تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

رنج متراکم

بیست و یک سال پیش یک زن جوان پسری به دنیا آورد و نامش را احسان گذاشت تا غبار غمی که از تولد دوقلوهای مرده بر چهره او همسرش نشسته بود، با خنده های شاد او پاک شود. همه چیز خوب پیش می رفت و نوزاد رشدی طبیعی داشت تا اینکه وقت روی پا ایستادن  او شد اما احسان ترجیح می داد همچنان چهار دست و پا حرکت کند. حاضر نبود پاهایش را بر زمین بگذارد. اوایل کسی اهمیتی نمی داد اما دیگر کودکان هم سن او به راحتی می دویدند و احسان همچنان امتناع می کرد. دکتر ها ابتدا نظرات ضد و نقیض داشتند و پدر و مادر احسان سعی می کردند تنها حرفهای امیدوار کننده را باور کنند اما به مرور زمان خبرهای تلخی در فامیل پیچید. دوست نداشتند کسی از بیماری اصلی او مطلع شود. فقط می شنیدیم که احسان را به فیزیوتراپی می برند. گاه گاهی که به خانه شان می رفتیم با احسان بازی می کردیم. ما را خیلی دوست داشت اما همیشه پاهایش در آتل های مختلف فلزی اسیر بود و به زحمت خودش را بر زمین می کشید. فکر می کردیم مشکل فقط پاهای اوست. یک عمل جراحی خیلی پیچیده روی پاهایش انجام شد. آن زمان احسان شاید هنوز 7 سال هم نداشت. هنوز نگاه معصوم و کودکانه اش قلبم را ریش ریش می کند وقتی در آغوش پدرش بود و پاهایش نه تنها در گچ که به صورت یک زاویه چهل درجه از هم باز نگه داشته شده بود.{ خدایا ...}

امیدوار بودم بعد از اینکه گچ پاهایش باز شود بتواند حداقل کمی راه برود. نمی دانستم مشکل احسان تنها پاهایش نیست. او نمی توانست خوب صحبت کند. هر چه بزرگتر می شد تفاوت رفتارها و کلامش با سایر بچه ها بیشتر می شد و من بیشتر دلم می سوخت. برای خودش برای مادرش و برای پدرش.

گچ پاهای احسان باز شد. بعد از آن هم چند عمل بسیار پیچیده دیگر انجام داد اما هیچ وقت نتوانست روی پاهایش بایستد. او در صدری از مغزش فلج بود.

او بزرگتر می شد و مثل همه ارتباطات فامیلی که کمتر و کمتر شدند، رفت و آمد ما محدود شد اما خاطره خوشی خانواده ما در ذهن احسان باقی مانده بود به طوری که بعد از سالها هنوز سراغ ما را می گرفت. گاه گاهی او را در میهمانی ها می دیدم اما به یک سلام و احوال پرسی اکتفا می کردم و از این اکتفا عذاب می کشیدم. طاقت نداشتم زیاد نزدیکش بمانم و با او صحبت کنم. داشت مرد جوانی می شد و نمی دانستم دقیقا در ذهن و دلش چه می گذرد. می ترسیدم و عذاب می کشیدم. از سلامتی خودم و خانواده ام و از رنجی که او و خانواده اش می کشیدند. رنجی که به بیماری احسان ختم نشد. پدرش هپاتیت ب گرفت. همان بیماری خطرناکی که چند سال است برای واکسن آن تبلیغ می کنند. خدا بعضی ها را به چه رنج متراکمی می آزماید. احساس خفگی می کنم. پدر احسان نزدیک ده سال. دقیقا ده سال زجر کشید. این بیماری مزمن می شود و با آزار و اذیت فراوان نهایتا قربانی اش را از پا می اندازد. پارسال همین موقع ها بود که در مجلس ختم پدر احسان شرکت کردیم. خوشحال بودم برایش. خیلی خوشحال. بالاخره راحت شده بود. مردی که فکر کنم در تمام عمرش آزارش به یک مورچه نرسید. مردی بی نهایت مهربان و مودب و آرام و .....

احساس خفگی می کنم....

احسان در همان مجلس ختم گفته بود می خواهد من را ببیند. گویا اصلا متوجه نبود پدرش فوت کرده. من نشسته بودم کنارش. حرفهایی می زد. ذهن احسان به اندازه سنش کار نمی کند. حرفهای کودکانه ای می زد از خاطراتش با پلیس های محلشان و من احساس می کردم الان است که قلبم منفجر بشود. بهانه ای آوردم و فرار کردم.

دیروز احسان آمده بود خانه ما. مادرش بعد از فوت پدر سعی می کند او را مستقل کند و تنها او را به تهران فرستاده. جریانی پیش آمد و بابا رفتند او را از خانه اقوامش آوردند تا بعدازظهر جمعه را پیش ما باشد. تمام بعد از ظهر قلبم را که به اندازه یک کوه سنگین شده بود به خودم این سو و آن سو می کشیدم. یک لحظه هم نتوانستم به چهره اش نگاه کنم. تمام مدت سرم زیر بود. کمتر از همیشه با او حرف زدم و برای این رفتارم دائم خودم را سرزنش می کردم.

