تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

همه زندگی ام جنگیده ام...

فکر می کردم باز زنی در مقابلم خواهد نشست که افسرده است و غمگین. قرص اعصاب می خورد و با یادآوری خاطرات سالهای تنهایی اش اشک می ریزد اما فرزانه شاد بود و در تمام مدت مصاحبه لبخند می زد. کاش همه زنها و مردها مثل فرزانه بودند.

 

رسما در مقابلش کم می آوری. البته هنوز من زنی مقاوم تر از مادرم ندیده ام اما او هم یلی است برای خودش.

می گوید :" همه زندگی ام جنگیده ام. برای هر چیزی که می خواستم؛ حتی برای عشق و عاطفه"

و اکنون نه تنها خسته نیست که منبعی است از انرژی مثبت و پیوسته در حال انتشار آن به اطراف. به همین دلیل است که من الان کاملا سرحالم.

می گوید سخت ترین لحظاتی که تحمل کرده روزهای پس از مرگ همسرش بوده است. هنوز عاشق اوست و معتقد است که  آن سه سال نیم زندگی ارزش 20 سال تنهایی بعدش را داشته.

منصور او را با یک پسر دو سال و نیمه تنها گذاشت و رفت و فرزانه که روزی در اوج نیاز و در سن 15 سالگی مرگ پدرش را تجربه کرده بود این بار به یک باره فروریخت.

 

" به حدی فشار عاطفی روی من بود که گاهی به سرم می زد خودکشی کنم. سه روز اول بعد از مرگ او جلد اول کلیدر را تمام کردم. شب تا صبح کتاب می خواندم تا فکر نکنم. خیلی خیلی دوستش داشتم. مرد فوق العاده شریفی بود. به پسرم که نگاه می کردم با خودم می گفتم اگر این بچه می مرد تحملش را حت تر بود چون با هم در غم او شریک بودیم اما من الان باید بدون یک پدر مهربان و فهمیده و شریف او را بزرگ کنم."

 

فرزانه اما زود این سخت ترین فشارهای عاطفی را از سر گذرانده و برای بازیابی خودش کار در یک مجله کودکان و همزمان شرکت در کلاس های کنکور را شروع کرده است حتی  قبل از چهلم همسرش. او تاکید عجیبی دارد بر تاثیر انقلاب بر این روحیه قوی.

 

" من از ضعف بدم می آید. دوست ندارم کسی برای ترحم یا دلسوزی کند و معتقدم که می توانم از پس همه مشکلات بر آیم و توانسته ام اما این همه را به شدت مدیون انقلاب هستم. دوران انقلاب مرا آبدیده کرد. نه تنها من که برای بسیاری از زنها یک نقطه عطف بود. آن روزها 17 سالم بود. می رفتیم بهشت زهرا و تلی از اجساد را می دیدیم که غرق در خون است. در خیابان باید از مقابل گلوله فرار می کردیم. کتک می زدیم و کتک می خوردیم. جلسات مخفی شرکت می کردیم . اصلا نگاه من به دنیا عوض شده بود. اگر این تغییرات نبود من تحمل مرگ همسرم را نداشتم.همسری که با وجود مخالفت همه خانواده انتخاب کردم. همسری که از لحاظ مالی هیچ نداشت در حالی که تحصیل کرده آمریکا بود و بیمار هم بود و کلیه اهدایی دریافت کرده بود. البته مرگ او ربطی به بیماری اش نداشت."

 

فرزانه بعد از مرگ منصور به جز حمایت مادر پیرش هیچ حامی دیگری نداشت. هیچ کدام از برادرهایش ذره ای کمک حال او نبودند. خانواده همسرش نیز به همین ترتیب تقریبا قطع رابطه کرده بودند در حالیکه آنها به شدت ثروتنمد بودند و او حتی در ابتدا پول پیش خانه نداشت و شوهرش تنها یک کتابخانه کتاب و یک دنیا خاطره برای او به ارث گذاشته بود.

 

" برادرهایم یک بار طی این همه سال نیامدند پسرم را برای گردش یا تفریحی بیرون ببرند. متاسفانه از همسرهایشان اجازه نداشتند! روی کمک آنها هیچ حسابی نمی کردم. یکی از برادر شوهرهایم آمریکا بود و مادر شوهرم می پرسید پسرت چیزی می خواهد بگویم او بفرستد!! در حالی از من می پرسید که از وضع زندگی مان خبر داشت. خوب طبیعتا من حاضر نبودم ذره ای زیر بار دیگران باشم و می گفتم هیچ نیازی ندارم . ممنون. آنها هم دیگر چیزی نمی فرستادند!!!!!"

 

فرزانه الان دو تا خانه دارد!! همه با زحمت های خودش.

 

شیوه تربیتی فرزانه هم از نظر من یک شاهکار است. پسرش نه تنها از داشتن پدر محروم بوده که حتا از محبت دایی و عمو و یا برادر و خواهر هم بی بهره بوده است اما اکنون به قول همکاران فرزانه سرشار از اعتماد به نفس، ادب، شعور و عزت نفس است. فرزانه او را یک مرد بار آورده.

 

" همیشه نگران بودم که آیا می توانم نیازهای او را به درستی درک کنم یا نه. هر چه باشد او یک مرد بود و در دوران بلوغش نیاز داشت مرد دیگری را در کنارش داشته باشد و از او الگو یا راهنمایی بگیرد. تمام توانم را به کار گرفته بودم تا دنیایش و نیازهایش را بشناسم و بتوانم کمکش کنم. خدا را شکر می کنم که موفق شدم. او اگر به دختری علاقه مند می شود احساساتش را با من در میان می گذارد. وقتی در اعتقادات دینی اشت دچار سستی شد با من مطرح کرد. سعی کردم نفی اش نکنم. به او گفتم دین اجباری نیست اما شروع کردم تا به صورت غیر مستقیم برای او خوراک فکری تهیه کنم. امسال به میل خودش تمام روزه های ماه رمضان را گرفت."

