تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

امروز سر صبحانه بحث زیبایی شناسی شد و اینکه به چه دردی می خورد. ما خانوادگی از دیدن هر چیز قشنگ، مقدار زیادی ذوق می کنیم و لذت می بریم اما بسیاری از مردم اینطور نیستند. یک بار شکل ابرها و نور خورشید که از لابه لای آن می تابید، بی نهایت زیبا شده بود. دلم نمی آمد چشم بردارم چون در تهران به دلیل ساختمان های بلند، به ندرت می شود آسمان را به همه وسعتش دید و آنجا در میدان رسالت، اگر تلاش می کردی چشمت به بلبشوی پل سازی نیافتد، آسمان منظره زیبایی داشت اما تقریبا هیچکس حتی نیم نگاهی نمی انداخت.  بعضی هم بی اختیار، امتداد نگاه من را می کاویدند تا ببینند به چه چیزی خیره مانده ام اما گویا چیزی که شایسته خیره شدن باشد پیدا نمی کردند. برادرم هم از قزوین می گفت و منظره های بدیعی که از پنجره کلاس درسشان دیده بود از ابرهای تیره ای که می آمدند و رگبار می زدند و هم زمان نور خورشید از لابه لای آن بر کوههای کبود انتهای افق می تابید و دشت های سبزی که زیر این باریکه های نور می درخشیدند. به وجد آمده و به یکی دونفر از همکلاس هایش نشان داده بود اما برای آنها این همه زیبایی چندان اهمیتی نداشته.

زیبایی شناسی  در درسهای ما به عنوان یکی از مهارت های زندگی آمده است و من نمی دانم این مهارت به چه درد زندگی می خورد. کسانی که نسبت به زیبایی چندان حساس نیستند گاهی زندگی راحت تری دارند. ممکن است بگوییم زیبایی شناسی به رابطه انسان با خدا کمک می کند اما به نظرم این یک کارکرد خیلی خاص است در حالیکه اگر به عنوان مهارت زندگی مطرح شده باید کارکردهای عام تری داشته باشد اما نمی دانم چه چیز است. نمی دانم آیا می شود برایش منفعت عمومی پیدا کرد. مثلا اینکه ظاهر شهر زیبا شود یا معماری خانه ها یا وسایل زندگی که همه اینها طراحانی خوش سلیقه می خواهد. در این صورت آدمهایی که ذاتا(مطمئن نیستم ذاتی است یا نه) حساس هستند به زیبایی، برای همه جمعیت کافی اند. دیگر چه لزومی دارد به همه این مهارت را یاد بدهیم. (چگونه اش بماند) شاید از یک منظر دیگر زیبایی شناسی برای کمال انسان باشد و به قول برادرم باعث شود دایره لذت های حلال آدم، مقدار زیادی گسترش پیدا کند.

در یکی از سند های مربوط به مهارت های زندگی که یک مرکز آموزشی در آمریکا منتشر کرده، راجع به مهارت زیبایی شناسی آمده:

" به ما کمک می کند تا با آنچه به ما تدریس می شود از لحاظ عاطفی ارتباط برقرار کنیم و یادگیری را پرمعنا تر و قدرتمند تر کنیم. زیبایی شناسی انسان را به نوآوری، خلاقیت و دیدن راههای جدید و انجام کارها از راههای مختلف، تشویق می کند و به کسانی که زنده و موثر هستند کمک می کند تا وجود عاطفی خود را توسعه دهند."

بسی جالب است. تازه از این موضوع خوشم آمده

در همین سند، بعضی  نشانه های کسی که مهارت زیبایی شناسی را داراست، چنین است:

"به زیبایی های مرسوم که در دل زندگی روزانه وجود دارد، ارج بنهد. بتواند المان های کیفیت عالی را در تلاش های انسان درک کرده وبین آن با تلاش هایی که به کیفیت پایین منجر می شود، تفاوت قائل شود. بتواند احساسات برآمده از تجارب زیبایی شناسی خود را بیان کند و .... "

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 10:5  توسط   | 

 

یکی از کتاب های جیبی داخل اتوبوس، زندگی نامه شهید صیاد شیرازی به قلم داوود امیریان بود. از سر بی حوصلگی باز کردم و با چشم تر بستمش. این آدمها مگر چند سال از ما دور شده اند که اینقدر به افسانه شبیه اند. درست تر آن است که بگویم ما چقدر دور شده ایم.