خدایا نمی دانم چه کار باید می کردم. تو از درونم خبر داری. شاید می توانستم خوشحالش کنم اگر کمی بیشتر به خودم فشار می آوردم اما نکردم. خدایا می ترسیدم همین بلا سر خودم یا یکی از اعضای خانواده ام بیاید چون به اندازه کافی با او مهربان نبودم. می دانم روش تو این نیست اما نمی دانم دقیقا از من چه انتظاری داری. شاید همین بهتراست که نمی دانم چون اگر می دانستم شانه خالی می کردم و این بدتر بود. خدایا برای هم قدمی که بر می داشتم دلم می خواست به سجده بیفتم و ترا شکر کنم اما باز به نظرم کافی نبود. حتی نمی توانستم یک لحظه، یک لحظه از سلامتی که به من و خانواده ام داده بودی را شکر کنم. از این همه عجز در مقابل خطرات احتمالی داشتم دیوانه می شدم. مرز سلامتی که ارزشش را نمی فهمیدم و مطمئنم دوباره هم فراموش خواهم کرد، کمتر از یک لحظه بود. خودم را روی صندلی چرخ دار می دیدم. بعد یکی یکی خواهر و برادرهایم. بعد مامان و بابا. بعد دوباره یاد احسان و مادرش می افتادم. خدا می داند زیاد یادش می کنم و از خدا برایش صبر و اجر فراوان می خواهم. نمی دانم چطور صبوری می کند بر زندگی که خیرش را ندید. او و همسرش دوران دانشجویی شان با عشق ازدواج کرده بودند.

خدایا نمی دانم چه دعایی بکنم تا دلم سبک شود. فقط می توانم عاجزانه از تو بخواهم به من رحم کنی یا ارحم الراحمین....

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 13:43  توسط   | 

نابینا و چاه

چند سال پیش مریم حرفی به من زد و تا مدتها ذهنم مشغول آن بود. می گفت کسی که گناه می کند مسلما از بدی و آلودگی و ضرر آن خبر ندارد وگرنه چنین نمی کرد. مثل نابینایی که در چاه می افتد. اگر او چاه را می دید امکان نداشت عمدا خودش را در آن بیندازد.

در طول سالها بحث هدایت و گمراهی برای من بزرگ و بزرگ تر و شده و به شدت جذبم می کند چون در درون خودم و در ظاهر اطرافیانم اتفاقاتی می بینم که اشاره به یک سنت خیلی خاص خدا دارد. این سنت از قوانین دو دوتا چهارتای ما یعنی همان ماجرای نابینا و چاه پیروی نمی کند. قوانین آن سنت الهی برایم چندان روشن نیست اما اشاره هایی از آن در دنیای واقعی و در قران دیده ام که به مرور اینجا می  نویسم.

 

وَ ما کان لِنفسٍ اَن تومنَ الا بِاِذنِ الله و یجعلُ الرِجسَ علی الذین لا یعقلون   (99)    قل اِنظُروا ماذا فی السماواتِ و الارضِ و ما تغنی الایاتُ و النُذَُرُ عن قومِ لّا یومنون  (100)  

               

                                                                                                                                     

و هیچ یک از نفوس بشر را تا خدا رخصت ندهد، ایمان نیاورد و پلیدی را خداوند برای مردم بی خرد  که عقلشان را به کار نمی گیرند، مقرر کرده است.

در  آنچه در آسمانها و زمین است بنگرید... گرچه این همه آیات و دلایل بی ایمان ها را کفایت نمی کند.

 

سوره یونس

 

لازم است تفسیر های این آیات را هم بخوانم اما همین معنی تحت الفظی هم حرفهای خیلی جالبی دارد. خدایی که اصلا آدم را آفریده برای آنکه به عبادت و بندگی و لقا او برسد می گوید من پلیدی را بر دل مردمی که تعقل نمی کنند قرار می دهم.

معنی تعقل در قران هم آنطور که من خوانده ام با معنی که ما در زندگی روزمره به کار می بریم کمی متفاوت است. عَقَلَ در ریشه عربی یعنی مهار زدن به چیزی و خداوند در قران بر اساس تفاسیر معتبری که وجود دارد این معنی از عقل را مد نظر دارد که به پرهیزکاری و خود را کنترل کردن نزدیک است نه آنچه ما به جای تفکر و فعالیت ذهنی استفاده می کنیم و در مقابلش جهل هم به معنی نادانی نیست بلکه به معنی عمل بدون تامل است. یعنی می دانی اما بر اساس دانسته ات عمل نمی کنی.

یعنی اگر قوه تعقل یا بازدارندگی خود را به کار نگیریم خداوند پلیدی را در وجود ما قرار می دهد و دیگر این همه آیه و نشانه اش برای هدایت ما کافی نیست...

ترسناک است. نه؟

به نظر من جالب هم هست. خیلی جالب. یعنی بسیاری از اتفاقات را به راحتی رمزگشایی می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 7:50  توسط   | 

ما چکار کنیم؟

این کاریکاتورها و عکس العمل ما فکر من را مشغول کرده است. مطمئنم که همه ایرانی های مسلمان با این قضیه به شدت مخالف هستند اما چطور آن را نشان بدهیم؟

دولت ما که در دنیا معروف است به بنیاد گرایی و مذهبی تندرو لذا محکوم می کنیم و اظهار تاسف می کنیم و خیلی محکوم می کنیم و اینها فایده ندارد. همه می دانند. اینها برای کشورهای سیب زمینی خوب است که حالا بالاخره مردم فشاری به آنها آورده اند و باید یک موضعی هم بگیرند و زحمت کشیدند در سازمان کنفرانس اسلامی درخواست کردند یک قانونی برای منع چاپ اینها تصویب شود و معلوم است سرنوشت چنین قانونی چیست!!!

