تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

خدا رحم کرد...

دیگر من غلط بکنم آرزوی طبیعت و زندگی در ده و این جور لوس بازی ها را داشته باشم. ما آدمهای شهری نابلد و بی دل و جرات را چه با این آرزوها. یک بار گراز نزدیک بود از وسط سفره ناهارمان با بچه هایش عبور کند بسمان نبود. این بار هم من طبق معمول پیشنهاد کردم که کمی بالاتر. کمی آنطرفتر. کمی دورتر از هر جایی که آدمی زاد دست و پایش می رسد و می تواند به گند بکشد. کمی آنجا که بکر تر است و ... شد آنچه نباید می شد.

به خدا که مفصل گفته ام حالا به شما می گویم به شدت رحممان کرد. آنقدر که نمی دانم چه کار کنم.

خدا خیر بدهد به خانم صامت که گفت نماز آیات بخوان. باورم نمی شد چنین اثری داشته باشد اما داشت و آن صحنه ها دیگر برایم مثل قبل چندش آور و ترسناک نیست. کمی آرامتر هستم وقتی از جلو چشمانم رژه می روند. امیدوارم تا چند روز دیگر این رژه هم تمام شود. آن وقت شاید تعریف کردم که چه شد.

خدایا کمی نه خیلی زیاد به من فهم بده. ممنون می شوم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 2:3  توسط   | 

مرگ

حالم خیلی بد است. چهره کاظم نژاد یک لحظه از جلوی چشمهایم کنار نمی رود. همین دو هفته پیش با ما برای عکاسی آمد و قبل تر هم. خدایا احساس خفگی میکنم. چرا اینقدر باور مرگ کسانی که می شناسیم برایمان سخت است.

بنده خدا خیلی محجوب و خوش اخلاق بود...

فکر می کردم مرگ برایم عادی شده و دیگر چندان ناراحتم نمی کند. اشتباه کرده بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 0:5  توسط   | 

یونس نبی

از بس که حرف دلم بود عینا از وبلاگ دغدغه هایم کپی کردم اینجا:

گفته اند که يونس نبی چون به دام نهنگ افتاد
و حزن بر دلش نشست
به اين ذکر خو گرفت:

لااله الا انت٬سبحانک٬انی کنت من الظالمين.

وخدا اندوه از دل وی برگرفت
و فرموده که همين گونه از دل مومنين بر می گيرد و مومنين را نجات می دهد.

به نظرم اخلاقيون به اين ذکر می گويند
ذکر يونسيه!

داشتم به معنی اش می انديشيدم.

خدايی جز تو نيست٬تو پاک و منزهی٬من از ستمکاران بوده ام!

به نظرم آمد که اين جلوه ای از همان ناشکری نکردن است که گفتم!

به يونس سختی شديدی رسيده بود!
يونس حواسش جمع بود که اصل گرفتاری درخود اوست.
اگر چه ثواب و عقاب و هر چه در عالم می رود امر خداست.
او از خدا هيچ گله نکرد٬ته دلش دلخور نشد.

گوشی دستش بود.
هيچ گله-گی نکرد.يک لحظه هم نگفت خدايا چرا من!؟
چون خدا خودش ناظر و حتی آمر اين امر بود!
يونس بايد برود در ميان معده نهنگ!
چون که کاری کرده بود که نبايد.

به ترکيب جملات يونس دقت کنيد:
لا اله الا انت
خدايی جز تو نيست!
(سوی دلش جای ديگر نرفته٬اميدی به نجات از جای ديگر ندارد)
سبحانک
تو پاک و منزهی!
(تو به من ظلم نکرده‌ای٬تو نيازی نداری من را گرفتار کنی ٬
من هم که طلبی ندارم٬من حق دلخوری هم ندارم و....)
انی کنت من الظالمين
من از ستمکاران بوده ام.
(من بوده‌ام که اشتباه کرده‌ام٬ايراداز من است٬از کار من است٬ از نيت من است ٬..)

***

از غفلت از اين مورد زخم خورده ام٬دراز مدت و عميق!

شما غافل نشويد.

نکند خدای نکرده تهِ تهِ تهِ دلت از خدا دلخور باشي.حتی يک ذره!

نکند دل چرکين باشی از خدا!

