تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

عرفان های جدید

 

اصلا به عرفان های جدید خوشبین نیستم. کسی را می شناسم که به کلاس های ریکی می رود. از تمرکز شروع می کنند و دیدن هاله آدم ها تا مراحل آخر که رقص سماع است. آن فرد از تجربه های دلپذیرش طی این جلسات می گوید و با زمینه های خیلی قوی مذهبی که دارد، سعی می کند همه چیز را اسلامی کند و البته استاد مسیحی اش هم به دلیل اعتقاد قلبی قوی به خدا و استفاده از بعضی روشهای اسلامی به او کمک می کند. حالتی که بارها از آن صحبت می کند، جدا شدن و بالا رفتن است. دقیقا مشخص نیست این چه حسی است اما با بالارفتن و دور شدن از آن تعبیر می کند. شاید حس جدا شدن از بدن. از حالاتش بسیار راضی است و می گوید عرفای اسلامی در تعلیم این راه ها به مردم، بخیل بوده اند.

می گوید اغلب کسانی که در این کلاس ها شرکت می کنند اهل دین و مقید نیستند و البته اغلبشان مرفه و تحصیل کرده اند. شخصی در این کلاس هاست که در رقص سماع چپ گرد است( اصطلاح فنی است! برایم کمی توضیح داد) و کسی که چپ گرد باشد خیلی سریع فاصله می گیرد( ظاهرا همان فاصله گرفتن روح است) اما از دنیا هم کاملا می برد و سرگشته و حیران می شود مثل مولانا. این آدم هم درآمد مالی اش به صفر رسیده است. می گفت آدم خاصی است و به نظر می رسد در خدا غرق شده!

کسی که برایم تعریف می کند اخیرا خوابی دیده است و در آن خواب روی کوهی بلند رفته که زن و مرد مشغول سماع بوده اند.  به خاطر اعتقادات اسلامی اش امتناع کرده که وارد رقص مخلوط آنها بشود اما راهنمایش( این هم اصطلاح فنی است) با عصبانیت به او می گوید این حرفها مال کسانی است که به دنیا چسبیده اند. اینها از بالا رفته اند. دیگر این چیزها برایشان مطرح نیست. او هم شرمنده می شود و می رود میان آنها به رقص سماع.

نگران او هستم. عقیده راهنما شبیه عقایدی است از صوفی ها شنیده ام. ماشاالله اینقدر اوج می گیرند که دیگر همه چیز برایشان مجاز می شود. رویاها می تواند گمراه کننده باشد. می تواند شیطانی باشد. شیطان که شوخی نیست. وجود دارد. هدف دارد.

دوست دیگری هم دارم که جذب این عرفانها شده و طی یک پروسه زمانی سه، چهار ساله به کلی به موجود دیگری تبدیل شده که من را می ترساند.

مسلما در این عرفان های جدید، پاره هایی از حقیقت هست. مثل هر عقیده و مسلک دیگری که اصلا به مدد پاره های حقیقتش گسترش می یابد و می تواند باطل ممزوج با آن حقیقت را هم رواج دهد اما بعید می دانم این راه درست باشد.

من فکر می کنم این حس های فرازمینی و خوشایند و نزدیک شدن به خدا- اگر هدف باشد- راه میان بر ندارد. علمای اسلامی که در اخلاق و عرفان به مقاماتی رسیده اند نه تنها یک عمر برای تزکیه خودشان خون دل خورده اند که دائم المراقبه هم بوده اند نکند از دستش بدهند. چطور می شود با یک دوره چند ماه و بگیریم یک ساله، چنان حالاتی را تجربه کرد.

بدتر آن است که "راهنما" بگوید این احکام دینی برای آدمهای گرفتار دنیاست و کسانی که توانسته اند بالا بیایند دیگر نیازی به آن ندارند.

سیره ائمه را که می دانیم. علمای اهل کرامت معاصر هم چنین اعتقاداتی نداشته اند.

اگر چنین راهی برای تعالی مناسب بود، خدا از ما آدم ها دریغ می کرد؟

سوالهایم در این باره زیاد است و خودم هم دوست ندارم تجربه اش کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 21:26  توسط   | 

 

آدم تصمیم می گیرد که یک کار خوب انجام بدهد. کاری که خدا خوشش بیاید. این طور یاد گرفته که خدا فلان کار را دوست دارد و انجامش می دهد اما در حین انجام کار، نمی دانم کدام قوه ها، احتمالا وجدان باید باشد، نیت آدم را به سرعت و دقت، تحلیل می کند. تمام پوسته های خوش آب رنگش را با بی رحمی کنار می زند و مغز نیت را نشان آدم می دهد و اشتباه نمی کند.  شهود تلخی است. خدا آنجا نیست.  دست و پا زدن بی فایده است. توجیه ها پذیرفتنی نیست.