مردم کشورهای اسلامی دیگر که معمولا هم از دولتهایشان اصولگرا تر و مذهبی تر هستند مثل پاکستان و مصر و اندونزی و فیلیپین و ... طبیعی است که بهترین کار را کردند و مطمئنم دنیای غرب انتظار چنین واکنشی از آنها نداشت.

ما هم در ایران یکی دو تظاهرات داشتیم و بعضی اش هم ادای کشورهای دیگر را در آوردند متاسفانه و حمله به سفارت دانمارک کردند که این کار مال 27 سال پیش خودمان بود. اول از همه ما از دیوار سفارت بالا رفتیم و در آن زمان بهترین کار بود. دلایلش بماند. اما الان و برای کشور ما دیگر این کار نه درست است و نه عقلانی و نه مفید.

پس ما چکار کنیم؟ خیلی بی کار نشسته ایم. باید تا تنور داغ است  و مسلمانها عصبانی هستند نان را بچسبانیم. جای یک میرزای شیرازی به قول کسی خالی است که حکمی بدهد و کالاهای یک سری از این کشورها خیلی حساب شده طوری که بیشترین ضربه را بزند و کمترین ضرر را مسلمانها ببینند، تحریم شود. اصلا کاش می رفتیم سراغ شرکت های صهیونیستی که در سایه دارند قضیه را پیش می برند و اروپا را کرده اند سپر بلا. اگر الان در این مقطع زمانی به صورت متحد تحریم هایی در دنیای اسلام اعلام شود در همین کشور خودمان هم به شدت اجرا می شود.

از این علمای سنی عزیز هر چه می نشینم یک حکم اساسی صادر نمی شود. خدا چقدر اینها محافظه کارند. خفه می کنند آدم را. مجتهدین حوزه قم هم نمی دانم چرا کاری نمی کنند. دانشجو ها هم فقط بلدند بروند جلو سفارت شعار بدهند. کاش کسی یک فکر بکر بکند...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 17:11  توسط   | 

راه پیمایی رسما شلوغ تر از سالهای قبل بود. خیلی شلوغ تر. ایرانی ها غرور خاصی دارند. غروری که علاوه بر پیشینه تاریخی ریشه در اعتماد به نفس سالهای پس از انقلاب دارد. تعدادی از مردم تیز بین می دانند و بقیه هم نمی دانند اما بعد از آنکه توانستند انقلاب کنند و با این حوادث عجیب و غریب روی پا بایستند انتظارشان از خودشان بالا رفت و اوج گرفت. همه آخرش را می خواهند. بهترین هر چیز. دکان خرده و کلان فرمایش از کشورهای قدرتمند هم با انقلاب بسته شد. دیگر کسی در ایران حتی اگر ضد حکومت دینی هم باشد تحمل برخورد متکبرانه را ندارد. طرف لباس آمریکایی می پوشد. فیلم آمریکایی می بیند و  عشق مدل زندگی آمریکایی است اما می گوید بوش غلط کرده برای ما تعیین تکلیف کند. این انتظار شمشیر دو لبه است. زود ناامید می کند چون رشد زمان می برد اما نیروی محرکه هم می شود. بسته به مولفه های متعدد حاکم بر جامعه یکی از این دو لبه می برد و امروز این انرژی هسته ای حسابی خون مردم را به جوش آورده. یکی از اقوام ما می گفت تا به حال پایم را در راهپیمایی بیست و دو بهمن نگذاشته ام اما امسال برای این انرژی هسته ای می خواهم بروم. ایران در تقسیم بندی های مرسوم دنیا یک کشور جهان سومی است اما مردمش ولع عجیبی دارند که در همه چیز اول باشند. شناختن ایرانی ها سخت است. من هنوز مردممان را خوب نشناخته ام. خصوصا در مورد ایمان دینی شان همیشه جا می خورم. نمی فهمم بالاخره ایمان مردم زیاد می شود یا کم. کیفیت آن چگونه دارد تغییر می کند. اینها نکات خیلی خیلی مهمی است.  امام همین ایمان را گرفت و دنیایی را با آن به هم ریخت. ایمانی که انقلاب کرد از روضه و مسجد به سبک سنتی ناشی شده بود. سنتی که لقمه حلال را بسیار اهمیت می داد اما شعار عاشورایش نوجوان اکبر من بود که شهید مطهری آن را سرزنش می کرد و سراغ از شعور عاشورایی می گرفت. ایمان امروز بچه های ایرانی از کجا می آید. چقدر استوار است؟ چه کاری از عهده اش بر می آید؟ چه باید کرد تا اوضاع بهتر شود. کاش جامعه شناسهای ما کمی هم به جای وبر و دورکهایم روی مولفه های عجیب و غریب جامعه خودمان کار می کردند. می گویند جنگ ما در جامعه شناسی تعریف ندارد. شهادت در جامعه شناسی تعریف ندارد. به آن می گویند عملیات انتحاری. لابد عامل آن هم یا دیوانه است یا شستشوی مغزی شده یا از فرط بیچارگی کار به استخوانش رسیده.

