتایج کارهایش؟ کسی حاضر است درس بدهدش؟ این که دیگر حاضر و آماده است. قرار نیست دلالت تربیتی در بیاوریم از دستورات اسلامی و سیره ائمه. یک آدمی که ذوب در تفکر شیعه هست، دلالت های تربیتی اش را در آورده و عمل کرده. دربست هم نمی پذیریم. نقد می کنیم اما بخوانیمش. دلم می گیرد از بس آرا تربیتی سکولار  می خوانم. مشکل اینجاست که آنها آراءشان را دسته بندی شده و در قالب علمی ارائه می دهند. برای هر کدام از مباحث ریز و درشت تربیتی یک دنیا نظریه پردازی می کنند و کتاب می نویسند و به آزمونش می گذارند و نقد می کنند اما صاحب نظرهای ما حتی در حد خاطره نویسی هم گاهی آراءشان را ثبت نمی کنند. یکی هست راجع به مدرسه فرهاد که آن هم بیشتر فضای روشنفکری دارد تا دینی. شیوه های تربیتی و نظرات مرحوم روزبه را مثلا شاگردانش و همکارانش می گویند. نظریه نمی شود. آزمون نمی شود. قالب علمی نمی گیرد تا بفهمیم چه در چنته داریم و چه کم داریم.

 برای خالی نبودن عریضه و رفع تکلیف هم دانشگاه های ما می روند سراغ چند متفکر اسلامی مثل ابن سینا و غزالی و خواجه نصیر و آرای تربیتی شان را خیلی ناقص و توصیه وار برایمان لابه لای آرای افلاطون و ارسطو و نیومن و آرنولد و ... می آورند. آرایی که یا برای امروز کارایی ندارند و تکرار مکررات هزار بار شنیده هستند یا اگر کارایی داشته باشند هم تنها می توانند منبع الهام شوند.

*

پ.ن: راستش می خواستم این مطلب را حذف کنم چون عامل نوشتنش  شور و احساس لحظه ای بود و رویش فکر نکرده بودم اما دیدم دو نفر زحمت کشیده اند و نظر داده اند. بنابراین پیشایش چنین ضعفی را می پذیرم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 23:59  توسط   | 

 

شنیدنش ساده است که او موقعیت استثنایی اش به عنوان استاد دانشگاه و محقق ناسا و زندگی مرفه اش و همسر مورد علاقه اش و چهار فرزندی که تنها عارفی مثل او می تواند آن همه دوستشان بدارد، یک باره رها کند و زندگی اش را وقف موسسه آموزش کودکان یتیم در لبنان جنگ زده کند. می گویند با همسر و فرزندانش آمده بود به صور تا شرایط را بررسی کند و به آمریکا برگردد و راجع به پذیرفتن مسولیت موسسه فکر کند اما او دیگر هیچ وقت به آمریکا باز نمی گردد. به کلام ساده است...! او چطور می تواند این همه را چنین ساده به هیچ بگیرد و زندگی پر تلاطمی را برگزیند که به زحمت، چشم اندازی جز مرگ و شکست شیعیان و جنگ های داخلی دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 13:55  توسط   | 

 

در اقلیت بودن اگر با فشار شدید همراه نباشد، انگار منافع خیلی زیادی دارد. آدمهای هم عقیده را بر ضد یک هدف مشترک، با هم متحد می کند. ایده های نابی به ذهن ها می رسد و انگیزه ها را به افزایش می دهد.

