اول داستان مثل گزارش های فمینیست ها شروع می شود:
شانزده سال بیشتر نداشت که ازدواج کرد. شاید هم مجبور شد. از همسرش قول گرفت که درسش را ادامه بدهد. حتی اول دبیرستان را هم تمام نکرده بود. او قول داد. کتاب هایش را با این امید سر جهازش برد به خانه شوهر اما او زیر قولش زد. می گفت درس را می خواهی چه کار. بنشین زندگی ات را بکن؛ اما او نمی توانست. شیفته درس خواندن بود. تا سال چهارم دبیرستان را متفرقه امتحان داد و گذراند اما بیش از این می خواست و مرد راضی نمی شد. حاضر نبود دلیلش را به زبان بیاورد اما بالاخره روزی از زیر زبانش کشید که، دوستی داشته و همسرش درس خوانده و کارشان به طلاق کشیده است. پر بیراه هم نمی گفت. وقتی یکی از طرفین رشد کند و چشمهایش، در خوش بینانه ترین حالت، به روی حقایقی باز شود، ادامه زندگی سابق دیگر ساده نیست. خانواده او و همسرش اختلاف فرهنگی داشتند و این اختلاف مسلما عمیق تر می شد. اهل رفت و آمد فراوان بودند و مرد نگران بود که روال امروز زندگی اش خدشه دار شود. بحث می کردند و کارشان به دعوا هم می کشید اما بی نتیجه بود.
در نوزده سالگی بچه دار شد و مرد خوشحال از اینکه دیگر فکر درس خواندن از سر همسرش می رود اما چند ماه بیشتر طول نکشید:
" دوباره فرصتی پیدا کردم که عطش خواندنم را سیراب کنم. مطالعه می کردم. نه به قصد دانشگاه که با آرزوی آن."
دو یا سه سال بعد بچه دوم آمد. قاعدتا باید فاتحه دانشگاه را می خواند اما گویا صبوری هایش نتیجه داده بود. مردش آنقدر ها هم سنگدل و بی منطق نبود. مردی بود مثل اغلب مردهای ایرانی و زنی می خواست کدبانو و فداکار و در خدمت خانواده و همسرش در عمل ثابت کرده بود که هست و
بیست و پنج ساله بود که توانست در رشته مورد علاقه اش قبول شود.
حالا چه اتفاقی می افتاد؟ مگر می شد او رشد کند و از همسرش فاصله نگیرد و رفتارها و عقاید و روش های تربیتی او برایش غیر قابل قبول نشود.
این اتفاق افتاد:
" دچار تعارض شده بودم. احساس تنهایی شدید می کردم. از او دور شده بودم. حرفهایم را نمی فهمید. اگر سعی می کردم آنچه یادگرفته بودم برایش بگویم، رو ترش می کرد. به او بر می خورد. دوست نداشت از موضع بالا چیزی به او یاد بدهم. سعی کردم ترغیبش کنم که او هم درس بخواند اما نه تنها تمایلی نشان نداد که ناراحت شد. "
تا اینجای داستان عینا شبیه گزارش های متعددی است که از زنان ستم کشیده می خوانیم. زنانی که زندگی شان و تمام استعدادهایشان تحت ستم مردان دیو صفت از بین می رود یا زنانی که بر علیه این ظلم تاریخی قیام می کنند و خود را از چنگال این ستم می رهانند و به سعادت می رسند.
اما داستان ما طور دیگری ادامه پیدا می کند. طوری که از زیبایی و تعالی روح زنی که در مقابلم نشسته به وجد می آیم. حس می کنم بهشتی به دور روحش تنیده و دیگر برایش فرقی نمی کند کجای این دنیا قرار بگیرد. در آرامش است و دیگران را نیز آرام می کند.
دهه چهارم زندگی اش را در شرایطی آغاز کرده که اثری از رنج های روحی گذشته در او نیست. با همسرش روابط بسیار خوبی دارد. خانواده شوهرش طی این سالها که او بالا می رفته، تفاوتی نکرده اند اما همچنان رفت و آمد گرمی داشته و زن را بیش از پیش دوست دارند. بچه هایش بزرگ شده اند و از اینکه مادری جوان و تحصیل کرده دارند پیش دوستانشان احساس غرور می کنند. جایی آینده دار، مشغول کار شده و همسرش به او می گوید اگر دوست داری تا دکترا هم درس بخوان. من راضی راضی ام.