بگذریم. راهپیمایی خوبی بود اما صد حیف که ما یک خبرگزاری انگلیسی زبان معتبر نداریم تا حرفمان را به دنیا بزند. وقتی رسانه نداری یعنی لال هستی. یعنی هرچه فریاد می زنی در خیابانهای تهران به گوش مردم دنیا نمی رسد. فکر و ذهن مردم دنیا دست بی بی سی و سی ان ان و فوقش الجزیره است که شکر خدا در دشمنی با ایران کم نمی گذارد. خدا این کشورهای دوست و برادر مسلمان!!! را به راه راست هدایت کند که هنوز در بند عرب عجم مانده اند و دعوای شیعه و سنی علم می کنند و از پشت و رو به ما خنجر می زنند. باید یک شبکه خبری عالی به زبان انگلیسی داشته باشیم که اخبارش خواهان داشته باشد. یک کار حرفه ای که در این خفقان صهیونیستی رسانه ای صدای ما هم به جایی برسد. جنگ روانی برای دشمن های ما از جنگ واقعی با توپ و تفنگ بسیار جدی تر تلقی می شود. چرا ما جدی نمی گیریم.؟

 

الان فهمیدم که اکثر شبکه های اروپایی خیلی کم به راهپیمایی ایران پرداختند در حالیکه هر روز در مورد انرژی هسته ای ما برنامه دارند. شبکه های آمریکایی هم به کل اصلا حرف تظاهرات را نزده اند. چرا ما یک شبکه نمی زنیم آخر؟!!!

 

برای مریم:

می گفتی ... بر سر اینها که از بی بی سی می ترسند.  حالا نظرت چیست؟ می دانی خودشان چقدر سانسور دارند؟ می دانی اصولا ما شبکه ای نداریم که ازش بترسند وگرنه المنار حزب الله توی فرانسه و چند کشور دیگر قابل دسترسی نیست و روی آن پارازیت می فرستند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 14:24  توسط   | 

بیایید ما را بخورید

 

بیایید ما را بخورید! مطلب جالبی از وبلاگ سودای مکالمه

اين تسليحات با اشعه مايكرو ويو و ليزر كار مي كنند   و مي توانند سيستم هاى الكترونيكي (مثل فرودگاه ها ، مراكز فرماندهي و ....) را از كار بيندازند يا افراد را با ايجاد دردى تحمل نكردني - در خوشبينانه ترين حالت البته- از پا درآورند .ميزان تخريب كاملا بسته به زمان تابش  اشعه  روي هدف بخت برگشته است (آنهايي كه گوشت را براي باز كردن يخ در دستگاه مايكروويو  چند ثانيه اضافي گذاشته اند مي دانند چه بلايي سر گوشت بيچاره مي آيد).همين باعث شده وزارت دفاع امريكا از طرفداران اين نوع اسلحه باشد چرا كه مي توانند ادعا كنند لزوما اسلحه اى كشنده نيست.. تنها دو تانيه تماس اشعه با پوست بدن سلول هاي زير پوست را به دماى 51 درحه سانتيگراد مي رساند  . اشعه از ديوار رد ميشود بنابراين پناه گرفتن و پنهان شدن چندان به كار نمي آيد.  و البته اين همان تكنولوژى است كه دانلد رامسفلد  وزير دفاع آمريكا در آستانه جنگ در عراق به آن مي نازيد و  تلويحااز تصرف ساده خاك عراق با اتكا به آن صحبت كرد  .

متن کامل را اینجا بخوانید

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 8:53  توسط   | 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد. وقتی بی عدالتی ها را می بینم حس می کنم خدا چطور می تواند تحمل کند. کار ما آدمها قیاس به نفس است دیگر. دلم می خواهد هر کس دیگری را اذیت کرد در جا حقش را کف دستش بگذارم. از موتوری هایی که به طرز شنیعی ناگهانی می پیچند جلو ماشین و به هیچ قانونی پایبند نیستند و نصف گوشتهای تن آدم را از ترس آب می کنند تا زورگوهایی حرفه ای دنیا. آن وقت یاد حرف آقاجونم می افتم که خدا رحمتش کند. او در جواب این اعتراض های ما نسبت به صبوری عجیب خدا به زبان ساده خودش می گفت:

این خدایی که می بینی همان خداست که وقتی شمر سر امام حسین را از تن جدا می کرد نشست و نگاه کرد.

جمله حرف بزرگی در درونش دارد. وقتی دنیای ما شهادت امام حسین و اسارت خاندان او را به خود دیده . دنیایی که ماجرای سقیفه و خانه نشینی حضرت علی را به خود دیده . دنیایی که ...این همه یعنی خدا هیچ عجله ای برای عقوبت آدمها در این دنیا ندارد. همه چیز کاملا تحت کنترول اوست. بعضی جاها البته درجا انتقام می گیرد اما کلا سنت او این است.

انما نملی لهم لیزدادو اثما و لهم عذاب عظیم

به آنها فرصت می دهیم تا بر گناهانشان بیفزایند و برای ایشان غذاب عظیمی است...