دارم برای درس تاریخ تعلیم و تربیت مان یک مقاله می خوانم. " شورش سفید در آکادمی های مذهبی"، شرح فعالیت های مدارس مذهبی قبل از انقلاب است که توسط جامعه تعلیمات دینی تاسیس می شده است. دین ستیزی کاملا علنی دوران رضا خان و مدارسی که به تدریج آموزه های دینی را حذف می کردند و سکولاریسم تربیتی بر آنها حاکم می شد؛ و فساد اخلاقی که جامعه را فرا گرفته بود( به نقل از اساسنامه جامعه تعلیمات اسلامی)، جمعی از روحانیون و بازاری ها و آدم های متدین روشن فکر(به به معنای منفی آن) را دور هم جمع کرده و این جامعه را با سازماندهی بسیار عالی و کار گروهی قوی، تشکیل داده اند که تا سال 1353 نزدیک به 183 مدرسه در سراسر ایران تاسیس کرده است این جامعه تعلیمات، از همان ابتدای کار، مدارس دخترانه هم تاسیس کرده و به این موضوع کاملا اهمیت می داده و در مقابل قانون اجباری شدن بی حجابی تا سالهای آخر مقاومت کرده و تنها در این مدارس بوده که خانواده های مذهبی اجازه می دادند دخترانشان درس بخوانند. مدارس جامعه تعلیمات بوسیله حمایت های مالی بازاریان و استخدام معلم های بسیار خوب، از لحاظ علمی و امکانات آموزشی در سطح بسیار بالا بوده و فارغ التحصیلانش معمولا جذب دانشگاه می شده اند. از سوی دیگر علمای بزرگ از جمله آیت الله خوانساری و آیت الله حکیم هم از این انجمن و مدارسش حمایت مالی و معنوی می شده و تصور کنید کتاب دینی بچه ها را علامه طباطبایی و دکتر باهنر می نوشته اند. وقتی خطر را کاملا جدی و علنی می بینند، چنین عکس العمل عالی در مقابلش انجام می دهند. فکر می کنم مشکل امروز ما این است که خطر انحرافات فکری، علنی نیست و از چشم عموم پنهان مانده. خلاصه که ساواک هم در گزارش هایش مرتب به این مدارس اشاره می کند که به جای جشن های ملی، برای بچه ها جشن های مذهبی می گیرند و آنها را خشکه مقدس بار می آورند و مستعد جذب در گروههای برانداز می شوند. یک نمونه از فعالیت های مدرسه را به نقل از مقاله بخوانید که برای آن دوران، جالب و بسیار پیشروانه به نظر می رسد:

" در مدارس ابتدايي جامعه تعليمات اسلامي به هر دانش آموز دفترچه ارتباط خانه و مدرسه داده مي شد. صفحه  اول آن مخصوص ثبت مشخصات دانش آموز وآدرس وي بود، سپس نام دروس سال تحصيلي به ترتيب سه  ماهه اول و دوم و سوم قرار داشت كه نمرات درسها در جلوي آنها قرار مي گرفت. اين دفترچه ها به گونه  جالب و جذابي با توصيه‌هاي مذهبي تزئين شده بود. درصفحه پنج اين دفترچه از والدين دانش آموز خواسته شده بود، بر تمام رفتار و كردار‌  نور چشمي دقيق شوند و نكات و موارد غير عادي وي را به مدرسه گزارش دهند تا در جلسه شوراي  خانه و مدرسه مطرح‌گردد، بلكه راهكارهايي براي درمان و حل آنها يافت شود. 

این جامعه تعلیمات یک مجله عالی هم داشته که علاوه بر گزارش کارهای مدرسه مقاله های عالی چاپ می کرده و به سرعت تیراژ آن بالا رفته است.

"درباره دبستان و دبيرستان جعفري، قديمي ترين آموزشگاه جامعه تعليمات اسلامي (اكنون نيز همين نام را دارد) مطالبي در شماره سه خرداد ماه 1313 مجله جامعه تعليمات اسلامي درج شده كه به عنوان  نمونه ذكر مي‌گردد: ‹‹ درآموزشگاه پسرانه شماره يك روزانه جامعه تعليمات اسلامي كه به نام دبستان ودبيرستان جعفري ناميده مي‌شود،دوره كامل شش ساله ابتدايي و سيكل اول متوسطه تدريس مي‌گردد. تعداد دانش آموزان هر يك از كلاس هاي ده گانه سال اول ابتدايي‌كه به علت ازدياد دانش آموزان در دوكلاس 1 و2  تدريس مي شوند، به شرح زير مي باشد: 6 ساله ابتدايي جمع 320 نفر و سيكل اول متوسطه جمع 121 نفر كه جمعا 441 نفر مي باشند. دانش آموزاني كه كمتر از 15 سال تمام داشته و به حد بلوغ شرعي نرسيده اند، از ساعت يك ونيم تا دو و نيم بعد از ظهر در سالن نمازخانه حاضرشده و با نظم و ترتيب مخصوص در سه صف قرار مي‌گيرند. از بين آنان يك نفر كه بيشتر به حسن خلق و امانت و عدالت ممتاز گرديده، به عنوان امام جماعت انتخاب مي شود و تا زماني كه خلافي از او  ظاهر نشود، امام جماعت است. در غير اين صورت از اين موقعيت محروم مي شود. در مورد دانش آموزاني كه به حد بلوغ رسيده باشند، براساس گزارش آموزشگاه حتي نماز شب هم مي خوانند. به طور كلي نماز خواندن در آموزشگاه اختياري است اما آموزشگاه با اطلاع اولياي دانش آموزان نظارت بيشتري بر دانش آموزاني كه احساس مي شد چندان به نماز پايبند نيستند، اعمال مي‌كند. آموزشگاه جعفري داراي يك كتابخانه است كه 600 جلد از كتابهاي آن را دانشگاه تهران و بقيه كتابها را مولفين و صاحبان مطبوعات اهدا كرده اند.›› "