چطور توانست ورق را برگرداند؟
می گوید:" استادمان همیشه جمله ای را روی تخته سیاه می نوشت( لذت داشته ها به جای حسرت نداشته ها) و من اینطور شروع کردم. به خوبی های همسرم فکر می کردم. به آرامش و صبوری اش که روی من هم تاثیر گذاشته بود. از خوبی های او دسته گلی می ساختم و به خودم هدیه می دادم."
و دیگر چه؟
" مگر نه اینکه می خواستم به خدا برسم و رضایت او را به دست بیاورم؟ پس باید به داده های او و شرایط به ظاهر غیر قابل تغییر خودم راضی می شدم. خدا اینطور خواسته پس صبر می کنم."
با تعارض ها چه کردی؟ وقتی همسرت کاری می کرد و عقیده ای داشت که می دانستی اشتباه است
" شرایط سختی است. مثلا رفتاری با بچه ها داشت که به وضوح غلط بود اما در آن لحظه هیچ نمی گفتم. سخت است ها! خیلی سخت که آدم اشتباه را خصوصا در مورد بچه هایش ببیند و دم نزند اما صبر می کردم. صبر.. صبر... صبر...
می دانستم که اگر آنجا بگویم و اگر مستقیما بگویم اثر معکوس می گذارد و به موضع گیری می افتد.
می گذاشتم برای لحظات تنهایی مان. از قبل به جمله هایم و نحوه ورودم به بحث، فکر می کردم. چطور بگویم که به او بر نخورد. غیر مستقیم باشد و بفهمد و رفتارش را اصلاح کند. سخت بود اما شدنی"
با خانواده همسرت چه کردی؟
" رفت و آمد ها به قوت گذشته باقی است و مادر و خواهر شوهرم حتی بیش از پیش من را دوست دارند. در جمع آنها که می روم خودم را به آن سطح می رسانم و جزیی از ایشان می شوم. این نزدیکی روی عقاید و بینش آنها نیز به طور غیر مستقیم تاثیر گذاشته. "
عجیب است که با اشتغال شما موافقت کرده!
" چون مدیریت اش در خانه لطمه ای ندیده یا سعی کرده ام که لطمه نبیند. از حقوقم اندکی برای خودم بر می دارم و بقیه را سر ماه به او می دهم و در طول ماه از او خرجی برای خودم و خانه طلب می کنم. به او قدرت می دهم و می فهمانم که همه خانواه به حمایت های او نیاز داریم. این جایگاه در خانواده او را راضی و اغنا می کند و به او قدرت روحی می دهد. در مقابل همه ما بیش از پیش احساس مسئولیت می کند و به کسی تبدیل می شود که می توان به او تکیه کرد. چیزی که هر زنی هرچند قوی و مدبر، به آن احساس نیاز روحی دارد. ظاهر کار شاید برای دختران امروز دلچسب نباشد اما نتیجه اش تمام و کمال به نفع زن و خانواده است. مرد نیاز روحی دارد تا چتر حمایتی اش را بر خانواده ای که به او نیاز دارند بگستراند و اگر زن چنین نشان دهد که هیچ نیازی به کمک او ندارد، احساس مسئولیت را به مرور زمان از او سلب می کند و در نهایت به خودش صدمه می زند. "
هیچ وقت نگفتی " حق من از زندگی بیش از این است. همسر با دانش تری که جایگاه و حقوق زن را بشناسد، خانواده با فرهنگ تر..."؟
" حق من! حق من ! پس حق بقیه چه؟ حق همسرم؟ حق بچه هایم؟ حق اطرافیانم؟ همه آنها حق دارند همانطور که من حق دارم. من نمی توانم از دیگران انتظار داشته باشم که با عدالت کامل رفتار کنند وقتی من حتی قادر نیستم عدالت را در مورد خودم اجرا کنم و نفسم را به تعادل برسانم. "
بعید می دانم داستان این زن برای فمینیست ها جالب باشد. آنها زنان بدبخت یا زنان ستیزه جو و خودمحور را برای داستان هایشان بیشتر می پسندند اما من شیفته این زنم که بهشتی به دور خودش تنیده است.
پ. ن. ناگفته نماند که بسیاری از مردان ایرانی به اندازه مرد داستان ما خوب نیستند. آن وقت است که حتی این همه تدبیر و صبوری نیز راه به جایی نخواهد برد و مثل اغلب داستان های زنان، تلخ تلخ تلخ تمام خواهد شد.