البته این شامل موتوری های بنده خدا نمی شود که از سر نادانی پدر ما را در خیابانهای تهران در آورده اند و بیشتر به دانه درشتهای ظالم باز می گردد که تمام جولانشان برای همین چند روز است و گاهی همینجا هم بدجوری زمین می خورند همانطور که صدام به روزش آمد و ای کاش خودکشی کرده بود. دیدن ذلت یک آدم حتی اگر صدام باشد حال من را به هم می زند. می ترسم از آدم که می تواند اینطور له شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 22:13  توسط   | 

الان احساس نیاز شدید می کنم که حداقل این یک نفر را به نمایندگی از همه کسانی که ازشان متنفر هستم با دستهای خودم خفه کنم و از نتیجه کار لذت وافر ببرم.

جک استرا حرفهایی زده به یاد سالهایی که استعمارگر بزرگ دنیا بوند و نصف کشورها از پادشاهی شان اطاعت می کردند. حرفهایی که یک ارباب به رعیت خودش می زند.

به شدت عصبانی ام

مردک گفته که ايران نبايد توافق رهبران دنيا در رابطه با برنامه هسته اي ايران را به مثابه يك تهديد نگاه كند بلكه بايد آن را فرصتي بداند كه براي تهران فراهم شده است تا بتواند به مسير اصلي برنامه‌هاي هسته ايش بازگردد.

رهبران دنیا!

فرصتی برای تهران که برنامه اش را به مسیر اصلی برگرداند!!!!!

یعنی خودمان تا به حال نمی فهمیدیم مسیر درست کدام است. ممنون که روشنمان کردید!

 

بعد هم گفته نگاه به ما اروپایی هان نکنیند که اینقدر با شما راه می آییم . ما تجربه گروگان گیری مثل آمریکا نداریم و آمریکا حق دارد!!! با شما بد باشد( قریب به مضمون)

 

بعد دوباره با سرخوشی فراوان از نتیجه ای که در اجلاس لندن به دست آورده و روسیه و چین را هم به جبهه خودشان کشانده گفته است که:

"ما از نظام تصميم گيري در ايران آگاه هستيم و مي دانيم كه در گذشته هم در بسياري موارد ديگر مصوبه‌هاي مجلس ايران با نظر رهبر كشور متوقف شده است."

 

یعنی تعیین تکلیف برای رهبر!!!

 

بعد هم گفته اگر اینکار ران کیند مناسب تلقی نخواهد شد.

 

بوی گند می دهد این حرفها. فقط کاش خیالم از همراهی مردم راحت بود. تحمل این تحقیر ها را ندارم.. لعنت به این دنیای کثیف.

 

تصمیم گیری خیلی سختی است برای کشور.  از تهدید ها که بگذریم قطعا مقاومت بر سر این خواسته که ما چرخه سوخت داشته باشیم تبعاتی برای کشور دارد. این موضوع دیگر حیثیتی شده است نه فقط برای ما که برای آمریکا و اروپا. یعنی کوتاه آمدن آنها در مقابل خواسته ما برایشان رسما یک شکست بزرگ است که طبعا مانع آن می شوند از طرفی برای ما هم علاوه بر ضرورتی که  چرخه سوخت  دارد بحث حیثیت ماست. ظاهرا باید به قول معروف راه حل وین وین یا برنده برند ه را پیدا کرد اما آنها به این راضی نیستند. فقط برنده بازنده.

خوب چه باید کرد؟

کار بالاتر بگیرد شاید ما بهتر بتوانیم از ابزارمان استفاده کنیم. مثلا بالا بردن قیمت نفت یا ... اما مسلما آنها تمام تلاش را برای حداکثر فشار به کار می برند.

متاسفانه ما مثل همیشه تنهای تنهاییم  و به قول هیچ کشوری دقیقا هیچ کشوری نمی توانیم اعتماد کنیم مگر اینکه خدا باز مثل همه این سالها ما را کمک کند.

با وجود همه اینها من دلم می خواهد روی مواضعمان باستیم با همه هزینه هایش چون حق گرفتنی است آن هم در این دنیا که قانون جنگل دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 16:52  توسط   | 

آرام نگیریم

خانم سلیحی را چند بار دیده بودم. صورت خیلی معصومی داشت. کم حرف می زد و آرام و شمرده اما محکم و پخته. با این همه هیچ انگیزه ای نداشتم که با او صحبت کنم یا بیشتر بشناسمش به دلیل  اینکه فکر می کردم بسیاری از مسن تر ها دیگرباید جا را به جوان ها بدهند و دوره شان به سر آمده و فکر نویی ندارند.

امروز صبح در برنامه ای که از زندان ساواک قدیم و موزه امروز پخش می کرد، خانم سلیحی از خاطرات سالی می گفت که در این زندان وحشتناک ، اسیر بوده.

باورم نمی شد زن به این آرام و معصومی چنین گذشته ای داشته باشد. من حتی تحمل شنیدن یک جمله از خاطرات شکنجه ها را هم ندارم چه رسد به تحمل !. همان اول به همه کارهای کرده و نکرده اعتراف می کنم اما او یک سال زندانی آنها بوده.