 

 

 

بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ.  وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ

 

بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است. هر چند در ظاهر براى خود عذرهايى بتراشد.

 

سوره قیامت. ۱۴ و ۱۵

 

 

و آدم موجود عجیبی است چون می تواند این بصیرت را نادیده بگیرد. حتی برای یک عمر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 18:14  توسط   | 

عزت نفس

 

با شلختگی هر چه تمام تر رانندگی می کند. هر خلافی که امکانش باشد انجام می دهد و به خیال خودش زرنگ است اما همین که پلیسی او را متوقف می کند باز به هوای زرنگی، بنای التماس را می گذارد. با دیدن این صحنه حالم بد می شود. عزت نفس هم چیز خوبی است آدم داشته باشد. خلاف کرده ای جریمه اش را بده. چرا گردن کج می کنی. چرا چانه می زنی. چرا التماس می کنی. حالت از خودت به هم نمی خورد بعد از این التماس ها؟ چه بر سر روح و روانت آمده که اینطور عزت خودت را به حراج می گذاری....

می گویند مومن حتی کاری نمی کند که نیاز به معذرت خواهی باشد.

 

نفیسه قرار بود روی  موضوع عزت نفس کار کند و من هم کمکش کنم که متاسفانه منتفی شد اما خیلی دلم می خواهد بدانم چطور می شود عزت نفس را در یک کودک پرورش داد به طوری که به آفت های غرور و خود خواهی هم گرفتار نشود. عزت نفس اگر باشد آدم به آدمیت خیلی نزدیک می شود.

 

***

دکتر باقری در کتاب "نگاهی دوباره به تعلیم و تربیت اسلامی" در این باره می نویسد:

« کرامت یعنی بزرگواری و بزرگواری حاصل بهره وری معین یک موجود است بی آن که پای مقایسه با غیر در آن گشوده شود و هرگاه چنین شد آن را فضیلت گویند نه کرامت و خداوند آدمی را از بهره های درونی ویژه ای چون عقل برخوردار ساخته و او را به سبب این بهره وری، کریم و بزرگوار دانسته است. این کرامت به اصل انسان بودن باز می گردد و اختصاصی به دسته معینی از آدمیان ندارد."لَقَد کَرَّمنا بنی آدم..."....

اصل عزت، ناظر به همین کرامت انسان است و مقصود این است که باید انسان را مکرم و عزیز داشت و مایه های عزت نفس او را فراهم آورد. خداوند خود چنین می کند و خود را متکفل تدبیر و برآوردن عزت انسان می سازد و از این رو یکی از اوصاف خداوند" رب العزه" است....و اما بار آمدن عزت در آدمی در راستای همان مایه کرامت او و حاصل آن است. هر گاه مایه کرامت او یعنی "عقل" به راه شکوفایی در آید، در پرتو آن از فرولغزیدن در ضلالت، " مصون " می شود و این مصونیت که همان " تقوی" است، لازمه ادامه یافتن حرکت او در راه و بر و برتر آمدن است. عزت (سربلندی) همسنگ این برتر آمدن است و هر که برت آید عزیز تواند بود و آنان که در فرو دست می مانند ذلیل خواهند بود. پس چون عزت، حاصل کرامت است می توان گفت عزت نیز از جنس کرامت است، اما از آنجا که عزت با برتر آمدن ملازمت دارد باید گفت که عزت، کرامت مضاعف است. از این رو هرجا عزت باشد کرامت نیز لاجرم هست اما هر جا کرامت باشد لزوما عزت موجود نیست. بنی آدم همه مکرمند اما همه عزتمند نیستند. از میان آنان تنها کسانی برتر می آیند که از عزت بهره ورند. یعنی کسانی که در پرتو عقل به تقوی و ایمان راه می یابند. حاصل این بیان آن که معیار عزت، تقوی است.  با نظر به این سخن اکنون باید به تمایز دیگری نیز روی بیاوریم و آن تمیز میان"عزت" و "احساس عزت " است. این دو بر هم منطبق نیستند. عزت صفتی واقعی و وجودی است ... اما احساس عزت لزوما چنین نیست و ممکن است وهمی و پنداری باشد..... هرگاه کسی بتواند با قدرت یا علم یا جمال خود، دیگران را به اعجاب آورد، احساس عزت در او پدیدار می شود اما چنین فردی ممکن است خود نیز فریفته ویژگی های خویش باشد، در این صورت فاقد تقوی و بنابراین فاقد عزت است. در آیه زیر تمایز میان احساس عزت و عزت مورد توجه قرار گرفته است:" منافقین پنهانی باهم می گویند اگر به مدینه مراجعه کردیم، البته اربابان عزت و ثروت، مسلمانان ذلیل را از شهر بیرون کنند و حال آنکه عزت، مخصوص خدا و رسول و اهل ایمان است و (ذلت خاص کافران) و لکن منافقان از این معنی آگاه نیستند."( سوره منافقون آیه 8) منافقان در این آیه احساس عزت دارند اما نمی دانند که احساس عزت آنها با عزت مند بودن یکی نیست....   »