همیشه وصف مظلومیت رزمنده ها در دوران بنی صدر دلم را می سوزاند. شهید صیاد شیرازی را که به خاطر رشادت ها و ابتکار عملش در جبهه های کردستان معروف شده بود تنزل رتبه دادند و محدودش کردند تا دوباره کموله ها جان بگیرند. در نهایت هم سرهنگ عطاریان نامی که بعدها به جرم جاسوسی برای شوروی دستگیر می شود، شهید صیاد را به جرم ضدیت با نظام جمهوری اسلامی!! خلع درجه و از ارتش اخراج می کند. بعد تر صدام حمله می کند و همین سرهنگ می شود فرمانده کل ارتش و هر چه شهید صیاد مثل بقیه بچه ها تلاش می کند و طرح عملیات می ریزد، هیچکس توجه نمی کند و به خود او هم اجازه کار در ارتش را نمی دهند. جدا تحمل این شرایط به زبان ساده است. آدم ذره ذره از غصه آب می شود. مینیاتوری است از دردهایی که حضرت علی(ع)، بیست و پنج سال تحمل کردند. بیست و پنج سال!  خار در چشم و استخوان در گلو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 23:31  توسط   | 

 

امروز به نمایشگاه عذرا رفتم که از هر استان، محصول بعضی فعالیت های زنان روستایی را برای نمایش و فروش آورده بودند. رسما کم آوردم. بیست و یک سالش بیشتر نبود و تولید کننده نمونه پنیر تبریزی شده بود. اول خجالت می کشید حرف بزند.  می گفت زبان فارسی ام خوب نیست. می گفت خودم گندم می کارم. باغداری می کنم. محصول می چینم. بار ماشین، خالی می کنم. پنیر زدن را هم از مادرم یاد گرفته ام. می گفت فصل برداشت محصول که می شود همه خانواده می رویم به مزرعه هایمان در کوه و همانجا چادر می زنیم و کلی خوش می گذرد. اگر تراکتور داشتند حتما رانندگی آن را هم یاد می گرفت. نامزد کرده بود و شوهرش از او می خواست دیگر در مزرعه کار نکند اما می گفت سفت سر حرفش ایستاده که این کارها را دوست دارد. می گفت نمی داند چقدر می تواند حرفش را پیش ببرد.

 آن یکی خانم، باغدار نمونه سیب شده بود. ظاهر سیب هایش که عالی بود. از دو تا خواهر تعریف می کردند که پدرشان پیر و از کار افتاده بود و برادرها هم ازدواج کرده بودند. این دو تا یک باغ زیتون و انار را اداره می کنند و کلی محصول می گیرند. همه کارها را هم خودشان می کنند. واقعا همه کارها را.

درغرفه استان کهکیلویه از زنی می گفت که مدیریتش عالی است و چنان دامپروری و مزرعه داری می کند که درآمدش در منطقه معروف شده است.

در غرفه هرمزگان دو تا دختر مینابی بودند که حصیر بافی های قشنگی داشتند و بافت نوعی گل حصیری هم ابتکار خودشان بود. می گفت مدتی استاد حصیر بافی در استان یزد بوده.  بیست و چهار سال داشت و از 15 سالگی همیار جهاد سازندگی شده است.

مشکلی که اغلب این زنها داشتند، بازاریابی بود. محصولاتشان معمولا در همان منطقه به فروش می رسید چون نه نیازی به توسعه کارهایشان حس می کردند و نه بلد بودند و امکانش را داشتند که در شهرهای بزرگ یا تهران بازاری برای کارهایشان پیدا کنند. مشتری بعضی هایشان محدود می شد به دوست و آشنا.

کار مروجین جهاد کشاورزی امروز و جهاد سازندگی سابق، واقعا جالب بود. اغلب این دخترهای جوان را مروجین جهاد کشانده بودند به کلاسهای آموزشی و ترغیبشان کرده بودند. دختری از فیروزکوه یک دوره شش روزه گیاهان دارویی در دانشگاه شهید بهشتی دیده بود و با همان دوره، کار تعاونی شان را در جمع آوری و تولید گیاهان دارویی راه انداخته بود و به شدت علاقه داشت که ادامه بدهد. یک پروژه آبخیزداری و حفظ خاک را هم با همیاری زنهای روستایشان انجام داده بود.