شکوه قاسم نیا شاعر کودکان که با مجله فرزانه همکاری داشت همیشه به او می گفت باید افتخار کنی که پسرت با این همه تنهایی افسردگی ندارد. فرزانه می گوید:

 

" پسرم هنوز خیلی کوچک بود. در خیابان راه می رفتیم. پدر و مادرهایی بودند که با بچه هایشان قدم زنان از کنار ما رد می شدند. پسرم می پرسید چرا هیچکس همراه ما نیست. کمی که بزرگتر شد با واژه مرگ آشنا شد و راجع به آن پرسید. برایش گفتم هر کس که می میرد بدنش به خاک تبدیل می شود و ا زآن خاک بعدها گل های زیبا می روید. هر جا که گلی می دید می پرسید این بابای من است؟

این ها به هر حال فشار عاطفی شدیدی به من وارد می کرد. خستگی کار و پول در آوردن و بر دوش کشیدن همه مسئولیت های یک خانه هم بود. فشار بود اما اذیت نمی شدم چون احساس قدرت می کردم. احساس می کردم این مشکلات همگی مغلوب من هستند و نمی توانند مانع باشند. زمانی بود که ما دستمان تنگ بود اما خانه برادر شوهرم در فرمانیه بود و پسرعموی پسرم یک پیانوی بزرگ اختصاصی داشت. پسرم این تفاوت زندگی را می دید اما چنان توجیه اش کرده بودم که احساس حقارت نکند و از کسی نخواهد. مدرسه که بود فیلمهای سوخته عکاس های مجله را می گرفت و تکه تکه می برید و به بچه های مدرسه می فروخت. به آنها می گفت باید گوشه فیلم را سوراخ کنید. حلقه بیاندازید و جاکلیدی درست کنید. حتی خودش این کارها را نمی کرد اما با زرنگی خاصی به بچه ها می فروخت که البته بعدا دعوایش کردم. الان هم همان روحیه را دارد. سال دوم رشته الکترونیک است و به پسر خاله اش که چند سال بزرگتر از اوست و از بی کاری می نالد می گوید اگر مامان موافق باشد همین الان 10 تا کار جور می کنم برای خودم."

 

فرزانه برای پسرش یک بت است. هر کس هر جایی مشکل دارد او معتقد است که مادرش از عهده حل آن بر می آید. فرزانه کیست؟ یک زن چهل سه یا چهار ساله کاملا معمولی که با یک مانتوی مشکی و مقنعه خاکستری رنگ برای مصاحبه آمده است. فرزانه زنی است که به قول همکارانش هر جا که باشد صدای خنده جمع بلند می شود. سر به سر همه می گذارد و شیطنت می کند. می گوید هر کس او را ببیند شک نمی کند که مشکلی در زندگی اش نیست اما او این چنین با مشکلات می جنگد و از جنگیدن لذت می برد.

اگر دقیق و از بالا نگاه کنی فرزانه یک پدیده زیبا در جهان هستی است . از آنهایی که خدا به ملائکه اش نشان می دهد. او ایمانی عجیب دارد. این را یکی از جملاتش آشکارا به رخ می کشید

 

" من به خاطر تمام مقاومت ها و پیروزی های زندگی ام احساس غرور می کنم اما این غرور من در مقابل دنیاست. در برابر خدا خود را ذره ای هم به حساب نمی آورم و ایمان دارم که اگر یک لحظه مرا به حال خود رها کند سقوط خواهم کرد. او را طول سفر زندگی و به ویژه در لحظات  دشوار دیده ام. لحظه هایی که اگر دستم را نمی گرفت می لغزیدم. خدای من مرا مطمئن کرده که تنهایم نمی گذارد."

 

فرزانه عزیز به خاطر این همه  معرفت و قدرت به شدت تحسینت می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 18:33  توسط   | 

منبعی از انرژی درون من است. گاهی مثل یک چشمه می جوشد و من سرشار از امید و حرکت می شوم. ساعتی بعد مثل نمناکی زمین کویری زیر نور آفتاب به سرعت ناپدید می شود و من خالی می شوم و غم ناگهان به این فضای خالی سرازیر می شود.

 نبرد دائمی امید و ناامیدی.

هر ساعت یکی بر من حکومت می کند و گاه هر دو همزمان فرمان می رانند و هر کدام دیگری را به سخره می گیرد و من در این میان فرسوده می شوم.

 منبع ناامیدی چیست؟ ترس از نتوانستن. نرسیدن. بی فایده بودن. توهم و خیال بودن باورها. ترس از پوچی همه چیز.

منبع امید من چیست؟ شاید کششی برای زندگی که خدا در وجود همه آدمها قرار داده تا حرکت کنند و بدون آن کسی نمی تواند از پس تند باد سرد ناامیدی بر آید که بی رحمانه می وزد و جوانه های آرزو را در زمین زندگی می خشکاند.

 امید من شاید به این باشد که خدایی هست که دوستم دارد و سرنوشت من برای او مهم است. خدایی که بین عدم و حیات ، حیات را برایم انتخاب کرده  و من اکنون هستم. امید من شاید به  نشانه های رحمت خدایم باشد که مثل تشنه گان در بیابان مانده لابه لای آیات قران جستجویشان می کنم و چون می یابم حریصانه می نوشم. آنجا که می گوید " کتب ربکم علی نفسه الرحمه" و باز آنجا که می گوید " فاذا سئلک عبادی عنی فانی قریب . اجیب الدعوه الداع الذا دعاه ...".

