تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

نکند...

 

آیه 53 زمر معروف است و مکرر ذکر می شود اما من تا به حال به آیات بعدی اش توجه نکرده بودم.

خداوند دلسوزانه هشدار می دهد. نکند بعد از آنکه من فرصت توبه را قرار دادم و گفتم که تمام گناهانتان را می بخشم، فرصت را از دست بدهید. نکند کاری کنید که پشیمانی به بار بیاید و هیچ راه نجاتی برای خودتان باقی نگذارید . نکند.....

تصور کنید روز قیامت خداوند این آیات را برایمان یاد آوری کند....

 

 

 

قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ

 

هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (۵۳)

 

وَأَنِيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ وَأَسْلِمُوا لَهُ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ (۵۴)

 

وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكُمُ العَذَابُ بَغْتَةً وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ (۵۵)

 

 أَن تَقُولَ نَفْسٌ يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ وَإِن كُنتُ لَمِنَ السَّاخِرِينَ (۵۶)

 

 أَوْ تَقُولَ لَوْ أَنَّ اللَّهَ هَدَانِي لَكُنتُ مِنَ الْمُتَّقِينَ (۵۷)

 

أَوْ تَقُولَ حِينَ تَرَى الْعَذَابَ لَوْ أَنَّ لِي كَرَّةً فَأَكُونَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ (۵۸) 

 

بگو اى بندگان من كه بر خويشتن زياده‏روى روا داشته‏ايد از رحمت‏خدا نوميد مشويد در حقيقت‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است (53)

 

و پيش از آنكه شما را عذاب در رسد و ديگر يارى نشويد به سوى پروردگارتان بازگرديد و تسليم او شويد (54)

 

و پيش از آنكه به طور ناگهانى و در حالى كه حدس نمى‏زنيد شما را عذاب دررسد نيكوترين چيزى را كه از جانب پروردگارتان به سوى شما نازل آمده است پيروى كنيد (55)

 

تا آنكه [مبادا] كسى بگويد دريغا بر آنچه در حضور خدا كوتاهى ورزيدم بى‏ترديد من از ريشخندكنندگان بودم (56)

 يا بگويد اگر خدايم هدايت مى‏كرد مسلما از پرهيزگاران بودم (57)

 يا چون عذاب را ببيند بگويد كاش مرا برگشتى بود تا از نيكوكاران مى‏شدم (58)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 19:30  توسط   | 

دلم سکوت می خواهد

 

امروز تشنه یک لحظه سکوتم.  سر جمع نزدیک به چهار ساعت را  در ترافیک نفرت انگیز و دهشت بار تهران سپری کردم و الان صدای هر ماشینی که از زیر پنجره اتاق می آید آرزو می کنم برای همیشه خفه بشود.

واقعا من چه کار مثبتی در این شهر کثیف و شلوغ و دیوانه انجام می دهم که زندگی در یک شهر آرام و کوچک مانعم شود.

کاش معلم مدرسه یک روستا می شدم.

چقدر دلم سکوت می خواهد.

{ برای مریم وفادار}

یادت هست آن اردوی کوه خاطره انگیز را. منظره ها بی نظیر بودند. تو می گفتی مثل تصویرهای وب شات است و دل می سوزاندی برای خودمان که از فرط محرومیت، با دیدن آن منظره های حیرت انگیز به یاد عکس های دیجیتالی وب شات می افتادیم.

در یکی از آن دامنه ها کنار یک گله گاو و گوسفند لحظاتی کوله پشتی های سنگین را زمین گذاشتیم و استراحت کردیم. هنوز سکوت آن لحظات را با بندبند وجودم حس می کنم. آنقدر سکوت که حس می کردم سلولهای مغزم دارد منبسط می شود. انگار یک فشار چندین ساله را از رویش برداشته اند و می تواند نفس بکشد.

آن بالا ها نزدیک قله کوههای سر به فلک کشیده و مراتع سبز البرز، به حدی سکوت بود که صدای زنگوله گاوی را در مرتع کوهی آن طرف تر، می شنیدیم.

و صدای پرنده هایی که پایین پایمان لای شاخ و برگ درختهای جنگل می خواندند.