الان هم در شهرهای بزرگ مخصوصا، مدارس خوبی هست که اقتضائات روز را تقریبا به خوبی می شناسند و روشهای تربیتی خوبی دارند اما چنین تیم فکری و اجرایی و مالی قوی پشت سرشان نیست لذا فوقش محدود به یکی دو شعبه هستند در حالیکه مثلا انقلاب کرده ایم و اوضاع با آن دوران که این نوع نگاه در اقلیت بود، تفاوت کرده است. انگار یک نوع راحتی خیال خطرناک و کاذب در دلها ایجاد شده و کمتر کسی، کارهای تربیتی را در اولویت قرار می دهد.

*

نمی توانم به مقاله لینک بدهم چون درکمال تاسف و تاثر، ویندوز ما با سایت باشگاه اندیشه مشکل پیدا کرده و به سرعت صفحه این سایت را می بندد. اگر مایل به خواندن بودید باید در سایت جستجو کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 11:0  توسط   | 

 

چقدر خوب می شد اگر مرگ را باور می کردیم. ناامیدی نمی آورد.

 زندگی را به شدت غنی می کند. آدم قدر لحظه هایش را می داند و معنایشان را نیز.

آدم آرام می شود. عمیق می شود. بزرگ می شود. روی زمین زندگی میکند اما از بالا به همه چیز نگاه می کند.

*

بر خلاف زلزله قبلی ترسش در دلم نماند. فقط یادم آورد مرگ آگاهی،‌ بیداری دلچسبی است که زندگی را معنایی تازه می دهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 7:27  توسط   | 

 

باز هم تهران لرزید. خیلی خفیف. یادمان آورد که از دیوارها سقف و زیر پا نمی توانیم مطمئن باشیم. یادمان آورد که چقدر ساده   یک روز عادی می تواند به روزی فراموش نشدنی تبدیل شود. روز آخر!

 دفعه قبل چند ماه طول کشید تا شب ها بدون نگرانی بخوابم. فراموشی چیز خوبی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 18:29  توسط   | 

 

از وبلاگ سحر آویختگان

 

 

شب است و ظلمت و من آمده ام کاری کنم که در تمام طول تاریخ، هیچ کس با خویشتن خویش  نکرده است.

امشب نیامده ام که با زخمه اشک غم جدایی بنوازم و چنگ تنهایی بزنم،

امشب نیامده ام که اشک خاطرات تلخ گذشته را بریزم و سینه دردهای رفته را چاک دهم،

امشب نیامده ام که خاک نداشتنت را بر سر تنهایی ام بریزم و زانوان خسته از انتظارت را در بغل بگیرم،

امشب نیامده ام که ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 20:50  توسط   | 

 

آهنگ این وبلاگ خیلی زیباست. یک سبد آواز نو

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 21:7  توسط   | 

 

اولین لحظه ای که از خواب بیدار می شوم، گاهی لحظه غریبی می شود. همین که هوشیاری در وجودم می ریزد گویا خبری آورده باشم با حیرت به خودم می گویم "من خدایی دارم!"  گاهی هم به صرافت می افتم که "من یک روز می میرم!" و "باید کاری کنم!". بیداری عجیبی است. انگار حقیقت را برهنه دیده باشی و به جانت نشسته باشد؛ اما این لحظه عجیب  ثانیه ای بیشتر طول نمی کشد. انگار زندگی و افکار حقیر روزانه به سرعتی برق آسا خلأ ذهنم را پرمی کند و همه چیز سر جای اولش بر می گردد. همان دغدغه های روزمره. تنها یادم می ماند که خبری بود... دلم می خواست این بیداری عجیب باقی بماند اما می دانم که هراسانم می کند. بیش از آنی که طاقتش را داشته باشم. یک بار نیمه شب از خواب پریدم. همه چیز به سرعت برق از ذهنم گذشت. داشتم قالب تهی می کردم. انگار حقیقتی هوار شده باشد بر سرم، با تمام وجودم می دیدم که برای چه به این دنیا آمده ام و خودم را به چه کارهایی مشغول کرده ام و یادم رفته است. حس کردم دیگر نمی توانم به زندگی گذشته ام ادامه بدهم. باید کاری کنم. باید سر بگذارم به بیابان. باید...داشتم از ترس می مردم. آن وقت کاملا هوشیارانه! تصمیم گرفتم برگردم به زندگی آرام قبلی. در توانم نبود که درک آن لحظات را به کل زندگی ام تسری دهم. پتو را روی سرم کشیدم تا بخوابم و به سرعت خوابم برد. فردا صبح همه چیز سر جای خودش بود. یک صبح آرام معمولی!

