یکی از اتفاقات جالبی که در سفر مکه برایم افتاد، حس نزدیکی شدید به حضرت خدیجه بود. نمی دانم چرا اما به شدت حضورشان را احساس می کردم. در حیاط مسجد الحرام یا در حال طواف. این حس از کجا آمده بود؟ برایم سابقه نداشت. تا قبل از آن، حضرت خدیجه برایم قابل احترام بود اما در آن مکان انگار نگاهی مهربان و دوستانه، دائم نظاره ام می کرد. آن شخصیت دوست داشتنی قصه پیامبر، برای من جان گرفته بود و دلم را از محبت پر کرده بود. وقتی از مکه برگشتم دیگر آن نگاه و حضور را تجربه نکردم اما خدیجه (س) همچنان تکه ای از دل من را ربوده. نمی دانم چرا اما این بانوی خوشبخت را بسیار دوست دارم. شنیده ام که خدا از طریق همسرش به او سلام رسانده...
نمی دانم. نمی دانم به راستی در پس پرده چه می گذرد. کدام حس، حقیقی است و کدام محبت راستین؟ کدام راه درست است و کدام مسیر، گمراهی؟
نمی دانم وقتی خدا جان من را از کالبدم بیرون کشید و پرده ها برایم فرو افتادند، چه بر سرم خواهد آمد. می ترسم از فرط حسرت، مچاله شوم. شده است تا به حال که دروغی را برای مدتهای طولانی با اطمینان تمام باور کرده باشید و ناگهان حقیقت بر سرتان هوار شود؟ فکر می کنم یکی از تلخ ترین لحظات زندگی انسان زمانی است که بفهمد فریب خورده و تلخ تر آنکه بفهمد خودش خودش را فریب داده است.
می ترسم در زندگی این دنیا خودم را فریب داده باشم. می دانم که انسان چنین قدرتی دارد و شیطان هم عهدی با خدا کرده و قسمی خورده و می دانم که او بسیار در تصمیمش جدی است.
می ترسم ....
بوی گند می آید...
چیزی نوشته بودم اما ترجیح دادم پاکش کنم تا زنجیره غیبت کردنهای نفرت انگیز را ادامه ندهم. فقط همین را بگویم که سالهای بعد اگر خواندم یادم بیاید.
کسی با من تماس گرفت..... حالم بد شد.
بوی تعفن می آید.....
از ریاکاری و خود منزه بینی متنفرم. از ادعای اخلاق اسلامی و ارائه اخلاق کثیف و آلوده متنفرم.
از غیبت کردن و غیبت شنیدن و یارکشی و زیرآب زنی در هر سطحی متنفرم.
از آدمهای مدعی ایمان که عملشان آبروی دین را می برد متنفرم...
تقصیر خودمان است
دلم می خواهد تقصیر همه اذیت و آزارها و زورگویی های آمریکا و چند کشور دیگر را به گردن مردم متکبر و ازخود راضی شان بیندازم که افق دیدشان نوک دماغشان است اما می دانم که هیچ دردی را دوا نمی کند. به قول آن سرمقاله نویس بی انصاف شرق، کسانی که ( مثل ما ایرانی ها) دم از عدالت خواهی می زنند و کشورهای قدرتمند دنیا را به رفتار عادلانه دعوت می کنند، فقط ضعف خودشان را اظهار می کنند. او راست می گوید. در این دنیا حرف زدن باد هواست. کسی حق تو را به تو نمی دهد. باید برای گرفتن حقت جان بکنی. قبلا بلاهت کرده ای و حقت را گرفته اند حالا هم زور دارند و پس نمی دهند. می خواهی چه کار کنی؟ بر دنیای ما قانون جنگل، ورژن حقوق بشر!!! حاکم است. یعنی اولا همه بشرِ بشر نیستند و بعضی بشرترند و حقوقشان هم مهم تر. دوما در جنگل هر کس عرضه دارد بیاید حقش را بگیرد. خدا هم می دانست هیچ وقت هیچ وقت دنیا از این حالت جنگلی بیرون نخواهد آمد برای همین گفت " و اعدوا لهم مستطتعتم من القوه" گفت هر چه می توانید نیرو و اسلح و اسب جمع کنید تا آنها را بترسانید. این به زبان روز یعنی نیروی بازدارنده. اگر نداری باید آویزان و مجیز گوی قوی تر ها شوی و اصلا هم نباید انتظار داشته باشی به اندازه کاسه لیسی ات به تو پاداش بدهند. همینکه زنده ای و سایه شوکت ایشان بر سر توست برو شاکر باش.
