تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

ارند صدام را برای جنایت هایش محاکمه می کنند. در جواب تفهیم اولین اتهامش که قتل عام شیعیان یک شهر بوده گفته است" ان شائ الله بی گناهم". هر بار که  او را زنده می بینم می گویم هیتر هزار بار به تو شرف داشت که خودش را کشت و حتی اشغال برلین را ندید.

صدام الان بیش از 2 سال است که اسیر شده و تا به حال یک کلمه هم بر علیه آمریکا حرف نزده در حالیکه بسیاری از زد وبند های صدام و آمریکا شهره خاص و عام است، با وقاحت تمام در دادگاه حاضر می شود و درافشانی می کند.

 شکی نیست که معامله ای صورت گرفته و این آدم خوک صفت دارد با تمام وجود تلاش می کند آخرین صفحات زندگی اش را هم به لجن بکشد حتی وقتی دیگر قدرتی ندارد تا هزار هزار آدم را سلاخی کند.

 ما هم در اوضاع کنونی ظاهرا باید خسارات جنگمان را فراموش کنیم. بعد از جنگ خلیج و حمله عراق به کویت که از استان قزوین هم کوچکتر است، آمریکا و همکارانش در آن جنگ جمع شدند و تصمیم گرفتند خسارات حمله به کویت را از صادرات نفت عراق بردارند و به تک تک مردم کویت بدهند. از دهن مردم بدبخت عراق گرفتند به مردم ثروتمند کویت دادند که همه شان با اولین تیر فرار کرده بودند اما ما ایرانی ها الان به صلاح نیست که حرفی از آن جنگ بزنیم!!

خوب است که خدا هم محکمه ای دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 19:21  توسط   | 

اشتغال زنان به هر قیمتی!

مدتی پیش از میدان بهارستان رد می شدم که از دیدن صحنه ای شدیدا جا خوردم. دو تا دختر با ظاهری کاملا موجه و می شود گفت دانشجویی، مانتو و شلوار و مقنعه مرتب و مشکی رنگ، مشغول تمیز کردن شیشه یک آژانس مسافرتی بودند. یکی روی زمین دو زانو شده بود تا پایین شیشه را پاک کند و دیگری ایستاده بالا را پاک می کرد. اولش بی تفاوت گذشتم چون غرق فکر بودم اما یک لحظه برگشتم ببینم درست دیده ام یا نه؟

آنها همچنان مشغول بودند و دو مرد هم در آژآنس با خیال راحت پشت میز نشسته بودند. به نظرم توهین آمیز آمد و از روی احساسم نتیجه گرفتم که دخترها نیاز مالی داشته اند و مجبورند برای حفظ شغلشان تن به این کار بدهند و مردههای داخل آژآنس هم از آن عده ای هستند که دیگر غیرتی برایشان نمانده است.

اما این فکر لحظه ای بیشتر طول نکشید چون امروزه دختر های زیادی مشغول کار می شوند و شرایط بد و حقوق پایین را قبول می کنند تنها به این دلیل که خارج از خانه باشند و درآمدی برای خودشان داشته باشند تا طعم استقلال مالی و نتایج آن را بچشند.

پس اجباری در کار نبود. آنها خودشان حاضر بودند کار نظافت شیشه ها انجام بدهند در حالیکه همکاران مردشان آنجا نشسته اند. شاید هم کار را نوبتی کرده اند امروز نوبت آنهاست.

تساوی زن و مرد همین نتایج را هم دارد. وقتی سینه چاک می کنیم که زن و مرد برابرند  نتیجه منطقی این می شود که تقسیم وظایف نداریم. اگر مرد شیشه پاک می کند زن هم باید بکند. اگر مرد رفته گر می شود زن هم نباید از رفته گر شدن خجالت بکشد و ...

آیا تفکر جامعه ما و عرف ما تا به حال درست بوده که بسیاری از مشاغل را برای زنان نمی پذیرفته است؟

در کشور های دیگر دنیا چنین رسمی نیست. زنان، رفته گر، گارسن رستوران، کارگر ماشین شویی ، نظافت چی دستشویی های عمومی و ... می شوند. می گویند کار عار نیست و کار مردانه و زنانه از حیث پرستیژ اجتماعی ندارند اما بسیاری از خانواده های ما و خود زنان بسیاری از کارها را در شان زنان نمی دانند.

به نظر من بی انصافی است اگر این تفکر را نشانه جامعه مردسالاری بدانیم که قصد محدود کردن زنان را دارد. لایه های زیرین این فرهنگ شانی برای زن قائل است که بسیاری از مشاغل را دون آن می داند.