 

اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا

وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا

فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى

إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ ﴿42﴾

 

خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض مي‏كند، و ارواحي را كه نمرده‏اند نيز به هنگام «خواب» مي‏گيرد، سپس ارواح كساني را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده نگه مي‏دارد، و ارواح ديگري را (كه بايد زنده بمانند) باز مي‏گرداند تا سرآمد معيني، در اين امر نشانه‏هاي روشني است براي كساني كه تفكر مي‏كنند. (42)

سوره زمر

عمد زیبایی در غفلت این دنیا هست! پرده ای که حیات دنیایی بر روی حقیقت می کشد؛ و آن وقت خداوند از ما می خواهد که تلاش کنیم و روحمان را آن قدر بزرگ کنیم که پرده را کنار بزند و گرنه حقیقتی که با مرگ عریان شود فضیلتی برای روح انسان نمی آورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 7:3  توسط   | 

 

        

 

 پنکه پدربزرگم است. اولین نسل پنکه هایی که به اصفهان آمده شاید هم ایران. فکر می کردیم به درد موزه می خورد اما سالم و سرحال بود و بدون هیچ مشکلی کار می کرد. نزدیک ۲۷۰ درجه دور می زند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 6:55  توسط   | 

 

وقتی لحظات آرامش و تنهایی ام کم می شود احساس می کنم روحم خشکیده و ترک می خورد. تنگی نفس می گیرد. تشنه می شود. خودم را گم می کنم. اندیشه ام زمین گیر می شود. افکارم پراکنده و بی حاصل می شود. بدون هیچ زایشی. هیچ طراوتی

امروز نفیسه هم گلایه ای مشابه داشت اما شرایطی بسیار سخت تر را تجربه کرده. از وقتی دختر نازنینش را به دنیا آورد، دیگر هیچ لحظه ای برای خودش نداشت. واقعا هیچ لحظه ای! نمی خواست تا دو سالگی او را به مهد کودک بفرستد. حالا آن دوران سخت، تمام شده. مادر شدن برای امثال نفیسه امتحان سختی است  اما او از پسش برآمد. کم کم نفیسه ی آن روزهای قدیمی دارد بر می گردد. کامل تر و پخته تر از گذشته.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 21:29  توسط   | 

 

از وبلاگ یادداشت های شبانه

...توي جيب هايم چند شكلات مانده كه به دو مرد اهل اتيوپي و فروشنده پاكستاني و دو ـ سه مشتري ايراني تعارف مي كنم.. بهانه صحبت با زایران سياه پوست مكه فراهم شده، احوال هم را مي­پرسيم و از كشورهايمان. از اتيوپي، آديس­آبابا و من، از ايران «مدينه طهران». مرد سياه­پوست با من دست مي دهد و بغلم مي­كند. مي­رسم تا وسط سينه مرد سياه­پوست. مي­گويد ايراني­ها خوب­اند؛ مردم خوب. و به زحمت توضيح مي­دهد كه شما اسلام را زنده كرديد. كمي بعد حتي نام سلمان فارسي را به زبان مي آورد و... . 
دوستش مي­پرسد مي­رويد؟ حرم مي­رويد؟ حرم «امام­الخميني»؟ مي­گويم بله، گاهي. قواره مرد بيشتر از دو متر است، با اندامي درشت و صورتي سياه و به شدت مردانه و چشم­هايي كه از ديدن يك نفر از اهالي شهري كه «خميني» در آن زيسته، برق مي­زنند. 
گوشه مغازه روي زمين مي­نشينيم و حرف مي­زنيم. به عربي دست و پا شكسته­اي كه بلدم و انگليسي اندكي كه آنها مي­دانند. باور نمي­كنيد با چه دقت و وسواسي حواس­شان به اتفاق­هاي داخل ايران است. مرد مي­گويد اميد ما به شماست. به شما ايراني­ها كه خميني زندگي و مبارزه را يادتان داده است. مكث مي كند و سرش را پايين مي­اندازد.....