خلاصه همین دیگر.
فکرش را بکن مسلمانهای همین خاورمیانه یعنی در واقع دولتهایشان با هم متحد شوند. تصور کن چه قدرتی تشکیل می شود. قدرتی که عمده نفت جهان را در دست دارد و با هر حرکتش تمام قدرتمندهای امروز را می رقصاند. طبیعی است که اینقدر از اتحاد کشورهای منطقه نگران باشند و در واقع حاضر باشند هر هزینه ای را بپردازند اما این اتحاد خانمان برانداز شکل نگیرد. آنوقت می بینیم بعد از این همه که ما گلوی خودمان را برای وحدت شیعه و سنی پاره می کنیم، تازه بحث های شیعه و سنی در عراق بعد از اشغال، رونق می گیرد و به هر دری می زنند بلکه اینها به جان هم بیفتند.
درست است که از این کفتارها متنفرم اما بیش از آنها، از بلاهت مسلمانان متنفرم. بلاهت مسلمانانیکه در این آشفته بازار دنیا ایمیل می زنند که جشن گرفتن روز مادر یا میلاد حضرت محمد« ص» عید نیست و بدعتی است که بعضی فرقه ها گذاشته اند و مواظب باشید که اسلام در خطر است. اینقدر ابله و بی شعور هستند که به جای محکوم کردن جنایتهای آمریکا و جفتک اندازی اش در مغز سرزمین های مسلمان، آمده اند عید های مسلمین را از لوث بدعت پاک کنند. هر چه بدبختی است از خود بی عرضه مان است. اگر اینقدر ضعیف نبودیم آمریکایی های بی سواد که نمی دانند ایران یا عراق اصلا کجای نقشه دنیا هستند، برای ما خط و نشان نمی کشیدند. اصلا برایشان مهم نیست چند نفر برای رفاه حال ایشان و حفظ سلطه جهانی شان زیر پا له شود. مهم نیست هزارها بچه عراقی و افغانی بر اثر گلوله های اورانیوم ضعیف شده، ناقص الخلقه و معلول به دنیا بیایند. مهم نیست مردم عراق الان روزی 20 ساعت برق ندارند اما شرکت هالیبرتون میلیارد میلیارد سود می برد از بازسازی عراق.! و خوشا به غریتی عربی این عراقیها که چهار سال است قدمهای متفرعن و متکبر و متعفن این آمریکایی ها را تحمل می کنند و حتی از جسارت آنها به زنانشان هم بر نمی آشوبند.
ان الله لایغیر ما به قوم حتی یغیروا ما به انفسهم.
والسلام
حالم بد است. احساس می کنم له شده ام. خدایا به ستار العیوبی تو دلخوش بودم. گفته بودی که من می پوشانم و شما برای دیگران افشا نکنید. می خواستم ضعفها و عیبهایم فقط پیش تو باشد. تو وفا کردی و پوشاندی. من حماقت کردم و الان دیگرانی هستند که می دانند.
چندین بار با خودم کلنجار رفتم که مشکلات چندین ساله ام را بپرسم یا نه. تجربه ام می گفت کسی نمی فهمد و فقط باید از خدا کمک بخواهم اما وسوسه شدم و تنها گوشه ای از آن را مطرح کردم و الان به حدی پشیمانم که دلم می خواهد زمان برمی گشت به عقب و من تمام مدتی که نطق می کردم ساکت می شدم. یادم نمی آید پیش از این به این اندازه برای کاری پشیمان شده باشم. دلم می خواست فرار کنم. تحقیر شده بودم و تقصیر از خودم بود. تمام مدت انگار زیر یک نگاه عاقل اندر سفیه بودم. لعنت به من.