و آنجا که ....

هر چه بیشتر می گردم بیشتر می یابم. بشارتی برای آینده این نبرد مزمن اما هنوز من هر ساعت و هر لحظه صحنه نبردی جان فرسایم.

 چه زمانی آیا من آرام خواهم گرفت...........

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 23:20  توسط   | 

 

 

 

When it is dark enough, you can see the stars.

-Charles A. Beard

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 18:5  توسط   | 

آشوب در فرانسه

 مطلب از وبلاگ ایرانی آن لاین کاندیدای دکترای دانشگاه سنتاکروز است که معمولاً به انگلیسی می نویسد:

تصور کن که این تهران است نه پاریس که ده روز در آتش میسوزد و یک وزیر ایرانی بود که میگفت این "آشغال ها" باید "پاکسازی" بشوند. فکر میکنید رسانه های بین الملی همچنین سکوت میکردند؟ من خوب میدونم که چه سر و صدای بر پا میکردند. اگر این تهران بود که میسوخت صبح تا شب میشنیدیم که:

جوانان بر علیه رژیم ظالم ایران شورش کردند

واکنش و محکوميت گسترده جهانی در پی سخنان وزیر ایران

آمریکا و اسرائیل خواستار اخراج ایران از سازمان ملل متحده

رژیم اسلامی در آستانه ویرانی

بوش اعلام کرد از خواستهای مردم ایران براي دست يافتن به آزادی، دموکراسی و عدالت حمايت می کند

شورش جوانان نشانی از بی عدالتی و بی کاری در ایران


ولی نه خیر چون این پاریس است که میسوزد از این نوع واکنش ها خبری نیسست.

چرا؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 20:26  توسط   | 

دلم نمی خواست از این سفر برگردم. فکر تهران و زندگی روزمره حالم را بد می کرد. کمی حال و هوای روزهای آخر مکه را داشتم که بدم نمی آمد از همانجا یک راست بمیرم و خلاص!!

این سفر مشهد کمی با بقیه سفرهایم تفاوت داشت. خداحافظی از امام رضا خیلی سخت تر بود در حالیکه در مسیر رفت هیچ اشتیاقی به زیارت نداشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384ساعت 15:48  توسط   | 

قهرمان گمنام

مطلب بیش از حد طولانی است اما دلم نیامد بیش از این کوتاهش کنم

 

زن میانسالی که روبروی من نشسته و اشک گاه و بیگاه با مرور خاطرات بر گونه هایش جاری می شود، قصه نیست. کنار ما کار می کند. چند اتاق آن طرف تر. معمولا لبخند می زند. می گوید سالهاست درد دل نکرده چون قدیمها اگر سفره دلش را برای کسی باز می کرد فکرهای بدی در موردش می کردند.

دیشب به دخترش گفته که قرار است با او مصاحبه شود و دختر با لبخندی تلخ گفته است:" مامان! بگو اگر بخواهم از غمهایم بگویم یک عمر طول می کشد اما برای شادی هایم پنچ دقیقه کفایت می کند."

زن دوباره چشمهایش پر آب می شود و اشک نه قطره قطره که  چون جریانی پیوسته از غم بر گونه هایش می ریزد. می گوید:

« یک بار همه عمو ها و عمه ها جمع شده بودند و میهمانی بود. پسرهای فامیل تصمیم گرفتند بروند استخر. کلی با هیجان راجع به انتخاب جا بحث کردند و بلند شدند. اصلا پسر من را ندیدند که ساکت کنار من کز کرده بود و صدایش در نمی آمد. شوهر عمه ام گفت بمانید تا ما برگردیم و دور هم شام بخوریم. من از غصه پسرم بغض کرده بودم. گفتم نه ما رفع زحمت می کنیم. آنها رفتند اما بعد از یک ربع ساعت شوهر عمه ام برگشت و گفت شرمنده است و همگی یادشان رفته که محمد را هم ببرند. نمی دانی چقدر برای پسرم و غربتمان درد کشیدم.»

می گوید به دلیل همین رفتار ها از رفتن به میهمانی پرهیز می کرده. دیدن خانواده هایی که زن و شوهر در کنار هم شاد هستند و بچه هایی که پدر دارند قلب او و بچه هایش را به درد می آورده.

شوهرش کارشناس فنی ماشین های چاپ و دوره دیده آلمان بوده. یک مرد کاملا حرفه ای اما معتاد به هرویین. آنقدر معتاد که با وجود درآمد بالا تمام زندگی اش را بابت این گرد سفید به باد داده و یک ماه بعد از طلاق زن خودکشی کرده است و این چنین زن در سن 27 سالگی با دو بچه کوچک به فاصله یک ماه مطلقه و بیوه می شود.

« شوهرم از خودش خانه نداشت و می گفت اجاره نشین خوش نشین است. اثاثمان که از آن تنها یک بوفه و چند رختخواب باقی مانده بود جمع کردم و به خانه پدرم رفتم غافل از اینکه دختر وقتی ازدواج کرد دیگر در خانه پدر و مادرش جایی ندارد. پدرم پس از مدت کوتاهی صبرش تمام شد و رسما به من اصرار می کرد از خانه اش بروم در حالیکه می دانست نه پول دارم نه خانه! بچه هایم حق نداشتند بی اجازه او تلویزیون را روشن کننند. یک روز به همین خاطر آن چنان توی دهن پسرم زد که سرش به دیوار خورد و دماغش خون افتاد. دیگر تصمیم گرفتم بروم. سراغ برادرم رفتم کمکی نکرد.

 گفتم بگو من چه بکنم.