دکتر باقری در ادامه به روشهای تربیتی برای ایجاد عزت نفس واقعی و جلوگیری از عوامل ضد عزت نفس می پردازد. روش ابراز تواناییها (تعمتها) و روش تغافل

 

این کتاب واقعا خواندنی است. از دستش ندهید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 18:48  توسط   | 

 

هر بار كه خبر درگيري جريان‌هاي سياسي شما را مي‌شنوم، به شدت متأسف شده به گريه مي‌افتيم».


«شما قدر نعماتي را كه داريد، نمي‌دانيد»؛

اين جملات، بخشي از سخنان حجت‌الاسلام سيدحسن نصرالله، دبير كل حزب‌الله لبنان است كه چندي پيش در ديدار يكي از مسئولان ارشد ايران مطرح كرد.


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 19:34  توسط   | 

داستانی که فمینیست ها دوست ندارند

 

اول داستان مثل گزارش های فمینیست ها شروع می شود:

شانزده سال بیشتر نداشت که ازدواج کرد. شاید هم مجبور شد. از همسرش قول گرفت که درسش را ادامه بدهد. حتی اول دبیرستان را هم تمام نکرده بود. او قول داد. کتاب هایش را با این امید سر جهازش برد به خانه شوهر اما او زیر قولش زد. می گفت درس را می خواهی چه کار. بنشین زندگی ات را بکن؛ اما او نمی توانست. شیفته درس خواندن بود. تا سال چهارم دبیرستان را متفرقه امتحان داد و گذراند اما بیش از این می خواست و مرد راضی نمی شد. حاضر نبود دلیلش را به زبان بیاورد اما بالاخره روزی از زیر زبانش کشید که، دوستی داشته و همسرش درس خوانده و کارشان به طلاق کشیده است. پر بیراه هم نمی گفت. وقتی یکی از طرفین رشد کند و چشمهایش، در خوش بینانه ترین حالت، به روی حقایقی باز شود، ادامه زندگی سابق دیگر ساده نیست. خانواده او و همسرش اختلاف فرهنگی داشتند و این اختلاف مسلما عمیق تر می شد. اهل رفت و آمد فراوان بودند و مرد نگران بود که روال امروز زندگی اش خدشه دار شود. بحث می کردند و کارشان به دعوا هم می کشید اما بی نتیجه بود.

در نوزده سالگی بچه دار شد و مرد خوشحال از اینکه دیگر فکر درس خواندن از سر همسرش می رود اما چند ماه بیشتر طول نکشید:

" دوباره فرصتی پیدا کردم که عطش خواندنم را سیراب کنم. مطالعه می کردم. نه به قصد دانشگاه که با آرزوی آن."

دو یا سه سال بعد بچه دوم آمد. قاعدتا باید فاتحه دانشگاه را می خواند اما گویا صبوری هایش نتیجه داده بود. مردش آنقدر ها هم سنگدل و بی منطق نبود. مردی بود مثل اغلب مردهای ایرانی و زنی می خواست کدبانو  و فداکار و در خدمت خانواده و همسرش در عمل ثابت کرده بود که هست و 

بیست و پنج ساله بود که توانست در رشته مورد علاقه اش قبول شود.

حالا چه اتفاقی می افتاد؟ مگر می شد او رشد کند و از همسرش فاصله نگیرد و رفتارها و عقاید و روش های تربیتی او برایش غیر قابل قبول نشود.

