داریم اسباب کشی می کنیم به یک خانه اجاره ای تا بتوانیم یک فکری برای خانه مان بکنیم که از سر رویش انواع حشرات می بارد. روزی یک خاک انداز مورچه بالدار مرده باید جمع کنیم از دستشویی و آشپزخانه. بیشتر وسایل را بسته بندی کرده ایم و هنوز کلی کار باقیمانده اما من دلم می خواهد فردا در مراسم امام شرکت کنم. حتی شده تنها با مترو می روم و برمی گردم. امام حقی به گردن من و همه مردم ایران دارد که نگفتنی است. هر چه بیشتر به این آدم فکر می کنم بیشتر در نظرم بزرگ می شود. قدیم ها فقط دوستش داشتم. گاهی خیلی زیاد و گاهی هم معمولی اما مرور زمان او را در نظرم عظیم تر می کند. روزی که خبر فوت امام پخش شد ما امتحان نهایی پنجم دبستان داشتیم. از صبح قران پخش می کرد و ما نگران بودیم. نگران بودیم اما اصلا نمی توانستم باور کنم که امام هم ممکن است بمیرد. وقتی حیاتی خبر را گفت بغض همه ترکید. مامان که کمتر گریه اش را دیده بودم مثل ابر بهار اشک می ریخت. بعد بابا از تهران تلفن زدند و با هم کلی گریه کردند. من هم نمی دانم چرا اما از شدت گریه پاهایم می لرزید. همین را می دانستم که امام را خیلی دوست دارم. سالها گذشت. در دانشگاه به مناسبت سال امام خمینی یک نمایشگاه زدیم. آنجا بود که اصلا پاک عاشق امام شدم از بس در مورد ایشان کتاب خواندم تا برای نمایشگاه مطلب جمع کنیم. آن سال هر بار که تصویری از امام پخش می شد من گریه می کردم اما نه از شدت غم. این نوع گریه را سخت می شود توضیح داد. نمی دانم....
از آن سال تا امروز هر روز و به هر مناسبتی یک گوشه از عظمت امام برایم آشکار می شود و امام انسانی بود که یک عمر هم برای شناختنش کم است.
من فردا ان شاالله حتما به مرقد امام می روم.