هر چند که از گذشته تا امروز زنانی بوده اند که به دلیل فقر مالی یا شرایط خانوادگی کارهای پست را می پذیرفتند اما این رویه به هیچ وجه برای عموم مرسوم نبوده. مشکل اینجاست که امروز قرار است برای جامعه ما دیدن زنان در این شرایط عادی شود.

 دخترانی که امروز در مغازه های مشاوره املاک کار می کنند، مجبور هستند تمام زنانه گی شان را به کار بگیرند و عشوه گری کنند تا مشتری را راضی کنند در حالیکه این انتظار از مردان نیست یا حداقل تنها زبان بازی آنها و پشت هم اندازی شان مورد نیاز است.

معاونت  فروش شرکت ها و کارخانه ها چند سالی است یه قدرت فروشندگی زنان ایمان آورده اند اما به چه بهایی. آش آنقدر شور شده که فمینیست های وطنی هم دادشان به هوا رفته و از فروش زنانگی در بخش بازاریابی ایران تاسف می خورند.

آیا می شود زنی در چنین پست های مشغول کار شود اما به او به چشم انسان و نه زن و ابژه جنسی نگاه شود. فمینست ها می گویند آن جامعه آرمانی ماست که مردها دیدشان عوض شده و به زن به چشم انسان نگاه می کنند.

این جامعه اینقدر آرمانی و در واقع نشدنی است که در زمان حکومت امام زمان نیز تحقق نمی یابد و همچنان مردان باید قض بصر داشته باشند وگرنه نگاهشان جنسی می شود و زنان باید لحن شان را لطیف نکنند که طمع ایجاد می کند.

درست یا غلط و به نظر من به شدت غلط، جامعه ما دارد به سمتی می رود که زن دیگر هیچ شان خاصی ندارد و حقش این است که هر کاری را هر چند سخیف تجربه کند با این مغالطه که " کار عار نیست"

این مشکلات بدون بررسی نتایج مدرنیته در کشور ممکن نیست. باید تکلیفمان را با تمام لوازم و نتایج مدرن شدن روشن کنیم. حداقل اینکه بدانیم این تغییرات ظاهری بعدا چه نتایجی در زندگی تک تک ما خواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 17:42  توسط   | 

حقوق زنان

این هم از امیر عبدالله پادشاه جدید عربستان که کلی روشن فکر تر از ملک فهد مرحوم است. از نظر او رانندگی زنان در عربستان هنوز زود است. وی در گفتگو با شبکه ای بی سی آمریکا در دفاع از حقوق زنان گفته :« من به حقوق زنان اعتقاد دارم زیرا مادر و خواهر و همسرم همگی زن هستند

ای خدا این همه ثروت مادی و معنوی را چه کسانی اداره می کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 21:5  توسط   | 

 

امروز یکی از همکارها که دل خوشی از احمدی نژاد ندارد اس ام اسی را بلند بلند می خواند. متنی سراسر توهین و تحقیر راجع به رئیس جمهور و مثل اغلب متن های اینچنینی پرداخته بود به سر و وضع ظاهری او و لغات کثیفی به کار برده بود. در غیبت به شیوه سنتی یعنی گفتگوی نفر به نفر یا حتی تلفنی مدتی طول می کشد و کار می برد تا غیبت انتقال پیدا کند اما اس ام اس کار را ساده کرده و شما می توانی متنی را به سرعت و کثرت بالا ارسال کنی. خانم همکار اما از این تعبیر خوشش نمی آید و با لحنی حاکی از سرزنش می گوید: اس ام اس فقط یک بازی است!!!....{ یعنی چرا جدی می گیری!}

 

 

آیه 28 سوره توبه حرف جالبی می زند.

«یا ایَها الذین آمنوا انما المشرکون نجس فلایقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و ان خفتم عیله فسوف یغنیکم الله من فضله ان شاء ان الله علیم حکیم.»

«ای کسانی که ایمان آورده اید مشرکان نجس هستند و بعد از امسال دیگر نباید به مسجد الحرام نزدیک شوند و اگر از فقر می ترسید زود باشد که خدا اگر بخواهد از کرم خویش شما را توانگر کند که خدا دانا و حکیم «شایسته کار» است.»