 -هر کاری که خواستی!!

- یعنی می گویی صیغه بشوم؟؟

- آره!!!!!!!

تاکسی گرفتم و با بچه ها سوار شدیم. نمی دانستم کجا بروم. از هیچکس هم نمی توانستم کمک بخواهم. تصور کنید عمه خودم حاضر نبود من با شوهرش حرف بزنم. دیگر از بقه چه انتظاری می توانستم داشته باشم. خواهرم اما جلو ما را گرفت و موقتا به خانه اش برد. همان روز از طرف محل کار شوهرم برای سفر مشهد دعوتمان کردند.»

زن داستانش را نیمه تمام می گذارد و می گوید من خدا را در زندگی ام دیده ام. شاید کسی نفهمد اما من او را با تمام وجود در کنارم دیده ام.

و دوباره ادامه می دهد:

« بدون هیچ پولی برای بلیط و مسافرخانه و حتی غذا سوار قطار شدیم اما مسئول سفر رعایت ما را کرد. ازهمان لحظه که در قطار نشستم اشکهایم جاری شد. به بچه ها گفتم از همین الان تا خود مشهد از امام رضا بخواهید و دعا کنید. من گریه می کردم و بچه ها مظلومانه نگاهم می کردند. در حرم به امام رضا گفتم تا به حال چیزی از خدا نخواسته ام چون برای مادیات او را نمی پرستیدم اما الان می خواهم و با بند بند وجودم می خواهم که مشکل من را حل کنی. از حرم که بیرون آمدم نزدیک ظهر بود و بی وقت نقاره می زدند. همانجا نشستم وسط صحن و بدون توجه به مردم بلند بلند گریه کردم. به بچه ها گفتم این نقاره را برای ما می زنند. به دلم افتاده بود که جواب دعاهای من است. برگشتیم تهران. ساکم را خانه خواهرم گذاشتم و گفتم فقط یک هفته به ایشان زجمت می دهم و حتما یک خانه پیدا می کنم. مدتی بود در محل کار شوهرم مشغول به کار شده بودم. همین که رسیدم خاله ام تماس گرفت و گفت که حاجی در به در دنبال تو می گردد. حاجی از دوستان خانوادگی ما بود. با او تماس گرفتم و قرار گذاشتیم. سوار ماشینش که شدم هنوز ننشسته بودم که یک کلید را جلو چشمانش گرفت و شروع کرد تکان دادن. گفت این کلید سوئیت ماست که تازه خریده ایم. دوست نداریم اجاره بدهیم و من مامور شده ام برای چهار سال به سفارت فلان کشور بروم لذا شما لطف کنید و در خانه ما بمانید. هیچ منتی هم بر ما ندارید فقط دعایمان کنید.

من دیگر نتوانستم نگاهش کنم. سرم را روی داشبورد گذاشتم و های های گریه کردم. هنوز نصفه روز از بازگشت ما نگذشته بود.»

...

نگاهش می کنم. بلند قد است و درشت با صورتی که اگر فشار زندگی جوانی اش را به تاراج نبرده بود حتما بیش از این جذاب و خواستنی می نمود به ویژه که خیلی هم دلنشین حرف می زند. صدایش فراز و فرودی به موقع دارد و حالات صورتش در هر لحظه بر اساس خاطراتی که به یاد می آورد تغییرمی کند.

با این همه تنها یک زن معمولی به نظر می رسد. یک زن کاملا معمولی اما دیگر برای من معمولی نیست. برای من یک قهرمان گمنام است. باری که او در زندگی اش بر دوش کشیده از عهده کمتر کسی بر می آید. رضا زاده وزنه 250 کیلویی می زند اما شک ندارم کوه غمهای این زن شانه هایش را خرد خواهد کرد.

خدا بعضی را آزمایشهای سخت می کند. خیلی سخت اما او شکایتی ندارد. عجیب اینجاست. گله از خدا نمی کند که چرا این همه بدبختی می کشد در عوض وقتی خدا گرهی از مشکلاتش را باز می کند به سجده می افتد و شکر می کند. مثل آن لحظه ای که وارد خانه حاجی شده است.

....

می گوید یک دوره ای دو شیف کار می کرده یعنی از ساعت 4 بعد از ظهر تازه تا ساعت 12 شب در یک چاپخانه کار می کرده است.

« بچه هایم را فقط جمعه ها می دیدم. گاهی بعد از مدرسه از آنها می خواستم به چاپخانه بیایند تا کنار هم باشیم و همدیگر را ببینیم و همانجا مشق هایشان را بنویسند. تنها به امید آنها زنده بودم و نفس می کشیدم. هیچ پولی برای خودم خرج نمی کردم. لباسهایم معمولا کهنه و گاه وصله دار بود اما بهترین ها را برای آنها می خریدم تا عقده پید نکنند. به ندرت دکتر می رفتم  اما آنها را در بهترین بیمارستان می خواباندم. آخرش یکی از اقوام گفت کار دوم را رها کن و بیشتر پیش بچه هایت باش و آنها را توجیه کن که با کم قانع باشند.»

.....

« یک زن تنها همیشه به چشم طعمه نگاه می شود. یک بار برای کاری اداری به یک وزارتخانه رفتم. کارمند که ظاهری مذهبی داشت از شوهرم پرسید گفتم مرده است. گفت آدرس و شماره تلفنت را دقیق بنویس! در حالیکه اصلا نیازی به این ها نبود.بعد از چند روز با خانه ما تماس گرفت و گفت فکر کردم شاید کسی را بخواهید که درد دل کنید.!!!!!!! »

........