برای ما که آن سالها را ندیده ایم مبارزات مفهمومی ندارند. تنها چیزی می شنویم. ترس از ساواک و زندانی شدن در دست شکنجه گرانی که همگی در موساد آموزشهای حرفه ای دیده اند، برایم ما بی معنی است.

 خانم سلیحی می گفت ساواک کاری کرده بود که هیچ کس حتی به نزدیک ترین اقوامش اعتماد نداشت. این جمله را بارها از دیگران هم شنیده ام.

جوانان سالهای انقلاب به ویژه آنها که اهل مبارزه بودند دنیای عجیبی را تجربه کرده اند. این ویژگی برای زنان که تا قبل از آن محکوم به خانه نشینی بوده اند تحولی بود شیرین.

یکی از اقوام ما می گفت :

من اصلا به ازدواج فکر نمی کردم اما وقتی فهمیدم او زندان رفته و مبارز است حاضر شدم با هم صحبت کنیم. شرطم برای ازدواج ادامه مبارزه بود. برای همین کارها از دبیرستان اخراج شده بودم و با استادمان برای سخنرانی به شهرهای مختلف سفر می کردیم.( یک دختر دبیرستانی!!!)

نهایت آرزویم هم شهادت در یک مبارزه مسلحانه بود. نزدیک بود کمونیست بشوم اما استاد پرورش نجاتم داد. یعنی صحبتهایش را پسندیدم و جهت زندگی ام عوض شد. بعد از ازدواج همسرم باز زندانی شد و بعد هم با اینکه دکترا داشت به عنوان سرباز صفر به روستاهای کرمان فرستاده شد. زندگی ام را در یک ساک گذاشتم و دختر چند ماهه ام را بغل گرفتم و رفتم تا با او باشم و روحیه اش را حفظ کنم. دخترم در تظاهرات بزرگ شد....

از شنیدن این خاطرات سیر نمی شوم. ما آدمها تا یک هدف بزرگ نداشته باشیم نمی توانیم از لحظه لحظه هایمان استفاده کنیم. در شرایطی که مثل اکنون برای یک چشم ظاهر بین آرامش برقرار است ایجاد یک انگیزه بزرگ که با آن بتوانی تمام توان انسانی ات را به میدان عمل بیاوری کار سختی است. از عهده هر کسی بر نمی آید. معمولا عمده توانایی ها هدر می رود چون دلیلی برای بروز نمی یابد اما آن سالها مبارزه با رژیم  هدف بزرگ و دست نیافتنی بود که همه توان و استعداد ها را به کار می گرفت و آدمهایی ساخت که در تمامی جهات شکفته شده بودند. مبارزان مقاوم و عارف مسلکی که از شکنجه ها نمی ترسیدند اما در نمازهایشان از خوف خدا اشک می ریختند و شانه هایشان در سجده ها می لرزید. بعد هم که جنگ و آدمهای عجیب و غریبش آمد و ...

شاید هنر ما امروز این باشد که چشم ظاهربینمان را مجبور کنیم عمیق تر ببیند شاید آن هدف بزرگ را دوباره از پس غبار فراموشی و غفلت پیدا کند چون هنوز به آن هدف بزرگ نرسیده ایم که آرام بگیریم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384ساعت 8:34  توسط   | 

 

 

آن کس که نداند و نداند که نداند

در  جهل مرکب  ابد الادهر  بماند

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 15:47  توسط   | 

ارزش یک آدم

آقای خامنه ای برای مبلغین ماه محرم سخنرانی کردند و من الان تا حدودی روی ابرها هستم. حرفشان که به تربیت آدمها رسید گوشهایم تیز شد. هدف اصلی دین و هدف اصلی پیامبر. آنقدر این هدف جدی است که در بحبوحه جنگ به سوالات فلسفی یارانشان جواب می دهند. در مورد حضرت علی هم که داستانش را همه می دانیم. داشتند برای تهییج مردم به جنگ صفین سخنرانی می کردند که کسی یک سوال می پرسد. یادم نیست راجع به علت جنگ بود یا سوال فلسفی اما به هر حال، طرف، خیلی موقعیت شناس بوده. حضرت آعتراض ها را آرام می کنند و جواب او را مفصل می دهند. این یعنی همه منتظر باشند. ممکن است ... ببینید ، فقط ممکن است کسی هدایت شود. از همه این ها عجیب تر ماجرای امام حسین در روز عاشوراست که هر وقت به یاد می آورم قلبم تند می زند. تحمل این قسمت از ماجرا از تحمل ماجرای زخم خوردن و شهادت کمی سخت تر است. آنجا که امام بار ها و بارها با آن بدبختها صحبت می کنند و کلامشان را تا سطح عقل نداشته  آنها پایین می آورند اما  طینت آنها خبیث تر از آن است. پناه به خدا! پناه به خدا از این همه نکبت که وجود یک آدم را بگیرد.

 می گویند من پسر پیغمبر شما هستم.! چرا می خواهید مرا بکشید. خودتان دعوتم کردید. اگر بگذارید می روم و با شما نمی جنگم!! و کاری که آن قوم می کنند .... و کاری که آن قوم می کنند.........

سنگ می زنند به حسین

به او می خندند

هلهله می کنند تا صدایش به جمعیت نرسد.