من و تو همه‌ی وجودمان از اوست!
ما را چه به اين که از او داعيه طلب کاری کنيم.

***

يک وقت هايی که زندگی برايم سخت می شد
ته دلم می گفتم خدايا کمک کن! خدايا درستش کن!

کانه خدا بوده است که اين بلاها را سرمن آورده است.

انگار او بوده است که خرابکاری کرده و حالا من می گويم
خدايا درستش کن!
انگار تقصيرها گردن اوست.

عجب بنده‌های پررويی هستيم ما!!

به ما گفته بودند هرکاری به امر خداست.
چه خير و چه شر!
بی اذن خدا هيچ جنبنده ای را توان حرکتی نيست.
ولی  اين را قاطی نبايد کرد با تقصير کاری خويش!

به قول سعدی:
مالک مُلک وجود٬صاحب رد وقبول
هرچه کند عيب نيست٬گرتو بِرَِنجی جفاست!

لااله الا انت٬سبحانک انی کنت من الظالمين!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 20:24  توسط   | 

بهلول

چه می دانستم بهلول کیست. فقط شنیده بودم که شاهد حادثه کشتار مسجد گوهر شاد در جریان کشف حجاب رضاخانی بوده است. یک روز ظهر در مسجد دانشگاه صنعتی اصفهان اعلام کردند بهلول آمده و بعد از نماز سخنرانی می کند. شنیدم که بسیار مسن است اما آن چنان شنایی در استخر دانشگاه کرده که نگو. پیرمردی بود خمیده با جثه ای کوچک. از حرفهایش چیزی یادم نیست. فقط با خودم فکر می کردم این آدم تنها جنبه تاریخی دارد. یک شاهد عینی از یک حادثه تلخ تاریخی و دیگر هیچ.

توفیق که نباشد اینطوری می شود. بهلول بیاید دانشگاه و برود و تو نفهمی چه فرصتی را از دست داده ای. فرصت صحبت یا پرسش از یک آدم خیلی خیلی خیلی خاص.

بهلول طی الارض می کرده. می دانستی؟

کرامات داشته. مریض شفا می داده. سختی های عجیب و غریبی در زندگی اش کشیده و در حادثه مسجد گوهر شاد یک شاهد عینی ساده نبوده.

بهلول از ابتدای جوانی یک روحانی به شدت تندرو و انقلابی و با سواد و باهوش بوده و هرجا می رفته مردم را می شورانده است. در جریان مسجد گوهر شاد هم اصلا نطفه شورش با دستگیری و سپس سخنرانی های خود او و چند نفر دیگر بسته شده. بعد از کشتار مردم به افغانستان فرار کرده اما رضا خان به پادشاه افغانستان دستور داده او را دستگیر کرده و بکشنند اما او را به زندان می اندازند.

31 سال تمام در زندانهای افغانستان اسیر بوده و بعد از آزادی هم همچنان مبارزه با پسر رضا شاه را ادامه داده.

بهلول احتمالا نزدیک به 100 سال زندگی کرده و همیشه سلامت بوده. پزشکان می گویند سه دلیل داشته. اول اینکه غذای او از جوانی تا آخر عمر فقط و فقط نان و ماست و دو سه نوع میوه بوده. پیاده روی زیاد می کرده و همیشه هم روزه بوده .

در مورد زندانی شدنش در افغانستان می گوید:

شب اولی که بنده را در زندان انفرادی جا دادند محل حبسم پر بود از ساس. ساس یک حشره کوچک سرخ رنگ و بسیار بدبو است و گزیدن بدی دارد. هر جای بدن را بگزد آبله می زند و تا یک ساعت می سوزد و می خارد. سه روز اول اصلا نتوانستم بخوابم. شب سوم سحر با خدا مناجات کردم و از آن بلا نجات خواستم. در حال گریه گفتم خدایا حاضرم در راه دین هر زحمتی راقبول کنم در صورتی که از آن زحمت به دین فایده برسد. اگر از گزیدن این حشره ها برای پیشرفت دین اثری داشت هیچ نجات نمی خواستم و صبر می کردم. به آبروی حضرت رسول این بلا را از سر من رفع کن.

