تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

امروز راننده تاکسی خواست یک دست انداز را رد کند نزدیک بود با موتوری که از روبرو خلاف! می آمد تصادف کند. به خیر گذشت اما بعد از اینکه به انتهای خیابان رسیدیم و نگه داشت تا من پیاده شوم دیدم پسر موتور سوار علاف راهش را برگردانده تا یک فرصت طلایی یک دل سیر دعوا را از دست ندهد - این طرز رانندگیه؟ حالا خودش خلاف می آمده.... - نه . می خوام ببینم این طرز رانندگیه؟ راننده بنده خدا که فهمید با چه لاتی سر و کار دارد گفت - خوب حواسم نبود. چه کار کنم. موتور سوار لات گفت - بیا پایین ببینم راننده کمی مقاومت کرد اما بالاخره پایینش کشیدند و دعوا شروع شد و من به شدت نگران او بودم که بعید می دانستم از پس لاتها بر بیاید. بقیه مردها هم هزار ماشالله ایستادند به تماشا و فکر کنم کسی جرات نکرد طرف موتور سوار برود. من که داشتم از صحنه دور می شدم دیدم تازه راننده رفت و زنجیر از ماشینش آورد و ..... نمی دانم. من آدمهایی مثل موتور سوار را درک نمی کنم. اصلا نمی فهمم چطور می شود که اینطوری می شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 0:32  توسط   | 

 

داریم اسباب کشی می کنیم به یک خانه اجاره ای تا بتوانیم یک فکری برای خانه مان بکنیم که از سر رویش انواع حشرات می بارد. روزی یک خاک انداز مورچه بالدار مرده باید جمع کنیم از دستشویی و آشپزخانه. بیشتر وسایل را بسته بندی کرده ایم و هنوز کلی کار باقیمانده اما من دلم می خواهد فردا در مراسم امام شرکت کنم. حتی شده تنها با مترو می روم و برمی گردم. امام حقی به گردن من و همه مردم ایران دارد که نگفتنی است. هر چه بیشتر به این آدم فکر می کنم بیشتر در نظرم بزرگ می شود. قدیم ها فقط دوستش داشتم. گاهی خیلی زیاد و گاهی هم معمولی اما مرور زمان او را در نظرم عظیم تر می کند. روزی که خبر فوت امام پخش شد ما امتحان نهایی پنجم دبستان داشتیم. از صبح قران پخش می کرد و ما نگران بودیم. نگران بودیم اما اصلا نمی توانستم باور کنم که امام هم ممکن است بمیرد. وقتی حیاتی خبر را گفت بغض همه ترکید. مامان که کمتر گریه اش را دیده بودم مثل ابر بهار اشک می ریخت. بعد بابا از تهران تلفن زدند و با هم کلی گریه کردند. من هم نمی دانم چرا اما از شدت گریه پاهایم می لرزید. همین را می دانستم که امام را خیلی دوست دارم. سالها گذشت. در دانشگاه به مناسبت سال امام خمینی یک نمایشگاه زدیم. آنجا بود که اصلا پاک عاشق امام شدم از بس در مورد ایشان کتاب خواندم تا برای نمایشگاه مطلب جمع کنیم. آن سال هر بار که تصویری از امام پخش می شد من گریه می کردم اما نه از شدت غم. این نوع گریه را سخت می شود توضیح داد. نمی دانم....

از آن سال تا امروز هر روز و به هر مناسبتی یک گوشه از عظمت امام برایم آشکار می شود و امام انسانی بود که یک عمر هم برای شناختنش کم است.

من فردا ان شاالله  حتما به مرقد امام می روم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 19:22  توسط   |