 *

کاش آنها که دغدغه براندازی دارند چیزی بهتر از خمینی و میراث او داشتند. این امیدها تلخ است که ناامید شود....

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 14:25  توسط   | 

 

یک سال پیش دوست عزیزی کتاب "مشروطه ایرانی" را به من معرفی کرد. برای این کتاب، تبلیغ زیادی در روزنامه ها و سایت های اصلاح طلب شده بود. پشت جلد کتاب سه قطعه از تعریف و تمجید ها را نوشته اند؛ که تا به حال کسی به این خوبی انقلاب مشروطه را تحلیل نکرده و از این حرفها

دوستم که آن موقع تقریبا نیمی از کتاب را خوانده بود می گفت "اصلا! سوگیری ندارد و تمام حرفهایش را مستند زده و مستنداتش را آخر کتاب آورده." تشویقم کرد که بخوانم. خواستم از خودش امانت بگیرم که دست این آن بود و خلاصه موفق نشدم بخوانمش تا دیروز که لابه لای درسهای امتحانم چند صفحه ای از آن را خواندم. از فصل "روحانیت و قدرت، روشنفکران و آزادی!"

همانطور که می بینید، نام فصل اصلا سوگیری ندارد! و محتویاتش از این هم منصفانه تر است. مخصوصا که از یک روحانی اصفهانی که هنوز نام پسر یا نوه اش را امثال مادربزرگ من به نیکی می برند، به قول معروف fact های تکان دهنده ای آورده و تنها مستندات حرفش  سفرنامه اوژن فلاندن فرانسوی است و من مطلقا نمی توانم بدون تحقیقات مفصل باورش کنم. جالب است که این نویسنده ی بدون سوگیری در لابه لای تاریخ قاجاریه فقط فکت های روحانیونی را پیدا کرده که از قدرت معنوی شان برای سرکیسه کردن مردم و سازش با حکام استفاده کرده اند. به قول کسی که داشت کتاب را می خواند، هدف اصلی نویسنده این بوده که بنویسد روحانیون در آن دوره فقط به فکر قدرت خودشان بوده اند و در همین راستا هم با شاه سازش یا مقابله غیر جدی کرده اند و روشنفکران هم پی آزادی مردم بوده اند و مجبور بودند که در دو جبهه شاه و روحانیون بجنگند.

تاریخ نویسی همیشه یکی از راههای ساده  مصادره به مطلوب بوده و تاریخ نویسان منصفی که حقیقتا به دنبال حقیقت باشد تعدادشان زیاد نیست.  حرصم از این می گیرد که ادعای انصاف و تحلیل شق القمرانه می فرمایند و بعضی هم قبول می کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:17  توسط   | 

 

از وبلاگ نگفتنی ها در باره سیندی شیهان  یک فعال ضد جنگ در آمریکا

من تا زمانيکه با جورج بوش و حزب جمهوريخواه مخالفت می کردم، محبوب به اصطلاح چپی ها بودم البته جناح راست به من به عنوان «بازيچه» حزب دموکرات تهمت و افترا می زد. اين افترا به خاطر منزوی کردن من و پيغامم بود. يک زن چطور می توانست فکر بکر داشته باشد و در خارج سيستم «دو حزبی» فعاليت کند....

ادامه اش را می توانید اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 18:14  توسط   | 

 

سخن «الوين تافلر» در كتاب «جابجايي قدرت»

  «كار بزرگ امام اين بود كه براي اولين بار، يك نفر غرب را با تمامي محتوياتش ناديده گرفت و بجاي اين كه بنشيند و با ما به صورت جداگانه وارد بحث شود، در كل همه ما را دور زد.»