« بعد از چند سال خانه خریده بودم و نیاز به تعمیر داشت. مردی نبود که به کارها برسد خودم مجبور بودم بالای سر کارگرها باشم. زمستان بود و کار باید زود تمام می شد. گاه مجبور بودم خودم با فرغون گچ بیاورم و به گچ کار کمک کنم.»

........

حرفهایش نزدیک دو ساعت طول می کشد و در آخر می گوید :

« خیلی ها هستند که مومن ومقدس اند. دائم دم از خدا می زنند و علی علی می گویند اما .... »

سرش را تکان  می دهند و لبخند تلخی می زند که مثل تیری در قلب من فرو می رود چیزی در آنجا می شکند. از خودم شرمم می شود و از دیگرانی که عجیب تظاهر می کنند و باورشان می شود که دیندارند اما چشمهایشان هیچ نیازمند درمانده ای را نمی بیند.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384ساعت 17:31  توسط   | 

هلال ماه جنجالی

بحث دیدن هلال ماه واقعا روی اعصاب من راه می رود. دفتر رهبری یک تیم کاملا حرفه ای که حتی در مسابقات رویت ماه در جهان رتبه می آورد را برای دیدن هلال ماه می فرستد. این تیم چندین گروه می شوند و بر اساس پیش بینی های هواشناسی  به نقاطی می روند که هوا صاف و بدون غبار است. گروهی هم به کشورهای همسایه و هم افق اعزام می شوند. چند گروه هم سوار چند هواپیمای مجزا می شوند تا از بالا به دنبال رویت هلال ماه باشند. همه اینها در حالی است که محاسبات کاملا علمی این گروهها و انجمن نجوم ایران با اطمینان می گوید امکان رویت هلال ماه در شب چهارشنبه وجود ندارد. نتیجه همه این تلاشها عدم رویت ماه است. بعد صبح فردا رویت هلال ماه به چند تا از مراجع اثبات می شود!!!!

می شود بپرسم چطور؟!!

 وقتی این گروههای کاملا حرفه ای نمی توانند حتی از داخل هواپیما ماه را ببینند؟

بعد مراجع محترمی که هلال بر آنها به هر دلیلی اثبات شده است البته امسال لطف می کنند و برای حفظ وحدت نماز عید برگزار نمی کنند. خداوند پدرشان را بیامرزد اما اعضای خشک مغز دفاتراین مراجع محترم احساس تکلیف شرعی می کنند و با سایر مقلدین تماس حاصل می فرمایند که ماه بر مرجع ایشان اثبات شده و افطار بفرمایید. یا اینکه در پاسخ تماسهایی که با دفتر از سوی مردم گرفته می شوند می گویند ماه بر ایشان اثبات شده است و مردم را حسابی سرگردان می کنند. هر کس چیزی می گوید و همه نگران هستند که نکند روز حرام را روزه گرفته باشند و البته شیرینی عید هم به لطف این وظیفه شناسی به کام همه تلخ می شود.

 اما نکته اینجاست که در یک جامعه اسلامی یک نفر باید روز عید را اعلام کند که آن هم حاکم شرع است و اصلا هیچ لزومی ندارد کسی از مرجعش در این زمینه تقلید کند و مرجع او فرقی با یک آدم معمولی اما عادل ندارد پس برای حفظ وحدت وعدم سردگمی مردم بهتر و زیباتر و عاقلانه تر و البته شرعی تر از همه آن است که رهبر محترم که بنده خدا این تیم را علاف استهلال می کند روز عید را اعلام کند اما گویا همه اینها برگهای چغندر تشریف داشته اند. هیچ کشور اسلامی دیگری چنین چند دسته گی مسخره ای ندارد و جالب تر اینجاست که کسی می گفت اگر قرار باشد روز عید را آقای خامنه ای اعلام کنند قضیه سیاسی می شود. کم مانده بود سر خودم را بکوبم به جایی. بابا این مغزها را کمی بگذارید هوا بخورد و عضلاتش را منبسط کنید و تعصب را کنار بگذارید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 19:14  توسط   | 

رامسفلد( وزیر دفاع آمریکا) : به هیچ وجه اجازه نمی دهیم سازمان دفاع از حقوق بشر از زندانهای گوانتانامو دیدن کند.

سازمان دفاع از حقوق بشر: آخه چرا؟!

رامسفلد: چون شما نمی توانید اسرار ما در آن زندان را مخفی نگه دارید.!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 21:30  توسط   | 

غنیمت دان و ..

دیشب نیتی کردم و فال حافظ گرفتم.

زمان خوش دلی دریاب و دریاب               که دائم در صدف گوهر نباشد

غنیمت دان و می خور در گلستان           که گل تا هفته دیگر نباشد

...

حسابی اضطراب گرفتم. از شبهای رمضان همین امشب باقی مانده. فقط همین امشب.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 15:32  توسط   | 

طرح اکرام یا گدا پروری

با یکی از همکارها بر سر طرح اکرام کمیته امداد بحثمان شد. می گفت این کارها گدا پروری است و چه معنی دارد مادام العمر کسی هر ماه پولی دریافت کند و اصلا چه معنی دارد کمیته امداد اینقدر نیرو را حقوق می دهد تا کارهایش را انجام دهد. این همه دفتر و دستک راه انداخته اگر راست می گوید پول اینها را خرج مردم کند و خلاصه دبیر محترم سر و تنی از کمیته امداد شست  که نگو و همین که برخی گفته هایش را نقد کردم گفت ببین خانم ... لطفا تعصب را کنار بگذار

احساس کردم دستش را دور گلوی من گذاشته و دارد خفه ام می کند. آدم حسابی بگذار من حرفم را بزنم آن وقت نقدش کن نه اینکه فورا چماق تعصب داری را بر سر من بکوبی

انتقاد کردن و نگاه منتقدانه داشتن خیلی خوب و اصلا ضروری است اما از نوع منصفانه . از او انتظار نقد منصفانه داشتم چون می شناختمش اما انصاف متاعی است نایاب در این دوره و زمانه و انتقاد اصولا کلاس اجتماعی شما را بالا می برد. هرچی تندتر، روشنفکرانه تر.