همیشه به اینجا که می رسد احساس خفگی می کنم. گوی کسی گلویم را فشار می دهد. اما این حسین پسر همان علی است که 25 سال من نمی دانم چطور آن انسانها را بر مسند خلافت تحمل کرد و حتی کمکشان می کرد.

زدم به صحرا کربلا . می خواستم از اهمیت تربیت انسانها در اسلام بگویم. حتی یک آدم. حتی یک آدم معمولی. حتی یک آدم گناهکار. احمق. کثیف. ...

اما این دیگر آخرش است . خدا از خون خودش نمی گذرد و انتقام سختی می گیرد. پناه بر خدا........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 22:56  توسط   | 

حسرت

حسرت می خورم که چرا جوانهای ما نمی توانند به انقلاب سال ۵۷ افتخار کنند. یک انقلاب که از لحاظ نوع حضور و نقش مردم نمونه اش در تاریخ نیست. آرمانهایش با انقلاب کبیر فرانسه از لحاظ بلندی و زیبایی فاصله زیادی دارد و خصوصیات رهبر و نوع رهبری اش به شیوه پیامبران بسیار نزدیک است که این هم در تاریخ بعد از خاتمیت بی نظیر است. همه اینها در مقطعی از زمان که هیچکس انتظارش را ندارد اتفاق می افتد و به اقتضای دنیایی که می رود تا به یک دهکده جهانی تبدیل شود همه کشورهای قدرتمند را در مخالفت با خود می بیند اما این همه را تنها به نیروی مردمی که مصداق آیه " کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره به اذن الله" شده اند  تاب می آورد.

 بارها دیده ام چشم جوانان قدیمی و ناراضیان امروز با دیدن فیلمهای انقلاب و یادآوری خاطرات چه برقی می زند. وقتی برمی گردند به آن روزها بی اختیار لبخند بر لبهایشان می نشیند و گاهی هم اشکی از سر حسرت یا شوق فرو می ریزد . لذتی برده اند که من برای همیشه به آنها حسودی ام می شود اما الان محرومند. هم آنها و هم جوانها امروز. به دلایلی غم انگیز. از بی عدالتی ها و انحراف از آرمانها گرفته تا تبلیغات شکست خورده ها یا مخالفان یا ترسوهای آنروز و مدعیان امروز که دهه فجر را بی رحمانه و رذیلانه  دهه زجر می نامند.

 آن وقت بچه های روشنفکر ما داستان زندگی کاسترو و چه گوارا می خوانند و نیاز روحی شان را برای مبارزه و مقاومت و احساس غرور اینطور بر آورده می کنند. من هم کاسترو را دوست دارم خیلی زیاد. همینطور چه گوارا اما آنها برایم جای امام را نمی گیرند. 

امام انسان کاملا خاصی بود و رابطه عجیب او با مردم کمی از قدرت روحی عظیمش را نشان می داد. من همیشه حیرت زده به فیلمهایی نگاه می کنم که مردم خصوصا رزمنده ها به جماران آمده اند. امام صحبت را شروع می کنند و حرفهایی کاملا معمولی می زنند و جمعیت های های گریه می کند. جوانها برای امام می مردند. رسما!!

من کلام حکیمانه با حرفهای امام شناختم. عباراتی ساده و در نگاه اول واضح و روشن که تا عمق وجود آدم اثر می کند و برای همیشه آنجا می ماند. عباراتی که گویا هنوز در سیطره آن روح بزرگ هستند و سحر می کنند.

در ایران جریان روشنفکری اگر منصف باشد و گذشته را تخطئه نکند سعی می کند به این موضوعات نپردازد اما هر از چندی کسی از آن سوی دنیا به صرافت کشف این پدیده ها در ایران می افتد و از آنچه در تاریخ معاصر این سرزمین می بیند حیرت می کند.

حیف که  اغلب جوانهای امروز از درک این پدیده ها و احساس غرور برای داشتن چنین تاریخی محرومند اما ظاهرا آن راه و آن آرمانها هیچ وقت بی طرفدار نمی ماند. حرف حق است دیگر!

 وبلاگ این پسر جوان را ببینید که با خواندنش نفس می کشم( البته خیلی طولانی می نویسد و نمی توانم همه اش را بخوانم)

یادداشتهای یک استشهادی جنبشی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 22:55  توسط   | 

از وبلاگ خط قرمز  :

میوه‌های کانادا خیلی درشت، خوش‌‌ظاهر و بدون هسته هستند. فقط یک اشکال اساسی دارند و آن این که طعم ندارند! یک هلوی درشت می‌گیری بخوری، انگاری داری آب می‌خوری. بر خلاف ایران که میوه‌ها اگرچه ریز و درب‌وداغون و پر‌هسته و گاهی حتی کرمو هستند ولی لااقل طعم دارند.

تو پاراگراف بالا می‌توانید کلمه‌ی «میوه» را بردارید و به جایش «زندگی» را بگذارید. معنایش هم‌چنان درست می‌ماند.

 

***

وقتی برای اولین بار موضع های ضد صهیونیستی احمدی نژاد صدای همه دنیا را در آورد انصافا ترسیده بودم و فکر می کردم کار بسیار غیر عاقلانه و ناشی از بی تدبیری و نشناختن روابط حاکم بر دنیاست. امروز کمی وضع تغییر کرده . احمدی نژاد نه تنها کوتاه نیامد که بعد هولوکاست را مطرح کرد و همچنان نهضت ادامه دارد اما ترس من کمتر شده. امکان خطر هست. خیلی بیشتر از وقتی که سیاست ما تنش زدایی بود اما گویا تهدید ها کمی رنگ باخته.