 

به نقل از این وبلاگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 0:0  توسط   | 

 

آقای عسگر اولادی در صندلی داغ خاطرات نابی از امام تعریف کرد. در یکی از جلساتی که از طرف هیئت های موتلفه نزد امام رفته بودند، پیش از آنها یک گروه دیگر نزد امام بوده و آخر صحبت هایشان یکی از افراد گروه به امام می گوید که ما تا آخرین ریال پول، تا آخرین قطره خون و تا پای جان در خدمت شما هستیم. یکی از اعضای هیئت موتلفه عصبانی می شود و در حضور امام رو به این آدم می گوید:« چرا چاخان می کنی! تو تا به حال برای اسلام یک سیلی هم نخورده ای. با این حرفهایت آیت الله را مغرور می کنی و فریب می دهی!» . آن طرف هم ناراحت می شود و می گوید چرا به من توهین کردی. چرابه آیت الله توهین کردی و گفتی که فریبشان می دهم. عضو موتلفه می گوید چون آیت الله کاشانی را هم همین طور فریب دادید و بعد تنهایش گذاشتید. امام می گویند:«لابد من هم بعدی هستم.» ظاهرا اینجا کسی پادرمیانی می کند که چرا در حضور آیت الله دارید بحث می کنید.

امام می گویند(نزدیک به مضمونی که آقای عسگر اولادی گفت): بگذاید بحث کنند. یکی از کارهایی که باید در زمینه فعالیت های اجتماعی یادبگیریم، بحث کردن است اما این بحث باید "حق گویی" باشد. اگر کسی حرفی زد و شما، نه برای روشن شدن حق که تنها برای جواب دادن به او وارد بحث شدی، این جدل است و حرام است و من در مجلس حرام نخواهم ماند. به حرف طرف مقابلت دقت کن شاید آن حقی که شما می خواهی از دهان او در می آید.

بعد امام رو می کنند به عضو هیئت موتلفه و می گویند: شما چرا لفظ چاخان را به کار می بری. حرف حقی را می خواهی بزنی اما با انتخاب نا به جای این لفظ، ناحقش می کنی ...

 

{ اگر کسی این برنامه را دیده نقل قول من را تصحیح کند. با اینکه فورا بعد از برنامه آمدم بنویسم اما باز قسمتهایی از آن یادم رفته.}

*

قسمت هایی از مستند روح الله ساخته تلویزیون المنار را دیدم. این مستند کمی آدم را به جای یک ناظر بیرونی می نشاند. از آن زاویه که نگاه کنی، می فهمی چقدر همه چیز این انقلاب می تواند برای مردم دنیا الهام بخش باشد.

*

یکی از اعضای حزب الله لبنان خاطره ای تعریف می کند. در یکی از کشورهای آفریقایی ماشینشان خراب می شود. مجبور می شوند پیاده راه بیفتند تا یک آبادی پیدا کنند. وسط جنگ به یک کلبه چوبی می رسند. به دیوار آن کلبه چوبی، وسط جنگل های آفریقایی، عکس امام خمینی خودنمایی می کند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 23:57  توسط   | 

 

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ ﴿4﴾

 

همانا انسان را در رنج آفريديم (و زندگي او مملو از رنجها است). (4)

سوره بلد 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 8:25  توسط   | 

 

بیشتر از یک سال است که فهمیده ام از ائمه هیچ نمی دانم. کتاب انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، اثر علامه حسن زاده آملی را برای ارائه در کلاس انتخاب کردم که باز یادآوری بود بر نادانسته هایم. بارها شنیده ام که واسطه فیض الهی هستند؛ زمین نمی تواند از وجود آنها خالی باشد؛ دستگیری آنها مایه نجات انسان است؛ هدایت را از ایشان بخواهید و مفاهیم دیگری که آنها را نمی فهمیدم. هنوز هم نمی فهمم. همین قدر می دانم که خبرهایی هست. در کتاب علامه، دعایی آمده منسوب به حضرت صاحب الزمان(عج) که آن را به کسی یاد داده اند و در آن دعا ما خداوند را به ائمه قسم می دهیم و در انتهای دعا می گوییم:

و اسئلک بما نطق فیهم من مشیتک فجعلتهم معادن لکلماتک و ارکانا لتوحیدک و آیاتک و مقاماتک التی لا تعطیل لها فی کل مکان یعرفک بها من عرفک لافرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقلک

فرقی بین ایشان و خداوند نیست جز آنکه ایشان بندگان خدا و مخلوق خداوندند.

علامه می نویسد که این "توقیع شریف، خود، آیتی از آیات انسان کامل و متنی به تمام، در اصول و امهات مسائل ولایت و امامت است."

امیدوارم کمی این مفاهیم را بفهمم. خواندن و دانستن کافی نیست. نگاه آدم را تغییر نمی دهد. شاید زیارتی که می گویند" عارفٌ به حقه"، تازه بعد از فهم این مسائل پیچیده، حاصل شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 23:37  توسط   | 

 

ببخشید که اینقدر طولانی و پراکنده است.