از اینها بگذریم هر چه فکر می کنم راه دیگری برای کمک به ایتام به ذهنم نمی رسد. خانم دبیر سرویس می گفت حضرت علی فلان کار را می کرد در حمایت از ایتام اما اینها علنی است کارشان و آبروریزی می کنند چون قبل از آنکه تحت پوشش بگیرند در محله در مورد آن خانواده تحقیق می کنند.

در این دوره بعید است کسی بتواند خودش خانواده یتیم دار را بشناسد مگر اینکه در اقوامش کسی باشد. علاوه بر این دیگر فقیر و غنی نزدیک هم زندگی نمی کنند. مردم هر محله سطح درآمد تقریبا یکسانی دارند و شما نمی توانی در همسایگی ات آدمهای خیلی محتاج پیدا کنی. مهم تر این که  اصلا به زحمت می توان از حال همسایه با خبر شد. این ها همه رد پای مدرنیته است در زندگی ما و خودش جای بحث دارد که چطور با آن برخورد کنیم. آیا منفعل باشیم یا سعی کنیم بر آن تاثیر بگذاریم یا هر گونه تلاشی اصلا بی فایده است.

در این صورت تکلیف حمایت از یتیمها چه می شود. راهی جز این هست که هر کس هزینه ماهیانه 10 هزار تومان را برای یکی از آنها تقبل کند و به جای رودر رو شدن، آن را به حساب کودک در بانک واریز نماید. آیا می توان گفت این گذا پروری است وقتی یک مادر تنها به سختی می تواند نیازهای فرزندانش را تامین کند؟

چه کار می شود کرد که گدا پروری نباشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 15:26  توسط   | 

آقای محترم!  وقتی مرتب تکرار می کنی "توکل بر خدا" اعصابم را به هم می ریزی! مطمئنی که معنی توکل را می دانی؟ سنی از تو نگذشته و به عمده آرزوهایت رسیده ای. می دانی درماندگی یعنی چه؟ می دانی سالهای سال کوهی از مشکلات را بر شانه کشیدن یعنی چه؟  نمی دانم! شاید هم بدانی و آن وقت راز بزرگی را دانسته ای. 

خدایا نظر تو چیست. کاش می دانستم. نمی دانی چقدر سوال در ذهنم جمع شده و گاهی راه نفس کشیدنم را می گیرد. چقدر حسرت آن جمله امام علی را می خورم که گفتند سلونی قبل ان تفقدونی. پیش از آنکه مرا از دست بدهید از من بپرسید.

نمی دانی چقدر احتیاج داریم که بپرسیم و کسی نیست که پاسخ ما را بداند. آن وقت آن مرد ابله به امام علی می گوید اگر راست می گویی تعداد موهای سر من چند تاست. فقط اگر من آنجا بودم....

خدایا انصافا دیگر فرج ما بندگانت را برسان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 21:13  توسط   | 

این روزها همه اش یاد بحث های انتخاباتی ام با نفیسه می افتم. فکر می کنم حق بامن بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 19:23  توسط   | 

سرزمین درد و رنج

کشته شدن زنان و کودکان و مردان فلسطینی آنقدر تکرار شده که دیگر حساسیت ما را بر نمی انگیزد. گویا رسم این قوم است که هر روز پیکر غرق به خون کودکان و جوانانش را بر سر دست تشییع کند. ویرانی خانه هایشان هم برای ما عادی شده است. دیگر عجیب نیست که بلدوزهای اسرائیلی خانه های مردم را بر سرشان خراب کنند. می بینی ؟ می گویم بر سرشان!! یعنی اینکه تو در خانه ات خوابیده باشی و ناگهان صدای شنی تانکها پشت دیوار خانه بیدارت کند. می گویند اسرائیل دقیقا به دلیل عدی کردن جنایت هایش اجازه می دهد خبرنگارها از آن گزارش بدهند. دنیا باید آنها را با تمام فجایعشان بپذیرد.

نزدیک ۶۰ سال از تولد نحس وشوم اسرائیل می گذرد. سالهای اول مردم فلسطین باور نمی کردند قضیه اینقدر جدی خطرناک و ریشه باشد. امیدشان به ملت عربی بود که جمال عبدالناصر مصری از آن سخن می گفت. دست روی دست گذاشته بودند و منتظر برادران عربشان بودند که بیایند و کار اسرائیل را یک سره کنند غافل از اینکه اسرائیل حتی بر آمریکا هم حکومت می کند. جنگ اعراب با اسرائیل تنها 6 روز طول کشید و ارتش ملت بزرگ عربی به کلی منهدم شد. مردم فلسطین ۶۰  سال درد و رنج را به تنهایی تحمل کرد. دولت های پر مدعای عرب به جای کمک به آنها برای برقراری رابطه با اسرائیل به رقابت افتادند و ترجیح دادند از آوارگان و سرزمین های اشغال شده حرفی نزنند. امروز اما فلسطینی ها مردم عجیبی شده اند. گویا فشار این سالها دارد الماسی را در دل تاریکی های ظلم و ستم شکل می دهد. مقاومت بی نظیری دارند.