«نجس» یعنی هر چیز پلیدی که طبع انسان از آن تنفر داشته باشد. «عیله» هم یعنی فقر و تنگدستی

خدا بدون هیچ  تعارفی می گوید مشرکین نجس هستند و از مومنین می خواهد و حرمت مسجد الحرام را نگه دارند و به آنها اجازه ورود ندهند. او می داند که مشرکین در آن دوران ثروتمند هستند و قطع ارتباط با آنها موجب فقر و تنگدستی مومنین می شود اما به صراحت می گوید نترسید.

 « اگر» خدا بخواهد بی نیازتان می کند. ( ممکن هم هست که نکند!!) اما این را مطمئن باشید که خدا هر چه می کند دانا و حکیم است. می داند و کارهایش حکمت دارد.

مومن بودن سخت است نه؟

ما چقدر مومنیم؟

و نکته مهمتر از همه « مرز تساهل و تسامح در دین خدا چیست؟»

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت 17:4  توسط   | 

مسئله داشتن 2

خدا وقتی می خواهد چیزی به شما بدهد به دل شما می اندازد تا آن را از او بخواهید. نعمتی برای شما کنار گذاشته است. ابتدا آن را به دغدغه شما تبدیل می کند. شب و روز شما معطوف به آن خواسته می شود. برایش نهایت تلاش رامی کنید و گاهی چنان می شود که از تمام راهها ناامید می شوید. ممکن است این شکست و ناامیدی نتیجه کفران نعمت یا گناه شما باشد اما خداوند همین را برای شما به رحمت تبدیل می کند. این ناامیدی می شود انقطاع کامل از غیر خدا. آن وقت با دلی بریده از همه جا دست دعا بر می دارید و خدا می گوید پاسخ می گوید

 فاذا سئلک عبادی عنی  فانی قریب اجیب الدعوه الداع اذا دعاه .

 

 

 

گاهی انسانها مسئله های اصلی زندگی شان را فراموش می کنند یا زندگی برای انسان مسئله های انحرافی ایجاد می کند تا او را از مسئله  اصلی غافل کند. به همین جهت خدا از انسان می خواهد ابتدا راجع به مسئله اش فکر کند.

فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون

اگر نمی دانید از اهل ذکر بپرسید.

ابتدا به نظر می رسد این جمله از بدیهیات است. تا انسان مجهول نداشته باشد سوال نمی کند اما نکته ای اینجا نهفته است. گاهی مسئله ما چیزی است اما روی موضوعی دیگر متمرکز می شویم و از سوال اصلی غافل می مانیم. وقتی سوال اشتباه طرح شود پاسخ نیز ضمیر تشنه پرسشگر را سیراب نمی کند. خدا از انسان می خواهد ابتدا در مورد سوالش خوب فکر کند و آن را ریشه یابی کند. شاید از آن سوال ظاهری به سوال اصلی رسید. همیشه به ما گفته اند نیمی از راه حل، خوب فهمیدن سوال است.

این چنین است که گاهی کسی عمری را برای کسب یک قله و یک هدف صرف می کند و آن گاه که فتح شد می بیند هیچ به دست نیاورده و دلش آرام نگرفته است.

« نکته هایی از صحبتهای استاد بانکی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 16:22  توسط   | 

مسئله داشتن

استاد ریاضی دانشگاه اصفهان بود. مسئله ای ذهنش را به خود مشغول کرده و او را از زندگی انداخته بود. مسئله نه از جنس ریاضیات که بسیار حیاتی تر از آن بود لذا کار و تدریس را رها کرده و یکسره برای پاسخ به این در و آن در می زد. آمده بود پیش آقای بانکی – استاد عزیز ما- و از او خواسته بود که کفر را برایش معنا کند. پاسخ را شنیده و گفته بود" من کافرم" و تا مسئله ام حل نشود هیچ کار دیگری در زندگی نمی توانم انجام دهم.

 آقای بانکی می گوید:

«کمی صحبت کردیم و حس کردم روزنه هایی در دلش باز شده است اما آن همه جدیت برای حل مسئله حیف بود که به یک پاسخ معمولی ختم شود. تصمیم گرفتم تشنگی ارزشمندش را با این آب مختصر رفع نکنم. به او گفتم به مشهد برو و پاسخت را از امام رضا بخواه.