صبح روز دوم که از پناهگاه حرکت کردیم ، مه غلیظی اطرافمان را گرفت و قطرات ریز آب درون ابر با لطافت، پوستمان را نوازش می داد. از کنار کلبه ای گذشتیم که تصویر آن برای ابد در ذهنم می ماند.

کلبه ای چوبی با حصاری چوبی در اطرافش در شیب یک مرتع سبز و زنی محلی با لباس بلند ایستاده در پس حصار و نسیم دامنش را تکان می دهد و سگی که پارس می کند و چشمه ای که در پس کلبه از دل کوه می جوشد و آبش به درون یک آبشخور چوبی می ریزد.  مه بر همه چیز رنگ سفید زده  و آن منظره دل انگیز را در هاله ای فرو برده که رویایی اش می کند. آن قدر رویایی و سحر انگیز که هیچ گاه از خاطر من محو نخواهد شد. عجب خانه ای دارد این زن و عجب چشم اندازی و ....

دلم سکوت می خواهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 19:9  توسط   | 

کاش اهل دلی می دانست دردم چیست

 

"...قل لا اسئلکم علیه اجر الا الودة فی لقربی ...."

...ای پیامبر به مردم  بگو در مقابل (بار سنگین رسالت و هدایت) از شما پاداشی نمی خواهم به جز دوستی و مودت اهل بیت...

 

محبت به اهل بیت یک احساس یا رفتار فانتزی نیست که بود و نبودش تاثیر چندانی بر مسلمانی ما نداشته باشد. در قرآن بارها خدا به پیامبرانش از جمله حضرت محمد(ص) می گوید به مردم بگویند که در مقابل همه زحماتشان برای هدایت آنها، هیچ اجری نمی خواهند و پاداش این رسالت را خداوند خواهد داد. تنها یک مورد  خدا از مردم می خواهد در مقابل، کاری انجام دهند و آن هم نعوذ بالله نه از روی نیاز به مردم و پاداش آنهاست. روشن است که این دوستی و محبت، ضرورت مسلمانی ما و دوام و کیفیت آن است.

شاید این استدلال ها برای ما که به ظاهر شیعه هستیم، به تجربه اثبات شده باشد اما

حقیقتا ما چقدر نسبت به اهل بیت و ائمه محبت داریم؟

نشانه محبت واقعی چیست؟

دقیقا چه کارکردی دارد؟

چطور می توانیم این محبت را زیاد کنیم؟

آفت های احتمالی این محبت چیست؟

این محبت چقدر ما را در حرکت به سوی خدا رشد داده است و باید بدهد؟

چطور می شود این محبت را به نسلهای بعدی جامعه منتقل کرد؟

پدر و مادرهای ما چقدر در این زمینه موفق بوده اند و چه ضعف ها و اشتباهاتی داشته اند؟

فکر می کنم باید به جواب این سوالها به طور جدی  فکر کنیم.

 

*

از بین همه حرفهای سهیلا آرین، همان زن ایرانی- آمریکایی که در برنامه کوله پشتی از عمق و زیبایی های ایمانش صحبت کرد، محبتش به امام علی و امام حسین ذهن من را مشغول کرده است.

می گفت پس از قران با نهج البلاغه آشنا شده و آن قدر مجذوب کتاب شده که سطر به سطرش او را به وجد می آورده . سهیلا آرین این چنین عشق به علی (ع ) را در دلش می نشاند.

سپس از خداوند خواسته تا امام حسین را بشناسد. کتابی از خصائل امام به او معرفی کرده اند. بارها خوانده اما به گفته خودش به حقیقت آنچه می خوانده دست نیافته تا اینکه روزی رمز گشوده می شود و ارتباط برقرار می شود و این بار محبت حسین چنان بر جانش آتش می زند که شوق زیارت کربلا سرگشته اش می کند. حالا او دیگر عاشق زیارت است.

زیارت علی و حسین

و این زیارت نصیبش می شود و او از وصف آن چیزی که چشیده به کلی عاجز است.

اما من مطلقا چنین شوقی برای زیارت ندارم.

در دل من محبتی اگر هست تنها گاه گاهی زبانه می کشد.