عصبانی بودم از خودم و از استاد عزیزی که خواسته یا ناخواسته با من این کار را کرد. نمی دانم حرفم را نمی فهمید یا آن را بی اهمیت می دانست یا ....
دارم با خودم فکر می کنم اگر به جای او یکی از ائمه طرف سوال من و اصرار و انکار من بودند چه عکس العملی داشتند و اگر آنها شبیه چنین رفتاری می کردند من چقدر ظرفیت پذیرش داشتم. سوال خطرناکی است که از خودم می پرسم. اگر حال و روز فعلی ام را پیدا می کردم ممکن بود به سادگی فاجعه ای برای من رخ می داد. اشکال کار کجاست؟ در من یا آن دیگری؟ جوابش را از کجا بیاورم. دیگر تا مدتی شجاعت پرسش را نخواهم داشت. شاید هم اینطور بهتر باشد. شاید داشتم زیاده روی می کردم اما دیگر سینه ام تنگی می کرد و توان نداشتم گلایه هایم را همچنان محبوس نگاه دارم.
شاید اصلا بحث این ها نباشد و اشکال کارم جای دیگری باشد که خودم و خدا می دانیم و همین بس که اگر این باشد باید به او پناه ببرم. می ترسم.
هنوز حالم خوب نیست. هنوز می توانم در عرض یک ثانیه صورتم را از اشک خیس کنم. هنوز دلم زخم است. هنوز پشیمانم. هنوز عصبانی ام. مستاصلم. متنفرم.
خدایا...
نمی دانم چرا زمان اینقدر سریع می گذرد. احساس آدمی را دارم که در یک سراشیبی بسیار تند می دود و دیگر قدرت ترمز کردن ندارد و هر لحظه ممکن است تعادلش را از دست بدهد و به پایین بغلتد. از بس که سالها از پی هم می دوند، از نفس افتاده ام. حتی یک لحظه هم فرصت استراحت نمی دهند. انگار زمان از روی بعضی ماهها می پرد و آنها را فاکتور می گیرد تا سریعتر یک دور دیگر را به پایان ببرد و من به همین سرعت دارم پیر می شوم و بیشتر به این صرافت می افتم که زندگی کوتاه است حتی اگر 80 سال باشد.
زندگی کوتاه است و همه چیز موقتی است.
جسم من مرکبی موقتی است برای من. شادی هایم کم عمر و حتی درد و رنجهایم زودگذر است. همه چیز به طور حتم و یقین روزی که شاید نزدیک باشد، تمام می شود. همه چیز..
فرصت من برای زندگی تمام می شود و آنچه توشه برداشته ام باید تا ابدیت به کار من بیاید و این فکری است بس هولناک که وادارم می کند فراموشش کنم.
فراموش کنم لحظه هایی که به سادگی هدر می دهم، قرار است دنیای دیگر مرا بسازد.
فکر مرگ شاید نامید کننده به نظر برسد اما من حس می کنم هر چه مرگ را عمیق تر باور کنم، ارزش فرصتی به نام زندگی را بیشتر خواهم فهمید.
اما من مرگ را هم به شوخی گرفته ام. می دانم که این، درد غفلت است و نشانه کوری دل.
دلم می خواهد مرگ را با تمام وجودم حس کنم تا دیگر نتوانم خودم را فریب دهم.
دلم مرگ می خواهد قبل از مردن و خدا از من صداقت می خواهد دراین طلب و من اسیر زنجیرهایی ناشناخته ام و یارای رهایی ندارم...
آیا مرا فریاد رسی هست....
دریغ و درد که نای فریاد هم ندارم...
گه گاه اشکی فرومی ریزد اما هنوز تماس برقرار نیست. یک جای کار اشکال دارد.
سیم، قطعی دارد...
من دارم خفه می شوم....
من در یک فریب بزرگ زندگی می کنم.
من زنجیرها را به دست و پای روحم حس می کنم.
من....