چقدر جا به جای کشور، می شود کارهای عالی انجام داد و چقدر مردمش آمادگی دارند که همراه شوند. اغلبشان کاملا به توصیه های علمی و فنی همیاران جهاد، گوش می دهند و عمل می کنند.  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 23:6  توسط   | 

 

این ترم درس تربیت در نهج البلاغه داریم. موضوع آزادی و آزادگی را برای تحقیق کلاسی انتخاب کرده ام و برای اولین بار دارم همه نهج البلاغه را می خوانم. نمی دانستم این همه دوست داشتنی است. موعظه هایش که تکان دهنده ترین هاست؛ جریان آفرینش؛ صفات خدا؛ حقیقت دنیا و سیاستی که ریشه در عدالت و حکمت و اخلاق دارد؛ گنجی است این کتاب.

....

... زمین را به موج های پر خروش و دریاهای مواج فرو پوشاند، موج هایی که بالای آن ها به هم می خورد و در تلاطمی سخت، هر یک دیگری را واپس می زد، چونان شتران نر مست، فریاد کنان و کف بر لب، به هر سوی روان بودند. پس قسمت های سرکش آب از سنگینی زمین فرو نشست و هیجان آنها بر اثر تماس با سینه زمین آرام گرفت. زیرا زمین با پشت بر آن می غلطید و آن همه سر و صدای امواج، ساکن و آرام شده و چون اسب افسار شده، رام گردید.

خشکی های زمین را در دل امواج گسترد و آب را از کبر و غرور و سرکشی و خروش بازداشت و از شدت حرکتش کاسته شد و بعد از آن همه حرکت های تند، ساکت شد و پس از آن همه خروش و سرکشیِ متکبرانه به جای خویش ایستاد.

پس هنگامی که هیجان آب در اطراف زمین فرو نشست و کوههای سخت و مرتفع را بر دوش خود حمل کرد، چشمه های آب از فراز کوهها بیرون آورد و آب ها را در شکاف بیابان ها و زمین های هموار، روان کرد و حرکت زمین را با صخره های عظیم و قله ی کوههای بلند نظم داد و زمین به دلیل نفوذ کوهها در سطح آن و فرو رفتن ریشه کوهها در شکاف های آن و سوار شدن بر پشت دشت ها و صحراها، از لرزش و اضطراب باز ایستاد....   (خطبه 91)

 

وصف می کنند مانند کسی که شاهد آفرینش بوده است. همان کس که به راههای آسمان، آشنا تر از زمین است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 22:21  توسط   | 

 

فراموش می کنم. امر بر من مشتبه می شود. گویا این همه نعمتی که دارم جزئی از وجود من است. شایستگی های خود من است. یک خانه امن و پر از محبت و نعمت. نزدیکانی که از من حمایت می کنند. دوستان خوب. فرصتی برای کار. برای درس خواندن و نیم چه استعدادی و ....

عادت می کنم به این همه و آن وقت که دیگری را می بینم فاقد این نعمت ها، در چشمم حقیر می شود. چقدر وقیحانه و ابلهانه است این نگاه من. وقتی به خود می آیم حالم بد می شود.

 

وَهُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلاَئِفَ الأَرْضِ وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ

لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقَابِ وَإِنَّهُ لَغَفُورٌ

 رَّحِيمٌ ﴿165﴾

 

و او كسي است كه شما را جانشينان (و نمايندگان خود) در زمين قرار داد، و بعضي را بر بعض ديگر، درجاتي برتري داد تا شما را به آنچه در اختيارتان قرار داده بيازمايد مسلما پروردگار تو سريع الحساب، و آمرزنده مهربان است (به حساب آنها كه از بوته امتحان نادرست در آيند زود مي‏رسد، و نسبت به آنها كه در مسير حق گام بر مي‏دارند مهربان مي‏باشد). (165)

سوره انعام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 21:10  توسط   | 

 

دکتر عباسی سر کلاسش گفته که این نظامی های انگلیسی ملوان نبودند. کماندوهای کاملا دوره دیده بوده اند اما انگلیسی ها بعد از دستگیری شان اصرار داشتند در رسانه ها از کلمه "ملوان" های انگلیسی استفاده بشود تا کمتر ضایع بشوند در حالی که ملوان ها جزء پایین ترین رده های نیروی دریایی هستند. 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 11:21  توسط   | 

 

از جشنهایی که سالهاست به مناسبت های مذهبی و ملی در کشور مرسوم شده و ملت می نشینند تا آدمهای مختلف بیایند روی سن برایشان آواز بخوانند یا آهنگی بزنند و رقص نوری و دود و بخاری به فضابلند شود یا مجری های حرفه ای و غیر حرفه ای جفنگیات بگویند یا بازیگرهای درجه یک تا ده بیایند عید را تبریک بگویند و به سوالهای مختلف جواب بدهد و در زمینه هایی که مطلقا سوادش را ندارند، داد سخن بدهند و .... به شدت بیزارم.