گاهی که گوشه ای از داستان زندگی شان مرور می شود و عظمت و زیبایی این جان های تقدیس شده، روحم را متلاطم می کند و دلم از محبت به آنها و حس آن همه زیبایی و کمال، گرم و روشن می شود و این محبت

 اشکی از چشم هایم جاری می کند که هم زمان از شادی درک آنهمه زیبایی و غم درک  دوری از آن ارواح مقدس است.

 آن وقت شوقی عظیم در دلم می نشیند و عزمی جزم می کنم تا آدم خوبی باشم حتی بسیار بیش از آنچه توان دارم  برای آنکه به آنها نزدیک شوم. برای آنکه این همه زیبایی را بی اختیار آدمی دوست دارد اما...

اما این همه به سرعت رو به زوال می رود. چنان که ساعت بعد و روز بعد نه اثری از آثار آن محبت هست و نه عزمی که جزم کرده بودم و همچنین است شوق زیارتشان که تا کنون چنان که سهیلا آرین و بسیاری دیگر از انسانها تجربه کرده اند، در من وجود نداشته. شوقی که پیوسته باشد و هدایت کننده.

اشکال کار من کجاست. آیا شناختم کافی نیست یا تاریکی بر دلم حکم فرماست  و از این رو شعله های محبت را به سرعت خاموش می کند و درونم را سرد و بی روح رها می کند.

به تجربه می دانم که این محبت نجات بخش است اگر شعله اش دائما در دل انسان روشن باشد اما راهش را نمی دانم.

نهج البلاغه را چنان نخوانده ام که سهیلا آرین خوانده و زیر هر جمله اش را خط کشیده اما داستان زندگی امام علی را مفصل خوانده ام و بارها از خواندنش عرش را سیر کرده ام پس چرا دلم هنوز سرد است.

امام حسین را جز به روایت روز عاشورا و سال عاشورا نمی شناسم هر چند همان باید برای اهلش کفایت کند. پس چرا شوق زیارت کربلا ندارم. چرا محبت  به حسین تنها سالی یک بار در دهه محرم میهمان دل من می شود.

و همچنین است برای پیامبر رحمتی که مزارش را در مدینه زیارت کردم و بسیار از زندگی شان خوانده ام و دختر برگزیده اش  و دیگر اهل بیت که  کمتر می شناسم

و امام زمانم که جز اندکی از ایشان نمی دانم.

کاش کسی از اهل دل بود که می دانست درد انسان به راستی کجاست و درمانش چیست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 9:35  توسط   | 

 

"..برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او سخت دشوار است که شما در رنج بیافتید. به هدایت شما حریص و نسبت به مومنان دلسوز و مهربان است.." سوره توبه آیه ۱۲۸

از او می خواهم با تمام مهربانی اش برایم دعا کند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 16:1  توسط   | 

 

شب قدر دارد می رسد.

شبی که می گویند مقدرات همه سال تعیین می شود.

شبی که می گویند از هزار سال برتر است.

شبی که خدا تا طلوع فجر بر آن سلام و درود می فرستد.

می گویند در ماه رمضان درهای آسمان باز می شود و در این ماه شبی است که خدا بر آن سلام می فرستد.

شب عجیبی باید باشد آن شب که ملائکه و روح بر زمین نازل می شوند.

شبی که ما از آن هیچ نمی دانم جز اینکه توصیه مان کرده اند به احیا. بیدار ماندن در آن شب و بیدار کردن دل اگر بتوانیم و دعا.

می گویند با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده اید. دوستان عزیز لطفا زبان من بشوید و برایم دعا کنید. شدیدا احتیاج دارم.

 

انا انرلناه فی لیله القدر

و ما ادراک ما لیله القدر

لیله القدر خیر من الف شهر

تنزل الملائکه و الروح فیها به اذن ربهم من کل امر

سلام هی حتی مطلع الفجر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 19:34  توسط   | 

 

گفتم " الهم ادخل علی اهل القبور السرور"

در دلم گذشت چه خوب که یک نفر برای همه اسیران خاک دعا کند. کسانی که سالهاست فراموش شده اند. خوشحال می شوند حتما.

و باز در دلم گذشت من هم می میرم و یک روز کسی برایم دعا می خواند که الهم ادخل...