در حین مناجات و گریه خوابم برد و آفتاب بالا آمده بود که بیدار شدم. هیچ جای بدنم خارش نداشت و آبله نزده و جانوری نگزیده بود. خوب که خواب از سرم پرید دیدم سرتاسر حجره را مورچه های بسیار کوچکی گرفته اند به طوریکه دیوار سیاه شده. مورچه ها ساس ها را دنبال می کردند. می کشتند و تخمهایشان را هم که بین حصیر ها و شکاف ها بود از بین می برند. تا ظهر همان روز دیگر نه از ساس ها خبری بود و نه مورچه ها.

 

بهلول مدتی پیش از دنیا رفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 19:5  توسط   | 

نوری کوچک..

امام صادق را قبلا نمی شناختم. الان هم نمی شناسم اما الان با قبلا یک تفاوت کوچک دارد برای من. الان یک حسی دارم که اصلا نمی دانم چیست و از چه جنسی است. پارسال شب شهادت ایشان یک بنده خدایی در رادیو سخنرانی کرد و داستانی از زندگی ایشان گفت و من را حسابی به هم ریخت. آن به هم ریختگی آنقدر عمیق بود که هنوز بعد از یک سال حسش می کنم. در شهر مدینه هم اثر آن بود و نمی دانستم چطور بابت آن تشکر کنم.

چیزی در دلم هست. نوری شاید یا محبتی یا حسی ناشی از احترام به بزرگی.

بزرگی که حقیقتا جرات ندارم به ایشان نزدیک شوم و احساس شرم می کنم.

این نور آنقدر ضعیف است که جایی را در پهنه دل من روشن نمی کند و تنها حضورش را حس می کنم. دلم می خواهد خاموش نشود. می ترسم ندانسته آن را از بین ببرم. دوستش دارم زیاد.

خدایا! کمک.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 19:42  توسط   | 

بت مدرنیته

شرق امروز در صفحه اندیشه سخنرانی دکتر محسن کدیور در ماه رمضان را چاپ کرده بود که در واقع اشاره ای غیر مستقیم داشت به بحث های اخیر دکتر سروش در مورد تشیع.

بعضی قسمتهای سخنرانی بحثهای تخصصی بود که باید اهل فن باشی تا وارد شوی اما یک نکته که متاسفانه خیلی هم اساسی است من را به شدت متاسف می کند. برای اغلب قریب به اتفاق روشن فکران دینی ما آموزه های دنیای مدرن شاخص و معیار تعیین ارزش گزاره های دینی است. یعنی باید دید اسلام یا تشیع به عنوان مثال چقدر با دموکراسی سازگاری دارد. چقدر به مفاد حقوق بشر نزدیک است. چقدر می تواند خود را با ارزشهای مدرنیته تطبیق دهد و ...

 خود اندیشمندان دنیای مدرن هم دیگر اینقدر خودشان را تحویل نمی گیرند.

حالم از این نوع نگاه بد می شود.

در این رابطه مطلبی هم از وبلاگ یک لیوان چای داغ ببینید با عنوان حدیث تشنه و سراب

 

 

مجموعه مباحثات ونامه نگاری های دکتر سروش و دوست ایشان دکتر بهمن پور هم خواندنی است و به بحث بالا هم بی ربط نیست. این بار بر خلاف همیشه دکتر سروش به نقد های یک نفر جواب داده و الحق که بهمن پور هم نقد های منصفانه و خوبی نوشته است.

بهمن پور ظاهرا از دوستان دکتر سروش است. شاید هم دوستان سابق!

 

آدم باورش نمی شود دکتر سروشی که اوصاف پارسایان می نویسد به اینجا برسد. لینک مطالب به ترتیب نامه نگاری هاست. آخرین مطلب یعنی " حداکثر به خیل برادران اهل سنت می پیوندید"

پایان تلخی است. 

 

 

۱ - سخنرانی سروش در انگلستان

۲ - اولین پاسخ بهمن پور

۳- من و مصباح هم داستانیم. اولین پاسخ سروش

۴- دومین پاسخ بهمن پور

۵- پیروی از فقهای اهل سنت را مجاز می دانم. پاسخ سروش

۶- حداکثر به خیل برادران اهل سنت می پیوندید. پاسخ آخر بهمن پور

خسته شدم از بس لینک دادم. ردیف کردن این نامه ها هم کار سختی بود پس بی زحمت تنبلی نکرده و بخوانید. بحث های جالبی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 17:55  توسط   |