 اولین بار بود که چنین نسخه ای برای کسی پیچیدم و شاید آخرین بار باشد اما جدیت عجیب آن زن برای حل مسئله اش مرا مطمئن کرده بود که خدا او را بی پاسخ نمی گذارد. حدود چهار ماه بعد به همراه اردویی به مشهد رفتم و آن زن هنوز آنجا بود. می گفت« مسئله ام همان اوایل سفر حل شد اما درهایی این جا به  روی من باز شده و چیزهایی گرفته ام که دیگر دل کندن برایم ممکن نیست. روزهای اول خانه یکی از دوستان بودم و به حرم رفت و آمد می کردم. بعد ازمدتی کلا خانه را ترک کردم و در حرم می مانم.»

به او گفتم اردویی قرار است به کربلا برود. بیا و الباقی را در کربلا طلب کن. به کربلا رفت و حتی با اردو هم بازنگشت. ماند تا عاشورا را آنجا بگذراند.»

این داستانی بود که آقای بانکی در مهمانی افطاری غزاله و نفیسه برای ما گفت. خوشحال بود که هنوز دور هم جمع می شویم. جای همه بچه هایی که نبودند خالی.

بحث استاد این بود که باید در زندگی مسئله داشته باشید. مسئله چیزی است که همه فکر و ذهن شما را به خود مشغول می کند. یعنی هر لحظه و هر جا به آن فکرمی کنید و اگر موضوعی برای مدت کوتاهی شما را مشغول کند دوباره به سرعت به همان فکر اول باز می گردید. درمیهمانی، سر کار، در تنهایی و لحظات پیش از خواب و....

در این شرایط تمام نیرو و تلاش شما روی حل آن متمرکز می شود و آن مسئله حل خواهد شد. "من جد وجد".

 اما آیا هر مسئله ای ارزش این وقت گذاشتن را دارد. گاهی انسان موضوعی را هدف قرار می دهد و مدتها برایش تلاش می کند و در نهایت به آن می رسد اما نتیجه او را راضی نمی کند. وای به روزی که انسان نتیجه یک عمر تلاش خودش را ببیند و چنین حس خسرانی داشته باشد. آن وقت دیگر برای انتخاب یک مسئله جدید و یک راه جدید بسیار دیر است.

گاهی دغدغه ها و مسئله های یک نفر تنها در محدوده روزمره های زندگی خلاصه می شود. چه بپوشم. جواب فلانی را چه بدهم تا حساب کار دستش بیاید. نمره فلان درسم بالا باشد. فوق لیسانس قبول بشوم و ...

اما بعضی دردهایشان بزرگتر از این حرفهاست. چمران بالاترین رتبه های علمی را در جهان فتح کرده بود و می توانست در رفاه کامل زندگی کند اما درد مردم جنگ زده لبنان او را به آنجا رساند که می دانیم.

در بی دردی هم که تکلیفش مشخص است.

صدای کاست "آتش در نیستان" شهرام ناظری در گوشم زمزمه می کند.

درد بی دردی علاجش آتش است . آتش است ...آتش است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 16:40  توسط   | 

حسرت

لحظاتی هست که خدا را حس می کنم. حسی به غایت شیرین که ناگهان درونم را پر می کند و دلم می خواهد آن لحظات تمام نشوند. آن وقت می بینم که زندگی چقدر باشکوه و لذت بخش است و غصه هایم چه بی مقدارند اما آن لحظات برای من دیری نمی پاید و روزمرگی هایم  مثل سیلابی بر سرم می ریزد و به درون خود فرو می برد.

من می مانم و حسرت  سالها و ماهها و روزها و لحظه هایی که بدون خدا به هدر داده ام. با خودم می گویم آسان است با خدا بودن و من تجربه اش کردم و بار دیگر هم می توانم. کافیست  دست و پایی بزنم تا به سطح آب برسم و آنجا نفس بکشم. خیال خامی است که بارها در سر می پرورانم اما نمی شود. آن لحظات ناب هدیه ای است الهی که به من عطا می شود بدون آنکه لایقش باشم.

می ترسم فرصت حیاتم به پایان برسد و حسرت عبادت و بندگی او مثل داغی تا ابد بر دلم بماند. چه شبهای جمعه ای که او چشم به راه من بوده و من خواب را بر مناجات شیرینش ترجیح داده ام. چه ساعات بی شماری که به نماز دعوتم کرده و در مقابلش ایستاده ام بدون آنکه قلبم حاضر باشد. چقدر دوستش او را بپرستم و چه لایق پرستش است اما نمی توانم. من غرق در لایه های ظلمتم.

... در دعای افتتاح می خوانم

انک تدعونی فاولی عنک و تتحبب الی فاتبغض الیک .....

پروردگارا تو مرا می خوانی و من ازتو روی گردانم و با من دوستی می کنی و من با تو کینه  می ورزم ....