بر خودم لرزیدم.

چقدر شوک آور و دردناک است که بفهمی روزگاری دوران تو هم به سر می آید.

 

فرصت تمام شد. وقت اضافه ای در کار نیست. هر چه نوشته ای کافیست. برگه امتحانم پر از خط خوردگی است. تنم می لرزد. جوابها را نمی دانستم. نوشتم و خط زدم. نوشتم و خط زدم. برگه را سیاه کردم اما خودم می دانم که هیچ چیز در آن نیست.

 

و اما مَن خَفت مَوازینه ف......

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 20:2  توسط   | 

 

یکی از اقوام ما دو تا دختربچه دوقلو دارد. یکی زیباست . خوب حرف می زند و دوست داشتنی است. آن یکی  قشنگ نیست. خوب حرف نمی زند. سربه هواست و ...

از همان روزهای اولی که تفاوت های دو خواهر معلوم شد برای خواهری که زیبا نیست غصه ام شد. طبیعی است که همه به خواهر زیباتر و خوش زبان تر توجه می کنند و آن دیگری باید از همان کودکی حس تلخ رقابت و شکست دائم را بچشد. نمی دانم این فضای نامتعادل، او را و خواهر زیباترش را چطور بار می آورد. نمی دانم در پس کار خدایی که می گوید:" یصورکم فی الارحام کیف یشاء"، چه حکمتی نهفته است.

وبلاگ روزهایم آفتابی است را می خواندم. او هم از یک جفت خواهر دوقلوی دیگر تعریف می کند که این بار ظاهرا شبیه به هم هستند اما یکی از آنها با نمک و جذاب و نکته سنج است و توجه همه را به خود جلب می کند و آن دیگری لوس و زودرنج است و اصلا بلد نیست توجه دیگران را جلب کند در عوض وقتی در رقابت با خواهرش شکست می خورد{ اتفاقی که همیشه می افتد} گریه می کند و دیگران مجبورند به صورت مصنوعی جبران کنند.

دنیا پر است از آدمهایی که از کودکی  تا آخر عمر رنج این مقایسه کشنده را تجربه می کنند.

روی یک نیمکت می نشینند. یکی باهوش است و نخوانده، درس را می فهمد. دیگری باید ساعت ها وقت بگذارد و آخرش هم برچسب خنگ بودن می خورد.

یکی زیرک است و دست به هر کاری می زند موفق می شود. دیگری هر چه تقلا می کند از آبدارچی اداره بالاتر نمی آید. یکی زندگی موفق تشکیل می دهد. آن یکی از در دیوار برایش مصیبت می بارد.

بسیاری از تفاوت ها ناشی از تصمیم های غلط خود آدمهاست اما بسیاری دیگرش از حیطه اختیار آدمی خارج است.

هضم این تفاوت ها ساده نیست. روح را زخم می زند. عقده ایجاد می کند. آن وقت خدا انتظار دارد که کسی به دیگری حسادت نکند. کسی که در جمع اطرافیانش همیشه برتر بوده معمولا دلیلی برای حسادت ندارد اما برای آدم های محروم و ناموفق چطور؟

 

 خدا  می گوید:" و هو الذی جعلکم خلائف الارض و رفع بعضکم فوق بعض و درجات لیبلوکم فی ما آتاکم ان ربک سریع العقاب و انه لغفور رحیم."{ انعام 165}

"او خدایی است که شما را جانشین گذشتگان اهل زمین مقرر داشت و رتبه بعضی را از بعضی بالاتر قرار داد تا شما را در این تفاوت رتبه ها بیازماید که همانا خدا بسیار زودکیفر و بسیار بخشنده و مهربان است."

 

ظاهرا قرار است آدمها با این تفاوتهایشان امتحان شوند اما امتحان سختی است برای هر دو دسته.

کسانی که از خدا نعمت گرفته اند و تصور می کنند حتما این برتری ها حقشان بوده و کسانی که محروم مانده اند و حس می کنند مورد ستم  و بی عدالتی واقع شده اند.

آن که برتری دارد نباید غره شود و تکبر کند. آن که محروم مانده نباید حسادت کند و ناامید شود.