سه شنبه در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران همایشی برگزار شد تا علل و پیامدهای فزونی ورود دختران به دانشگاه را بررسی کند.

مدتهاست که تعداد بالای دختران دانشجو خیلی ها را نگران کرده است. انگار بلیه ای از آسمان نازل شده باشد. از یک طرف، نفس موضوع، حس بدی ایجاد می کند و از طرف دیگر، حقیقتا تغییر ترکیب جنسیتی دانشگاه ها پیامدهای متعددی دارد که خوب یا بد، باید بررسی اش کرد. وقتی من وارد دانشگاه شدم، تعداد دخترهای رشته ما 4 نفر بود درمقابل 26 پسر. سال بعد تعداد دخترها با پسرها برابر شد. تازه این اوضاع رشته های فنی است. رشته های علوم انسانی که شبیه دبیرستان دخترانه شده است. دانشکده ما رسما چند قدم تا تبدیل شدن به دانشگاه الزهرا فاصله دارد.

حرفهای مختلفی می زنند. کمبود شغل برای پسرها، به حاشیه رانده شدن پسرها در کلاس های دانشگاه، بی کاری دختران تحصیل کرده، سست شدن بنیان خانواده، تغییر ارزشها، تعارض بین زنان تحصیل کرده و مردان تحصیل نکرده در خانواده، افزایش طلاق، رها شدن بچه ها، فساد اخلاقی دختران و ....

در این همایش یک دسته می گفتند این پدیده خیلی هم مبارک است و هنوز تعداد دخترها کافی نیست و به جای نگرانی از فزونی آنها، ساختارهای دیگر جامعه را متناسب با آن تغییر دهید و بگذارید این پدیده میوه هایش را بدهد. مثلا قوانین خانواده تغییر کند و دموکراتیک تر بشود. نگاه جامعه و به ویژه مردان به مشاغل زنانه اصلاح شود و مواردی از این دست.

یک دسته دیگر معتقد بودند که باید گرایش ها و تمایلات افراد جامعه را مدیریت کنیم زیرا بعضی ارزشهای بنیادین وجود دارد که از دین اسلام اخذ شده و روند کنونی تحصیل دختران و نظام آموزشی کورجنس( هویت ج ن س ی را درنظر نمی گیرد)، آن ارزشها را به ضد ارزش تبدیل کرده است. مثلا در ساختار خانواده مرد در راس هرم است و وظیفه اصلی کسب درآمد با اوست اما تحصیل زنان، عموما باعث جایگزینی ارزشهای دنیای مدرن در ذهن آنها می شود و دیگر تفکیک نقش ها را نمی پسندند و با قوانین جاری دچار تعارض می شوند و از آنجا که قوانین، در راستای سعادت بشری است، تغییر آنها مشکلات بلند مدت ایجاد می کند. حجت الاسلام زیبایی نژاد می گفت کسی به نام گادامر کتابی نوشته با عنوان "جنگ علیه خانواده" و درآن به نوعی ثابت کرده که نظریه های علوم اجتماعی و برنامه های رفاهی در جهان غرب، بر ضد خانواده عمل کرده است.

دکتر قانعی راد، استاد جامعه شناسی، نظریه جالبی را با پدیده افزایش تعداد دختران دانشجو منطبق دانست. نظریه ای هست به نام مصرف نیابتی که ابتدا برای طبقه اشراف بوده اما بعد ها به طبقه متوسط هم سرایت کرده و در آن مردان زحمت می کشند و پول در می آورند و زنان به نیابت از کل خانواده آن را مصرف می کنند و دارندگی و برازندگی کل خانواده را به دیگران نشان می دهند.  او می گفت که زنان و دختران ما نیز به نیابت از کل خانواده به دانشگاه می روند تا شأن و منزلت خانواده را به رخ دیگران بکشند در حالی که پدرها برای تامین مخارج دانشگاه آزاد یک منطقه دور افتاده باید جان بکنند لذا این پدیده فمینسیتی یا مدرن نیست بلکه کاملا از باورهای سنتی نشئت می گیرد اما آثار آن، مدرن کننده خواهد بود.

دلایل دیگری هم برای اقبال دخترها به دانشگاه عنوان شد. می روند که ازدواج موفقی داشته باشند، منزلت اجتماعی کسب کنند، راهی برای اشتغال پیدا کنند(عمدتا برای شهرهای بزرگ صادق است و در مجموع بی کاری در فارغ التحصیلان دختر بسیار بالاست)  از قید و بند سنت ها رها شوند و  ...