اصولا تهدید یک راه کم هزینه و بسیار موثر برای تحت فشار قرار دادن و امتیاز گرفتن است که وقتی کشور یا کشورهایی به قدرتمندی معروف باشند به خوبی می توانند از آن استفاده کنند اما اگر کار به عمل به تهدید ها برسد اوضاع سخت می شود و تعدادی از آن تهدید ها تو خالی جلوه می کنند و تاثیر شیرینشان از بین می رود و آن کشور قدرتمند اصلا این را نمی خواهد.

هنوز نمی دانم آمریکا یا مجامع صهونیستی چقدر می توانند تحمل کنند. بازی که احمدی نژآد شروع کرده تازه است و پیش بینی نتیجه سخت اما تا به حال پیامد های جالبی داشته که تصورش را نمی کردم. یکی از آنها تاثیر تشکیک در هولوکاست در داخل و خارج ایران بود. حتی خیلی از مخالفان احمدی نژاد این سوال را جدی گرفتند که برای صهیونیست ها بسیار دردسر ساز خواهد بود.

  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 14:4  توسط   | 

افلاطون

هر چه به امتحان نزدیک تر می شویم اضطرابم بیشتر می شود. درصدهایم تعریفی ندارند. سهیلای عزیزم هم تماس گرفت و کلی من را در مورد زبان انگلیسی نگران کرد. ایشان ۵۰٪ ( با تعجب بخوانید چون خیلی زیاد است ) در کنکورشان زبان زده اند و من با دو سال گز کردن مسیر آموزشگاه کیش حتی ۳۰ درصد هم نمی توانم بزنم.

یکی از درسهایم فلسفه تعلیم و تربیت است و کمی راجع به سقراط و افلاطون می خوانیم. نظراتشان برایم خیلی جالب بودند. گفتگوی سقراطی که اینقدر در موردش شنیده بودم واقعا جالب بود. نظرات افلاطون در مورد تربیت و به ویژه حکومت داری هم خواندنی است. تصور کنید چندین قرن قبل از میلاد مسیح به مشکلی در شیوه مرسوم دموکراسی ( چیزی شبیه همان شیوه ای که امروز وجود دارد با این تفاوت که دولتمردان امروزی که از صندوق ها بیرون می آیند معمولا حافظ منافع قدرت های اقتصادی اند و در واقع نادان نیستند) اشاره کرده و گفته منجر به  حکومت نادان ها بر مردم  می شود. بنابراین معتقد بوده باید آموزش همگانی رایج شود و در پایان دوره نخبه گان انتخاب شوند و آنها پس از گذراندن سالهای بسیار طولانی دوره ببینند و از فیلتر های مختلف رد شوند تا بالاخره زمام امور را پس از تجارب بسیار در سن پنجاه سالگی به دست بگیرند که دیگر نه به دنبال مقام و منصب هستند و نه لذتهای دنیا جذبشان می کند یعنی به تعبیر ما دیگر هوای نفسشان غالب نیست و عالم کامل هستند.

 

نظرات جالبی هم داشت در مورد تربیت کودک. یکی آنکه  می گفت بچه نباید هر موسیقی را بشنود. موسیقی هایی که او را در بزرگسالی سست و ولنگار و بی بند و بار می کند( کلمات را خودم قریب به مضمون انتخاب کردم عین آنها یادم رفته) و موسیقی هایی که افسردگی می آورند. به همین دلیل هم کلی روی گامها و نوع موسیقی یونان کار کرده. در مورد قصه های بچه هم گفته که هر داستانی مناسب آنها نیست . مثلا منظومه های هومر چون از خدایانی می گوید که فریب می خورند یا شر به پا می کنند، اعتقاد کودکان را به خدا از بین می برد.

 

 

 ****

 

 

از فلسفه بگذریم. درد دلی کوتاه دارم.

 

من به آدمهایی که زیاد حرف می زنند اعتماد ندارم.  به آدمهایی که خیلی چرب زبانی می کنند و به سرعت حیرت آوری احساس صمیمیت می کنند و کلی کلمات رسمی و غیر رسمی زیبا سر هم می کنند و در تمام مدت از تاثیر خیره کننده بیاناتشان احساس مسرت می کنند.

 آدمهایی که از اعتماد به نفس سرریز هستند من را می ترسانند. آنها به ندرت ممکن به درستی عقاید و کارهایشان شک کنند و اگر از این هم پیشرفته تر باشند تنها از شخص حضرت ولی عصر ممکن است چیزی بپذیرند( البته مذهبی هایشان).  بدجوری همه را ریز می بینند.

من از این آدمها می ترسم هر چند ظاهر الصلاح باشند.

 

 

و آخر از همه اینکه

دلم می خواهد بزرگ شوم.  مثل یک دریا که هر چه سنگ در میانش بیاندازی موجی به ساحل نمی آورد و آرام می ماند  اما دو حبه قند، آب یک استکان را سرریز می کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 8:57  توسط   |