ندیده ام مولای  کریمی که بر بندگان لئیمش از تو بر ما مهربان تر باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 23:53  توسط   | 

جایزه صلح!!!!

امسال نوبت البرادعی بود که جایزه صلح نوبل را صدقه سر ایران بگیرد. گفته اند به خاطر تلاش این سازمان بین المللی و شخص البرادعی برای جلوگیری از استفاده انرژی هسته ای برای مصارف نظامی  و ایجاد اطمینان خاطر برای استفاده صلح آمیز، جایزه به آنها تعلق گرفته است. مبارکشان باشد!!

آمریکا و اسرائیل که انباری از کلاهک هسته ای دارند. کره شمالی هم که چیزی نمانده به جمع هند و پاکستان بپیوندد اما حداقل جلو خطر ایران گرفته شد! گویا خانم(؟) فلیمینگ، سخنگوی آژانس، خیلی هم خوشحال است و قضیه را کاملا جدی گرفته.

بازی مضحک و وقیحانه ای است. مضحک از آن رو که همه آدمهای عاقل و بالغ  نقش بازی می کنند. همه آنها می دانند هیچ چیز در این بازی حقیقت ندارد اما آنقدر جدی گرفته اند که پس از مدتی خودشان هم فراموش می کنند و آن وقت است که از گرفتن جایزه خوشحال می شوند. از آنها مضحک تر مردمی است که از معادلات قدرت و سیاست دنیا سر در می آوردند اما باز چنین جوایز و القابی را تحسین می کنند. شاید آنها هم جزیی از بازی اند.

این بازی وقیحانه نیز هست زیرا عهده دار حل کردن جدی ترین مسائل دنیا است و به همین سادگی حق را ناحق می کند. چه باک که عنان قدرت در دنیا امروز در دست آنهاست و حق و ناحق با اراده آنها تعریف می شود. به قول سرمقاله نویس روزنامه "شرق" اخلاق در دنیای سیاست حربه ای است که ضعفا به آن پناه می برند.

دو سال پیش که خانم عبادی برنده این جایزه شده بود یادم هست چه دعوایی در کشور بود. گروهی سعی کردند تا آنجا که در توان دارند این جایزه صلح را مهم جلوه دهند و البته اغلب آنها ذینفع بودند و اهداف خود را داشتند که حتی خانم عبادی هم آنها را ناامید کرد.

 حقیقتا چگونه می توان به چنین جوایز و القابی دلخوش بود وقتی دروغ بودن و بازی بودن آن به روشنی روز است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 19:48  توسط   | 

مهمانی خدا یا ...

قدیم تر ها وقتی ما تازه روزه گرفتن را شروع  کرده بودیم در ماه رمضان تلوزیون برنامه هایش را کم می کرد. بعد از اذان هم خبری از سریالهای مختلف نبود. برعکس همه سریالها تا قبل از ماه رمضان بساطشان را جمع می کردند. مردم هم آنها که اهلش بودند مشغول عبادت می شدند و سایرین هم زودتر می خوابیدند تا حداقل سحر خواب آلوده نباشند. آن موقع ها اساسا تنها کانال 1 و 2 بودند که همانها حدود 9 شب برنامه هایش تمام می شد. سالها گذشت و پیشرفته شدیم و 7 کانال پیدا کردیم که شبانه روز برنامه پخش می کند. مدتی است که مسئولان صدا و سیما و بسیاری از مردم به این نتیجه رسیده اند که تا به حال ما ماه رمضان را چنان که باید جشن نمی گرفته ایم. می گویند "از کشورهای عربی یاد بگیرید که ماه رمضان چه می کنند. تلوزیون مرتب  برنامه های شاد دارد و مردم هم شبها برای تفریح به خیابان می آیند و اصلا صفایی دارد".

بر همین اساس چند سالی است که صدا و سیما برای بزرگداشت این میهمانی خدا از دقیقه پانزدهم بعد از افطار شروع به پخش سریال می کند و تا همه شبکه ها تولیداتشان را پخش کنند ساعت 9 می شود و تازه نوبت سریالهای معمول شبکه ها می شود که آن هم مشتری های خودش را دارد. اینچنین است که رمضان جشن گرفته می شود و شما در خانه ات هیچ فرصتی نداری تا ساعتی به رمضان فکر کنی و با خدا خلوتی داشته باشی.