 

دکتر سارا شریعتی مزینانی هم جز استادان پانل (فکر کنم چیزی شبیه میز گرد) بود که آمد و کاملا احساسی صحبت کرد و بدون اینکه آماری ارائه بدهد اصلا منکر شد که دختران به اکثریت رسیده اند و خواست که به جای این همایش، بیاییم ببینیم چراهنوز تعداد دخترها کم است و چرا سطح اشتغال آنها پایین است و غیره. دانشجو ها هم به شدت برایش کف زدند. عکس العمل جالبی بود. برای بچه ها چندان مهم نبود که منطق سخن چقدر محکم است و تا قبل از آن بقیه سخنران ها با هزار سند و مدرک اثبات کردند که این پدیده واقعا می تواند پیامدهای نامناسبی داشته باشد.  آنها حرفی را تایید کردند که دوست می داشتند و اعتراف می کنم که من هم احساس خوبی نسبت به عکس العمل شریعتی داشتم چون از نگاه های تحقیر آمیز بعضی از استادان مرد به زنان، بدم آمده بود. زنان، موجوداتی کم خرد، جو گیر، دائما در رویای ازدواج و عصیان گر که باید کنترلشان کرد وگرنه همه چیز را خراب می کنند.

مبانی نظری استادان میزگرد از زمین تا اسمان با هم فاصله داشت. آن که از حوزه آمده بود معتقد بود که دین راباید مبنا گرفت و آن که دانشگاهی بود کاملا مدرن فکر می کرد و جایگاهی برای دین قائل نبود. به نظرم چنین گفتگوهایی مطلقا به نتیجه نمی رسد چون در جزایری جدا از هم بحث می کنند. فکر می کنم امروز، زیربنایی ترین بحث در رشته های علوم انسانی، جایگاه دین و وحی و خدا باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 19:4  توسط   | 

 

باز هم سوم خردادی دیگر و خاطره هایی که به افسانه می ماند و تصویر مسجد جامع خرمشهر و....

به صفحه کلید نگاه می کنم. کلمات به چنگم نمی آیند. از ناتوانی ام عذاب می کشم. سخت است آدم از احساس لبریز شود؛ یک دنیا حرف در دلش جمع شود اما توان گفتن نداشته باشد. ظرف دلم کوچک است و زبان هنر هم نمی دانم.

 

و حاتمی کیا چقدر خوب می تواند حرفهایش را و احساساتش را برای مردم در قالب قصه ها به تصویر بکشد. کارگردان محبوب ترین فیلم های من.

رشید پور پرسید: مخملباف؟

جواب داد:.... خدا عاقبتمان را به خیر کند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 23:34  توسط   | 

 

هیوم، فیلسوف انگلیسی یک جمله معروف دارد که به نظر من خیلی درست است

Mind is slave of passion

عقل برده عواطف است

مگر اینکه به قول حضرت امیر (ع) با کشتن هواهای نفسانی، عقلمان را آزاد کنیم.

اغلب ما ادمها همانطوریم که هیوم گفته است. یعنی اول عقیده ای را دوست داریم. اینکه چرا و چطور چیزی را انتخاب می کنیم و دوست می داریم خودش معمایی است برای من اما بحث الان روی دوست داشتن است. عقیده ای را  می پسندیم و آن وقت شروع می کنیم برایش توجیه های عقلانی می آوریم. از وقتی فلسفه می خوانم به نظرم می رسد اغلب مکاتب فلسفی همینطور به وجود آمده است. آدمها می خواستند چیزهایی را که از قبل به آن عقیده پیدا کرده بودند، به طور عقلانی اثبات کنند. این خیلی خطرناک و ترسناک است. کل حزب بما لدیهم فرحون!

برای همین است که معمولا کسی نمی تواند آن دیگری را در بحث های غیر علمی و حتی بحث های علمی متقاعد کند. البته این مشکل برای علوم طبیعی و ریاضی مطرح نیست. این را یکی از فیلسوف ها می گوید که هیچ کس سر جدول ضرب بحث نمی کند اما بعضی از حوزه های دانش دارای چنین قطعیتی نیستند. مثلا در زمینه فلسفه و علوم اجتماعی و از همه مهمتر علوم دینی و در اوج آن "ایمان" آوردن، هیج وقت تا به حال آدمها به توافق نرسیده اند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 22:56  توسط   |