آدم شدن سخت است. باید حکمت را فهمید و با وسوسه ها مبارزه کرد.

سخت است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 10:11  توسط   | 

حسرت

 

فکرمی کنم انسان تنها موجودی است که در این عالم در خواب و رویاست. می دانیم که زندگی ما در این دنیا موقتی است، خدایی هست و بازگشتی و دنیایی که باید برای ابد در آن زندگی کنیم. می دانیم که اینجا آمده ایم تا برای آن زندگی اصلی آماده شویم اما این دانستن ها تغییری در زندگی مان نمی دهد. فراموششان می کنیم. غرق می شویم در زندگی روزمره. مثل وقتی در یک رمان جذاب یا فیلم پرکشش غرق می شویم. بارها این غافلگیری را تجربه کرده ام وقتی در سینما محو فیلم می شوم. فیلم تمام می شود و چراغ ها را روشن می کنند و من گویی ناگهان پرت می شوم وسط واقعیت. زندگی واقعی واقعی. اما دنیا چقدر لایه لایه است چون همین زندگی واقعی هم با مرگ من را غافلگیر می کند.

در قرآن آیه ای هست که پس از مرگ از انسان می پرسند چقدر در دنیا درنگ { توقف}کردی؟ انسان جواب می دهد " یوما یا بعض یوم."

این یک غافلگیری کشنده است اما طبیعت آدمی و حیاتش در این دنیاست.  همه موجودات در این دنیا بیدارند و دائم در تسبح خدا. لحظه ای از یادشان نمی رود که خالقی دارند و هیچ چیز از ذکر خدا مشغولشان نمی کند اما انسان چنین نیست و زیبایی اش به همین است. انسان باید خودش بیدار شود. همه چیز به خوابیدن او و فراموشی اش کمک می کند تا قدرت روحی او عیان شود که می تواند و باید بتواند از هجوم غفلت ها رها شود.

خدا هم نماز را گذاشته  و صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا، می خواهد آدم را از جریان قدرتنمد و غرق کننده زندگی روزمره بیرون بکشد و به یادش بیاورد کجاست و اصلا قرار است در این جهان چه کند اما کسی مثل من همین نماز را هم به روزمرگی می کشاند و بی خاصیتش می کند.

" واحسرتا علی ما فرطت فی جنب الله" این جمله ای است که امثال من بعد از مرگشان می گویند و حسرت می خورند که چقدر کوتاهی کرده اند.

می توانم تصور کنم که از این حسرت دیوانه خواهم شد. حسرت کشیدن را چشیده ام در همین دنیا. تلخ است. بسیار تلخ است اما فرقش با آن دنیا این است که اینجا امید جبران داری. هر چه هم  اشتباهت فجیع باشد امید داری به فرصتهای بعدی که خدا می دهد اما آنجا چه؟

آدمهای که به خدا التماس می کنند برشان گرداند تا کارهای خوب بکنند و خدا می گوید خیال خامی است که در سرتان می پرورانید.

من دیوانه می شوم.

تحمل این همه حسرت را ندارم

یک کسی به من بگوید پس چرا همین جا تا وقت دارم کاری نمی کنم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 6:45  توسط   | 

 

با این همه کبکبه و دبدبه{ کسی می داند ریشه این کلمات چیست و از کجا آمده اند}

بله با این همه کبکبه و دبدبه، دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران اصلا چنگی به دل نمی زند.   انگار کل دانشکده تازگی از زیر خاک کشف شده. به آثار باستانی می ماند. از ساختمان و صندلی های قدیمی و زمین خاک گرفته اش تا برنامه ریزی درسی  افتضاح و بی نظمی تاسف آور آن.

زهرا می گوید هرچه درس بی خود بوده این ترم به شما داده اند و تمام درسهای وقت گیر و سخت و اصلی را گذاشته اند برای دو ترم باقی مانده. شاهکار است واقعا. دانشگاه مراوه تپه فکر می کنم بهتر از این برنامه ریزی کند.  

برای اینکه بفهمیم چه پیش نیازهایی باید بگیریم و کی و چگونه، از n  نفر پرسیدیم که همه شان استخدام شده اند برای انجام این کارهای اداری اما هیچ کس جواب درست نمی دهد. نمی دانند!!