کودک فلسطینی را که می بینم یاد داستان آفرینش آدمها می افتم و اینکه خدا چطور سرزمین هر انسان و زمان آمدنش را انتخاب می کند و او را در رحم مادر آن زمین قرار می دهد. فلسطین سرزمین ویژه ای است برای تولد. کودک فلسطینی در رنج و درد به دنیا می آید. در سرزمین مادری اش تحقیر می شود، محدود می شود، محروم می شود، بی خانمان می شود، آواره می شود، داغ می بیند، مبارزه می کند و کشته می شود اما از همان کودکی  بزرگ است. چشمهایش این را می گوید و سنگی که به دست گرفته و با آن تانک اسرائیلی را نشانه رفته است. در یک فیلم مستند دو دقیقه ای پسر بچه فلسطینی را دیدم که یک سرباز اسرائیلی کاملا مجهز تعقیبش می کرد. به خیابان خلوتی رسیدند. کودک از زمین سنگی برداشت و سرباز را نشانه رفت. سرباز مسلح نقاب دار ترسید و عقب نشست. کودک شجاع تر شد و دنبالش کرد. سرباز از کوچه گریخت. فیلم را احتمالا یک خبرنگار آماتور گرفته بود.

او با من که آسوده پای تلویزیون نشسته ام و گاه از سر احساسات قطره اشکی برایش می ریزیم تفاوت دارد. من فکر می کنم خدا بندگان خاصی را برای تولد دراین سرزمین انتخاب می کند.

**

احمدی نژاد در همایش ضد صهیونیسم حرف همیشگی امام را تکرار کرده است و البته مقداری هم روی آن گذاشته که اسرائیل باید از صحنه روزگار محو شود. بی احتیاطی کرده و فراموش کرده که الان یک ریس جمهور است و باید مواظب تک تک جملاتش باشد. آن هم در شرایطی که ما نیاز داریم بر صلح طلبی خودمان در دنیا تاکید کنیم. آمریکا و دوستان غربی اش هم از این فرصت بهترین استفاده را کرده اند و چنان جنجالی به راه انداخته اند که انگار ما تا دیروز رفیق اسرائیل بوده ایم و یک شبه چنین موضعی از دولتمردان ما گزارش شده است. دانه دانه دارند این موضع گیری را محکوم می کنند می گویند این سخنان به منزله اعلام جنگ ایران علیه اسرائیل است.  حتی اسرائیل که هنوز جوهر قطعنامه سازمان ملل بر علیه سلاح های هسته ای اش خشک نشده، خواسته است ایران از سازمان ملل اخراج!!!!! شود. حال آنکه دولتهای بعد از انقلاب در ایران همیشه دشمن اسرائیل بوده اند. حتی بی بی سی هم بر این سابقه دشمنی ما تاکید کرده است.

 علت کارشان کاملا مشخص است. داریم به اجلاس بعدی شورای حکام انرژی هسته ای نزدیک می شویم. کاملا حق دارند که از این اشتباه به نفع خودشان سود ببرند. شاید سودی سرشار.شاهد آنکه  اسكات مك‌للان سخنگوي كاخ سفيد روز گذشته در جمع خبرنگاران ادعا كرده: «اظهارات رييس جمهوري ايران چيزي جز تاكيد بر آنچه ما درباره حكومت ايران مي‌گفتيم، نيست. اظهارات وي نگراني‌هاي ما را درباره فعاليت‌هاي هسته اي ايران تاييد مي‌كند.»

 

**

این چه کاری است که احمدی نژاد می کند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1384ساعت 5:58  توسط   | 

امام موسی صدر

 

امام موسی صدر کیه؟

من از دیگران نقل میکنم:

جرج جرداق(نویسنده مسیحی):اگر همه مبلغین شیعی مانند امام موسی تبلیغ میکردند دیگر اثری از سایر ادیان نبود!

از او برای سخنرانی فارغ التحصیلی مسیحیان از کلیسا دعوت شد!

کشیشها و اسخفان مسیحی لبنان: معنویتی که او در ۱ساعت سخنرانی به ما القا کرد ما نتوانستیم در ۱سال القا کنیم!

زوجهای مسیحی به جای کلیسا پیش او برای عقد میرفتند!

و..... هزار نا گفته از این جاودانه تاریخ

نقل از وبلاگ یک دانشجو که البته نمی شناسمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 11:56  توسط   | 

امروز گزارشی خیلی جالبی از bbc  پخش شد. موضوع گزارش ابهام در برنامه های هسته ای اسرائیل بود. از کارکنان یک تاسیسات هسته ای می گفت که نزدیک به 100 نفر آنها سرطان گرفته اند اما آنها به شدت از دستگاه های امنیتی می ترسند و حاضر نیستند کلمه ای به زبان بیاوند. یکی از آنها که صحبتهای خیلی سربسته ای کرده بوده الان 15 سال است که زندانی است. در گزارش از آدمی صحبت شد که متخصص مخفی کاری و حفظ اطلاعات در ارتش اسرائیل است. چهره وی به تازگی در یک عکس بی کیفیت مشاهده شده است. آنها یک تاسیسات هسته ای در ظاهر دارند و بعد از چندین دهه مشخص شده که زیر یکی از این تاسیسات، هفت طبقه مخفی در زیر زمین هست که حتی کارکنان همان تاسیسات هسته ای هم از وجود این طبقات خبر نداشته اند!!

با شیمون پرز صحبت شد. خبرنگار بی بی سی پرسید که همه جا صحبت از سلاح های هسته ای و کشتار جمعی عراق است اما شما نیز در تاسیسات هسته ای تان ابهاماتی!! دارید.[ مقایسه کنید شیوه سوال پرسیدن از اسرائیل که همه می دانند انباری از کلاهک های هسته ای دارد و نحوه برخورد با ما که می گویند مطمئن هستند تا ده سال دیگر نخواهیم توانست سلاح هسته ای بسازیم]

پرز جواب داد: صدام یک قاتل است. یک آدم کش است و حکومت او نه یک دولت که یک گروه مافیایی بود. ما را با صدام مقایسه نکنید.[ بمیرم برای مظلومیت  شما!]