امروز برنامه درشهر تهران با شهردار شهر تازه تاسیس چهارباغ که نمی دانم اصلا کدام طرف تهران است، صحبت می کرد و داشتند از برنامه جشنی می گفتند که به مناسبت میلاد پیامبر برگزار شده و اینکه جوانها چقدر به این مدل جشنها احتیاج دارند در این شهرهای کوچک. همان مدل جشنها که وصفش را گفتم البته بدون مجری ها و خواننده های حرفه ای.

به نظر من این یک ظلم بزرگ است در حق جوانها. این جشنها آخر چه نشاطی می تواند به یک جوان بدهد. کاش مسئولان فرهنگی کمی فسفر اضافه بسوزانند و مدل جشنها را عوض کنند. تقلید کردن را هم که خوب بلدیم. بعضی کشورها برنامه های دسته جمعی مفرحی دارند. خانم دستغیب که پارسال با او آشنا شدم و مدتی در ژاپن زندگی کرده بود می گفت این ها راه به راه جشنواره دارند و در جشنواره ها خود مردم مشغول فعالیت هستند. مثلا انواع غذا ها را درست می کنند یا کیک یا کارهای سنتی دیگر که هم دور هم خوش می گذرد هم یک کار عملی در هوای آزاد می کنند و احتمالا می تواند جنبه اقتصادی هم پیدا کند. عوض اینکه در یک سالن غم گرفته دربسته بنشینند و این چرندیات را بشنوند. فکر کنم اگر فکر کنیم کلی ایده های جالب برای برنامه های دسته جمعی پیدا می شود. نسرین و گروهش برای نیمه شعبان سال پیش  طرحهای خیلی جالبی داشتند. حیف که بودجه و نیرو و وقت کافی نداشتند اما می گفت نیروهایی در شهرداری هستند که استقبال می کنند. جداً هر کس ایده ای به ذهنش رسید یک جوری به گوش مسئولین کار برساند. شاید سبب خیر بشود.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 19:53  توسط   | 

 

بالاخره انگلیسی ها را آزاد کردیم. زور ما تا همین حد می رسید که بد هم نبود اما این تحویل گرفتن ها دیگر چه کاری است. رئیس جمهور مملکت برای چه می رود با آنها دیدار می کند. مگر چه تحفه هایی هستند. هدیه دیگر برای چه می دهد به آنها. گاهی حالم از این ادا ها و مهمان نوازی های ذلیلانه به هم می خورد. چقدر باید مایه بگذاریم تا به بینندگان این همه خبرگزاری صهیونیستی که دائم  وصف بربریت ما را می شنوند  ثابت کنیم که یک قوم وحشی نیستیم و بویی از تمدن برده ایم.

آمریکایی ها بعد از چند ماه هنوز حاضر نیستند راجع به دیپلماتهای ما که در اربیل بازداشت کرده اند خبر بدهند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 12:27  توسط   | 

 

خلیج فارس را از خزر بیشتر دوست دارم. شاید چون بیشتر نگرانش هستم. بیشتر در خطر است. مردمانش خونگرم و با صفاتر هستند.

اگر تمام دوهزار کیلومتر رانندگی و 7 ساعت انتظار برای عبور دادن ماشین از روی آب تنها برای دیدن آن ساحل رویایی قشم بود، ارزشش را داشت. با شدیدی از سوی دریا می وزید. موجهای سر سفید بر زیباترین رنگ آبی که می توان برای دریا تصور کرد، زیر نور خورشید می درخشیدند. صخره های ساحل را نمی توانم توصیف کنم. تخته سنگ معمولی نبود. تیره تر از خاک. پر از حفره. لایه لایه. پر از خرچنگ هایی که لابه لایش می دویدند و صدای پایشان می آمد.  پایین صخره ها آب دریا روی مرجان ها می لغزید. زلال و گرم. از جمع جدا شدم. آنقدر دور که صدایشان را نشنوم. تنها صدای دریا و باد شدیدی که همیشه برای من سحر انگیز است و خورشیدی که آرام آرام در امتداد ساحل فرو می رفت.

این همه در چشم من بی نهایت زیبا بود. ایستادم و آنقدر نگاه کردم تا ستاره ها نمایان شدند. لحظات نابی بود که دیگر تکرار نمی شود. چیزی بیش از زیبایی. احساس می کردم دارم منبسط می شوم. به حدی که دریای پیش رو درونم جا بگیرد و خدا نگاهم می کرد که چطور مسحور گوشه ای از آفرینش او شده ام. می داند دلم کوچک است و با همین اندک سرریز می شود....