این اتفاق افتاد:

" دچار تعارض شده بودم. احساس تنهایی شدید می کردم. از او دور شده بودم. حرفهایم را نمی فهمید. اگر سعی می کردم آنچه یادگرفته بودم برایش بگویم، رو ترش می کرد. به او بر می خورد. دوست نداشت از موضع بالا چیزی به او یاد بدهم. سعی کردم ترغیبش کنم که او هم درس بخواند اما نه تنها تمایلی نشان نداد که ناراحت شد. "

تا اینجای داستان عینا شبیه گزارش های متعددی است که از زنان ستم کشیده می خوانیم. زنانی که زندگی شان و تمام استعدادهایشان تحت ستم مردان دیو صفت از بین می رود یا زنانی که بر علیه این ظلم تاریخی قیام می کنند و خود را از چنگال این ستم می رهانند و به سعادت می رسند.

اما داستان ما طور دیگری ادامه پیدا می کند. طوری که از زیبایی و تعالی روح زنی که در مقابلم نشسته به وجد می آیم. حس می کنم بهشتی به دور روحش تنیده و دیگر برایش فرقی نمی کند کجای این دنیا قرار بگیرد. در آرامش است و دیگران را نیز آرام می کند.

دهه چهارم زندگی اش را در شرایطی آغاز کرده که اثری از رنج های روحی گذشته در او نیست. با همسرش روابط بسیار خوبی دارد. خانواده شوهرش طی این سالها که او بالا می رفته، تفاوتی نکرده اند اما همچنان رفت و آمد گرمی داشته و زن را بیش از پیش دوست دارند. بچه هایش بزرگ شده اند و از اینکه مادری جوان و تحصیل کرده دارند پیش دوستانشان احساس غرور می کنند. جایی آینده دار، مشغول کار شده  و همسرش به او می گوید اگر دوست داری تا دکترا هم درس بخوان. من راضی راضی ام.

چطور توانست ورق را برگرداند؟

می گوید:" استادمان همیشه جمله ای را روی تخته سیاه می نوشت( لذت داشته ها به جای حسرت نداشته ها) و من اینطور شروع کردم. به خوبی های همسرم فکر می کردم. به آرامش و صبوری اش که روی من هم تاثیر گذاشته بود. از خوبی های او دسته گلی می ساختم و به خودم هدیه می دادم."

و دیگر چه؟

" مگر نه اینکه می خواستم به خدا برسم و رضایت او را به دست بیاورم؟ پس باید به داده های او  و شرایط به ظاهر غیر قابل تغییر خودم راضی می شدم. خدا اینطور خواسته پس صبر می کنم."

با تعارض ها چه کردی؟ وقتی همسرت کاری می کرد و عقیده ای داشت که می دانستی اشتباه است

" شرایط سختی است. مثلا رفتاری با بچه ها داشت که به وضوح غلط بود اما در آن لحظه هیچ نمی گفتم. سخت است ها! خیلی سخت که آدم اشتباه را خصوصا در مورد بچه هایش ببیند و دم نزند اما صبر می کردم. صبر.. صبر... صبر...

می دانستم که اگر آنجا بگویم و اگر مستقیما بگویم اثر معکوس می گذارد و به موضع گیری می افتد.

می گذاشتم برای لحظات تنهایی مان. از قبل به جمله هایم و نحوه ورودم به بحث، فکر می کردم. چطور بگویم که به او بر نخورد. غیر مستقیم باشد و بفهمد و رفتارش را اصلاح کند. سخت بود اما شدنی"

با خانواده همسرت چه کردی؟

" رفت و آمد ها به قوت گذشته باقی است و مادر و خواهر شوهرم حتی بیش از پیش من را دوست دارند. در جمع آنها که می روم خودم را به آن سطح می رسانم و جزیی از ایشان می شوم. این نزدیکی روی عقاید و بینش آنها نیز به طور غیر مستقیم تاثیر گذاشته. "

عجیب است که با اشتغال شما موافقت کرده!