آن موقع که انتخاب رشته می کردم راحله می گفت از علامه خیلی راضی است اما من به خاطر دکتر باقری و اعتبار دانشگاه تهران، آنجا را انتخاب کردم. روزگاری دور، خیلی دور، عاشق دانشگاه تهران بودم. قسمت نشد.

از طرفی تربیت مدرس هم بود. فضای سبز خوبی دارد. امکاناتش عالی است. ساکت است{ وسط کلاس فکر نمی کنی کامیون روی پل نصر، الان از پنجره می آید تو} اما ظاهرا استادهایش تعریفی ندارند.

همه کسانی که فوق را گذرانده اند می گویند نباید از رشته های علوم انسانی انتظاری داشته باشی. چیز زیادی دستت را نمی گیرد.

نگرانم. امیدوارم روزهای بعد حالم بهتر شود. احساس غریبی می کنم آنجا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 22:30  توسط   | 

 

صندلی داغ با بیژن نوباوه ( همان خبرنگار سیما که در جنگ شیمیایی شده و زمان فروریختن برج های دوقلو هم آمریکا بود) صحبت می کرد. پوست و استخوان شده بود. موهای سرش هم در اثر شیمی درمانی ریخته بود. مرتب مجبور بود آب بخورد چون دهانش خشک می شد. فضای برنامه غمگین نبود. نوباوه با شور و نشاط حرف می زد و بیشتر از جنگ و جبهه و بی مهری های بعد از جنگ نسبت به رزمندگان می گفت اما همین حرفهایش دلم را ریش ریش می کرد.

یک جایی خیلی خودمانی گفت درست است که مشکلات زیادی وجود دارد اما دلم می خواهد مردم انقلاب را دوست داشته باشند….

درد او را در پس این جمله نمی فهمم. تمام جنگ را در جبهه گذرانده و الان هم تبعاتش را تحمل می کند اما آرزویش این است که مردم انقلاب را دوست داشته باشند.

درد او را نمی فهمم چون به اندازه روح بزرگ اش ، عمیق است اما درد را در دلم احساس می کنم وقتی کسی با دیدن مشکلی دهانش را باز می کند و همه چیز را به لجن می کشد.

 نمی دانم. شاید انتظار بی جایی است که دارم اما اگر این مردم که ساده تر از آب خوردن به لجن میکشند، حق دارند، پس جانبازها و رزمنده ها و مادرهای شهید داده ای که هنوز برای فداکاری آماده اند، با چه منطقی باید تفسیر و تحلیل شوند.

برای آدمهایی که کورند یا خودشان را به کوری می زنند کاری ندارد. می گویند لابد پول و امکانات گرفته اند یا مغزشان را شستشو داده اند یا ذاتا آدمهای نفهمی هستند. دلیل سومی هم دارد؟

 

 

سید حسن نصرالله در جشن پیروزی شان سخنرانی فوق العاده ای داشت. همه حرفهای مهم را زد.

 

 از جمله گفت ما لبانی ها طی سی سه روز جنگ حدود هزار و دویست شهید دادیم اما سرافراز از جنگ بیرون آمدیم. عراق این مقاومت را نکرد اما هر ماه بیش از هزار کشته می دهد.

 

{ قابل توجه ایرانی هایی که صلح و آرامش خیلی دوست دارند و از جنگ بدشان می آید.}

 

جای دیگری از سخنرانی اش سران نفرت انگیز عرب را خار و خفیف کرد. ظاهرا در حاشیه اجلاس نیویورک دوباره دَرفشانی کرده اند.  گفت شما صلح گدایی می کنید؟ اسرائیل برای شما هیچ ارزشی قائل نیست. در حالی که ملت لبنان در نظر آنها ملتی بزرگ و مقاوم است.

 

اسرائیلی ها خودشان را ضایع کردند چون تهدید کرده بودند که محل جشن را بمباران  و سید حسن را ترور می کنند. یک تهدید بود چون عملی کردنش هزینه بسیار بسیار سنگینی برایشان داشت اما تهدیدشان باعث شد حضور یک میلیون لبنانی بسیار باشکوه تر و پرمعنی تر تفسیر شود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 22:25  توسط   |