جالب این جا بود که در گزارش بی بی سی بعد از این صحبت پرز به سراغ قصاب صبرا و شتیلا یعنی شارون رفت و گفت وی همان زمان برای این کشتار وحشتناک به جنایات جنگی محکوم شده است.

بعد گزارش گر به آمریکا رفت که در آن زمان در صدد حمله به عراق بود و اخبار سلاحهای کشتار جمعی آن در صدر اخبار قرار داشت. بوش می گفت : اینها دولت های متمردی هستند که به سلاحهای کشتار جمعی دست یافته اند و جامعه جهانی آن را تحمل نمی کند.

عبارت « دولتهای متمرد» و « جامعه جهانی»، قواعد این بازی جهانی را آشکار می کند. دیگر هیچ چیز در لفافه بیان نمی شود. متمرد یعنی هر کسی برعلیه ماست. بر علیه امریکا بودن هم تعریف گذشته را ندارد. لازم نیست اتحاد جماهیر شوروی باشی با آن همه قدرت که دشمن محسوب شوی. کافی است تابع محض نباشی. همین. ان وقت می شوی دشمن.

جامعه جهانی هم یعنی آمریکا و دوستان.

خیلی ساده است. آدم را یاد جوامع سنتی قدیم می اندازد که در محله کسی بود زورمند تر از دیگران و نوچه هایی داشت و زورگیری می کرد از اهل محل. به همین سادگی و در عین حال پیچیده. دهکده جهانی است دیگر.

خلاصه که خبر نگار خوش تیپ بی بی سی از بسیاری از دولتمردان آمریکا خواست در مورد تسلیحات اسرائیل مصاحبه کنند. هیچ کس نپذیرفت جز یکی از مدیران پنتاگون که گفت متن سوالهایتان را بفرستید.

پس از مطالعه آنها جواب آمد که مدیر ما به هیچ کدام از این سوالات پاسخ نمی دهد. شما در صورت تمایل می توانید سوالهایتان را در مورد تسلیحات عراق تا صبح فردا ای میل کنید. با کمال میل پاسخ می دهیم!

همه این ها یک طرف عملکرد بی بی سی یک طرف. خبرگزاری کشوری که خودش از مهمترین حامیان اسرائیل است چنین گزارش منفی تهیه می کند.

نمی دانم. نمی دانم تاثیر چنین گزارشهایی بر افکار عمومی مردم بریتانیا یا آمریکا چیست. شاید اسرائیلیها قبلا آنچنان محق جلوه داده شده اند که هیچ کس در حق آنها برای هر کاری شک نمی کند. شاید هم افکار عمومی دیگر چندان از مغزش برای فکر کردن در این زمینه ها استفاده نمی کند. شاید این هم نمونه ای است از رفع تشنگی به صورت کاذب که در تخصص این رسانه های کاملا حرفه ای است. شما را کاملا متقاعد می کنند که منصف و راستگو هستند زیرا عیوب دوستانشان را با اخلاص کامل در اختیارتان می گذارند و به حق شمای مخاصب برای دانستن حقیقت احترام کامل قائل هستند. از این پس ذهن شما آماده است هر آنچه از این رسانه می شنود باور کند. البته آنها آنقدر ماهر هستند که بدانند چطور دروغ بگویند یا چطور حقیقت را بپوشانند یا قلب کنند.

دنیای کثیفی است شک ندارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 11:43  توسط   | 

مریم نگرانی همیشگی ام را به یادم آورد. چطور می شود که آدمها گمراه می شوند و گمراه می مانند و در گمراهی می میرند. چطور می توانم به این ایمان نیم بندی که اکنون دارم مطمئن باشم وقتی لحظه های هولناک شک و لغزش را تجربه کرده ام که خزنده و بی خبر می آیند یا ناگهان بر سرم هوار می شوند و آن چنان به لبه پرتگاه می کشانندم که  به تقلا می افتم و به هر باوری که برایم مانده چنگ می زنم.

زندگی می کنم اما همیشه می ترسم نکند در راه راست نباشم. نکند مصداق این آیه باشم که می گوید در زمین فساد می کنند و« هم یحسبون ان یصنعون صنعا» " خودشان فکر می کنند کار خوبی انجام می دهند". یا این آیه نگران کننده تر که می گوید « کل حزب بما لدیهم فرحون» یا آنجا که می گوید« سنستدرجهم من حیث لا یعلمون» یعنی از جایی که نمی دانند ذره ذره به گمراهی فرو می بریمشان ( قریب به مضمون)

 انحراف از راه راست خدا در ابتدای کار به روشنی مشخص نیست مگر اینکه بلد باشی خوب از نفس خودت حساب بکشی و علت اصلی همه رفتارهای خودت را دربیاوری. علتهایی که زیر توجیه های پرزرق و برق و قانع کننده مخفی هستند. در غیر این صورت زمانی کوس رسوایی این گمراهی به صدا در می آید که تو از جاده حقیقت فرسنگ ها دور شده ای و آنچنان در قلب تاریکی ها فرو رفته ای که راه بازگشت نداری.

 

حضرت یوسف بعد از ماجرای عجیبی که با زلیخا داشت و از امتحان الهی سربلند بیرون آمد می گوید:

و ما ابری نفسی ان النفس لاماره به السوء الا ما رحم ربی  آیه ۵۳ سوره یوسف

 

خدایا می دانی که می ترسم. به من رحم کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 8:46  توسط   |