" چون مدیریت اش در خانه لطمه ای ندیده یا سعی کرده ام که لطمه نبیند. از حقوقم اندکی برای خودم بر می دارم و بقیه را سر ماه به او می دهم و در طول ماه از او خرجی برای خودم و خانه طلب می کنم. به او قدرت می دهم و می فهمانم که همه خانواه به حمایت های او نیاز داریم. این جایگاه در خانواده او را راضی و اغنا می کند و به او قدرت روحی می دهد. در مقابل همه ما بیش از پیش احساس مسئولیت می کند و به کسی تبدیل می شود که می توان به او تکیه کرد. چیزی که هر زنی هرچند قوی و مدبر، به آن احساس نیاز روحی دارد. ظاهر کار شاید برای دختران امروز دلچسب نباشد اما نتیجه اش تمام و کمال به نفع زن و خانواده است. مرد نیاز روحی دارد تا چتر حمایتی اش را بر خانواده ای که به او نیاز دارند بگستراند و اگر زن چنین نشان دهد که هیچ نیازی به کمک او ندارد، احساس مسئولیت را به مرور زمان از او سلب می کند و در نهایت به خودش صدمه می زند. "

هیچ وقت نگفتی " حق من از زندگی بیش از این است. همسر با دانش تری که جایگاه و حقوق زن را بشناسد، خانواده با فرهنگ تر..."؟

" حق من! حق من ! پس حق بقیه چه؟ حق همسرم؟ حق بچه هایم؟ حق اطرافیانم؟ همه آنها حق دارند همانطور که من حق دارم. من نمی توانم از دیگران انتظار داشته باشم که با عدالت کامل رفتار کنند وقتی من حتی قادر نیستم عدالت را در مورد خودم اجرا کنم و نفسم را به تعادل برسانم. "

 

بعید می دانم داستان این زن برای فمینیست ها جالب باشد. آنها زنان بدبخت یا زنان ستیزه جو و خودمحور را برای داستان هایشان بیشتر می پسندند اما من شیفته این زنم که بهشتی به دور خودش تنیده است.

پ. ن. ناگفته نماند که بسیاری از مردان ایرانی به اندازه مرد داستان ما خوب نیستند. آن وقت است که حتی این همه تدبیر و صبوری نیز راه به جایی نخواهد برد و مثل اغلب داستان های زنان، تلخ تلخ تلخ تمام خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 6:16  توسط   | 

زنان و اینترنت در هزاره سوم

 

تبلیغات همایش " زنان و اینترنت در هزاره سوم" را که می بینم بغضم می گیرد. اوایل فقط حس بدی داشتم. وقتی می دیدم تمام محورهای ممکن در بحث زنان و اینترنت را ردیف کرده اند و می خواهند در همایش مطرح کنند، به جای اینکه خوشحال شوم دلم را غم می گرفت. انگار یک تجربه تلخ و تکرار شده وادارم می کرد به آن همه محور که هیچ چیز را جا نینداخته بود، خوش بین نباشم. چند ماه قبل با یکی از مسئولین همایش مصاحبه کردم. حرفهایش و شعارهایش باز هم به گوشم تلخ می آمد.

امروز اما تقریبا مطمئنم که باز هم میلیون ها تومان پول بر سر یک اسم پرطمطراق هدر رفت در حالیکه هنوز مسئولین ، حتی نمی دانند این ابزار چه فایده ای برای آدمی زاد در عصر جدید دارد. بحث های تخصصی زنان بماند!!

هنوز نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند که می شود به جای کشاندن مردم به ادارات  در این تهران پر ترافیک و شلوغ، اطلاعات مورد نیازشان را روی وب بریزند و یادشان بدهند کارشان به کدام شعبه و کدام آدم مربوط می شود و چه مدارکی باید تهیه کنند.  به همین سادگی!

هنوز مردم باید برای پرداخت قبض آب و برق و برگه های وام راهی بانکها بشوند.

هنوز دانشگاه های برجسته و کاملا مادر!  کشور حاضر نیستند محتوای پایان نامه های عتیقه دانشجویانشان را روی وب بگذارند تا نکند کسی مرتکب سرقت علمی شود.

هنوز سایت های وزارت خانه های ما که دستپخت پسرخاله ها و آقازاده هاست، به فاجعه ای در عرصه طراحی سایت شبیه است. 

هنوز  اغلب مسئولین ما کمترین درکی از کارکردهای این رسانه ندارند و اگر هم افاضه فضلی می نمایند، تنها عباراتی مکرر به گوششان خورده و از فرط به روز بودن جشنواره وبلاگ نویسی می گذارند و ....

 همین کارمان باقی مانده که مشکل  زنان و اینترنت را حل کنیم آن هم در هزاره سوم!!!!!