دوست داشتم به آب می زدم و آرام آرام روی مرجان ها جلو می رفتم و موجها مثل باد بر تنم می کوبید.

.

..

...

امان از بازارهای قشم که وسوسه می کنند و تا به خود بیایی تمام وقتت را مال خود کرده اند اما ناراضی نیستم. به قصد خرید لباس های نخی برای تابستان رفته بودم. موفقیت آمیز بود.

*

جنگل های حرا را دقیقه نود دیدیم.

 

روز آخر اقامت در قشم یک ساعت مانده به غروب خورشید. جنگل هایی که ریشه هایشان بیشتر روی خاک است تا درون آن و تنه هایی توخالی که آب را طریق پوسته می کشند، شیرین می کنند و به درخت می دهند. موقع مد تا نزدیک سرشاخه ها داخل آب می رود و موقع جزر که می شود مثل یک جنگل واقعی با درختچه های کوتاه قد پدیدار می شود. بهشت پرندگان. بدون حیوانات وحشی. شب شد و هنوز روی آب بودیم. راننده قایق بردمان نزدیک یکی از جزیره های کوچک و خانواده ای را نشان داد که چادر زده بودند و بچه هایشان مثل فیلم های سرخ پوستی در پس زمینه یک آسمان نیلی که انتهایش هنوز سرخی غروب را دارد، می دویدند. می گفت هر سال می آیند و یک شب می ماند و فردا صبح قایق می آید دنبالشان. به نظرم خیلی دل و جرات داشتند. آدم می ترسد جزر و مد قاطی کند و نصفه شب چادرش برود روی آب. پسری که راننده قایق بود تا توانست برایمان توضیح داد. از جزر و مد گرفته تا تور ماهیگیری و قیمتش و اینکه از دبی می آورند و ماهی های صید شده را چند می فروشند. آنجا بود که فهمیدیم ظاهرا جزر و مد دراین ناحیه ربطی به شب و روز ندارد بلکه در طول ماه دوره های خاص دارد. چند روز به تدریج جزر می شود و چند روز بعد مد. می گفت شما قایق آخری هستید نگران وقت نباشید. هر چه بخواهید می مانم. چقدر توفیر دارند با قایق ران های بندرانزلی که یک دور ده دقیقه ای می زنند و 15 هزار تومان می گیرند. حیف که مادربزرگ گرامی را که به شدت هر چه تمام تر از آب می ترسند در ساحل گذاشته بودیم و دل من بدتر از سیر و سرکه می جوشید و به عبارتی آن جنگل های زیبا زهرمارم شد که نکند از ترس غرق شدن ما زبانم لال الان سکته کرده باشند و بعد از یک ساعت که دیدم پسر جنوبی قصد ندارد ما را برگرداند مجبور شدم این حسرت قایق رانی در شب را همچنان بر دل خودم بگذارم و برگردیم.(توضیح آنکه ماشین ما اشتباها از مسیر اصلی منحرف شد و هنگامی که به خودمان آمدیم از بقیه همسفرها کیلومترها دورتر بودیم و آفتاب هم داشت پایین می آمد و تلفن های همراه هم حتی یک ثانیه خط نمی داد که بگوییم شما از همانجا بروید جنگلها را ببینید و ما از این طرف. بساطی داشتیم تا خبرشان کردیم.)

*

در راه بازگشت از هندوستان ایران گذشتیم. جیرفت را می گویم. کیلومترها در طول جاده بوی بهارنارنج و شکوفه های پرتقال آدم را مست می کرد.

*

سفر دسته جمعی خوبی هایی دارد و سختی هایی. راست می گویند که آدم ها را در سفر باید شناخت. به خصوص اگر زمانش طولانی باشد و مشکلاتی پیش بیاید. تا وقتی همه چیز گل و بلبل است همه خوبند. وقتی چیزی بد می شود آدمها آن رویشان بالا می آید و تلخ ترینش، دیدن آن روی خود آدم است که مایه شرمساری می شود حتی اگر علنی نشود. خدا را شکر چیز خیلی بدی اتفاق نیفتاد و همه خیلی بیش از انتظار من خوب بودند و بعضی عالی بودند. تمرینی برای سازگار شدن و کار تیمی و چشم پوشی و تحمل. بالاخره هماهنگی یک گروه بیست نفره کار ساده ای نیست اما خوش گذشت.

باقی تعریف ها بماند برای بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 11:32  توسط   |