 

خیلی این بحث برایتان اهمیت داشت و حیاتی بود؟ می آمدید خمس این پول را خرج استاد می کردید. مسئولین تاثیرگذار در این حوزه را می نشاندید در یک کلاس تا کسی بفهماندشان که این رسانه عموما به چه دردی می خورد و خصوصا برای زنان چه پتانسیلی دارد. بقیه پول را هم  می دادید کسانی برایتان برنامه ریزی کنند که تا سال فلان، ما در بحث زنان و اینترنت به فلان رتبه می رسیم.

خداوکیلی از دل این همایش چه بیرون آمد؟

دروغ چرا. نرفتم همایش را  ببینم اما بعید می دانم. 

 

 

پ. ن. دوستان اصول گرا کمی از فمینیست ها یاد بگیرند که با چه جدیت و کیفیتی روی اینترنت محتوی تولید می کنند.

خودم هم در ضمن باید یاد بگیرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 16:7  توسط   | 

 

همین امروز. همین لحظه

بیش از هشتصد میلیون نفر در دنیا از گرسنگی رنج می برند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 18:49  توسط   | 

 

با دو نفر از دوستانش از در دانشکده مدیریت دانشگاه آزاد بیرون می آید. چادر به سر دارد اما نه از آنها که تنگ رویشان را می گیرند. حتی صورتش کمی هم رنگ آمیزی دارد. با هم گویند و می خندند. یک کادو در دستانش هست. حدس بزنید نقش روی کاغذ کادو چیست؟

پرچم آمریکا!!!

آیا عاشق آمریکا هستند یا مطلقا درکشان به این نکته نمی رسد که این نقش و نگارها پرچم یک کشور است که از قضای روزگار امروزه روز بزرگترین طاغوت کره خاکی است؟

حس وطن دوستی چطور؟

نمی فهمم. درکشان نمی کنم. در عوض حرص می خورم.

صندلهایی با نقش پرچم آمریکا. رویه صندلی موتور با پرچم آمریکا. تیشرت با پرچم آمریکا. روسری با نقش پرچم آمریکا. برچسب کیف و کاپشن با پرچم آمریکا.....

بیچاره من...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 17:59  توسط   | 

 

کلاس پنجم دبستان است. مادرش گفته اگر در مدرسه تیزهوشان قبول بشوی برایت تلفن همراه می خرم. خوش بختانه می دانند که برای قبولی در این مدرسه نباید به کلاس تقویتی رفت یا کتابهای تست کار کرد اما کاش این را هم می دانستند که تیزهوش بودن جایزه نمی خواهد.

مادر عزیز! پسرت برای تیزهوش بودن زحمت نکشیده و " لیس للانسان الا ما سعی"

این  یک موهبت الهی است که جای خوشحالی و تکریم دارد و مسئولین یک کشور اگر شعورشان برسد باید قدر این استعداد ها را بدانند اما پسر تو هم باید بفهمد که وظیفه سنگین تری در مقابل خودش و مردمش دارد. پسر تو باید ظرفیت این موهبت و تمام فرصت ها و موفقیت ها و تشویق های ناشی از آن را پیدا کند. تو باید یادش بدهی.  

نکند روزی برسد که شهروند جامعه جهانی شود و مثل بسیاری دیگر برای خدمت به علم و بشریت، برای همیشه هجرت کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 17:48  توسط   | 

عید مبارک

 

عید فطر با همه عید های دیگر فرق دارد. نه اینکه یک ماه روزه دار بوده ایم و مختصر زحمتی کشیده ایم، شادی اش یک جور دیگری به دل آدم می نشیند. وقتی حلول ماه اعلام می شود انگار خدا را می بینم که با مهربانی به همه آدمهای روزه دار لبخند می زند. شادی حس این لبخند را با هیچ چیز در تمام دنیا عوض نمی کنم.

و همینطور نماز عید را در مصلی تهران و با قرائت زیبای رهبر عزیز. جای همه کسانی که دلشان می خواست بیایند و نتوانستند خالی. جمعیتی که در چهره همه شان یک شادی عمیق موج می زند، یک جماعت می شوند زیر آسمان و به شکرانه یک ماه روزه داری دست ها را رو به آسمان می گیرند و خدا نزدیک است

 

الهم اهل الکبریاء و العظمه

اهل الجود و الجبروت

اهل العفو و الرحمه

اهل اتقوی و المغفره

 

و خدا باز دارد لبخند می زند

 

اسئلک به حق هذا الیوم

الذی جعله للمسلمین عیدا ....

 

و خدا می دهد. به همه می دهد. مطمئنم که لبریزمان می کند از رحمتش.

خدایا ممنونم

 

الحمد لله کما هو حقه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 11:48  توسط   |