 اگر خدا می خواست مهمانی اش مثل مهمانی های ما آدمها باشد چرا از ما خواست روزه بگیریم و نخوریم و نیاشامیم. پذیرایی او از جنس دیگری است و ما داریم اشتهای خودمان را برای آن خوراک معنوی که خدا بر سر سفره اش چیده، با تنقلاتی ناسالم کور می کنیم.

جدا که خیلی عقل داریم.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 8:54  توسط   | 

می گذرد

بعضی آدمها هستند که در تمام زندگی رنج می کشند. هیچ دوره ای را نمی توانی نام ببری که برای آنها خاطرات خوش باقی گذاشته باشد مگر اینکه در کنارش کوهی از درد و رنج را تحمل کرده باشند. یکی از آنها را می شناسم. دوران پیری را می گذراند و هنوز تقدیر دست از سر او بر نداشته. مشکلاتش بر خلاف بسیاری از آدمها، به خاطر اشتباهات او نیستند برای همین از لفظ تقدیر استفاده می کنم. گاهی فکر می کنم خدا چه از این آدم و آدمهای مشابه او می خواهد. شاید می بیند خوب تحمل می کنند و او هم مرتب درسهایش را سخت تر می کند.گاه برایم عجیب است که چرا خدا دلش به حال آنها نمی سوزد اما دلیلش را می دانم. خدا می گوید وقتی روز قیامت از انسان می پرسیم چقدر در دنیا درنگ کرده ای پاسخ می دهد:" یک روز یا قسمتی از روز"

عمر دنیا و سختی ها و خوشی هایش عجیب کوتاه است.

پس چرا این خبر ما را به فکر فرو نمی برد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1384ساعت 17:15  توسط   | 

پاورقی

بیست و هشت سالش بود. می خواست بینی و شکمش را عمل کند تا کوچک شوند. بینی اش کاملا به بقیه صورت می آمد. کمی بزرگ بود اما صورت او هم درشت بود. پوست برنزه با چشمهایی درشت و تیره و لب و دهانی که موقع خندیدن بیشتر پهنای صورت را می گرفت. زیبایی اش کاملا شرقی بود. مدلی که موهایش روی پیشانی ریخته بود و گوشواره های حلقه ای درشتی که به گوش داشت او را جذاب کرده بود. می گفت بعد از این عمل ها می خواهم به صورتم برسم:

-         می گویند یک سمی هست که زیر پوست تزریق می کنند. می خواهم بزنم دور چشمهایم

-         اما شما که چروکی روی صورت و حتی دور چشمهایت نیست!

-         می خواهم  پیشگیری می کنم.

-         تو که به اندازه کافی قشنگ هستی. بینی ات هم کاملا متناسب صورتت است. چرا می خواهی عمل کنی؟

-         برای شوهرم. او 5 سال کوچک تر از من است. 23 سال دارد. البته هنوز ازدواج نکرده ایم و تنها صیغه کرده ایم اما اصرار به ازدواج دارد.

-         شوهرت گفت عمل کن؟

-         خودم پیشنهاد دادم و او هم خوشش آمد. نمی خواهم چیزی برایش کم گذاشته باشم. آخر من مطلقه هستم و دو بار زایمان داشته ام. می خواهم احساس کمبود نکند.

تمایل زیادی داشت که صحبت کند. من هم کنجکاو شده بودم. انگار داشتم داستانی از این مجله های خانواده می خواندم. او ادامه داد:

اول نمی خواستم قبول کنم. خیلی اصرار کرد. می گوید حاضر است هر مقداری خرج کند و هر کاری بکند تا من را به دست بیاورد. من هم قبول کردم اما هنوز نگرانم. خانواده اش نمی دانند که من بچه دارم و قبلا ازدواج کرده ام. به او گفتم نمی خواهم با خانواده ات رفت و آمد کنم.

-         اما مطمئن باش بعدا برایت مشکل ایجاد می شود چون او مدتی بعد از ازدواج از تو خواهد خواست با خانواده اش رفت و آمد کنی.

-         من با خانواده خودم هم رابطه ندارم. بعد از طلاق تا به حال روی پدرم را ندیده ام. او مرا بدبخت کرد. با مادرم تلفنی صحبت می کنم اما پدرم را نمی خواهم.

-         به هر حال نمی توانی بدون خانواده او زندگی کنی.

-         راست می گویی! خوب است مادرم و مادر او همیدگر را ببینند. تازه وقتی در جشن عروسی ما خانواده عروس نباشند برایم حرف در می آورند. بگذار با او تماس بگیرم

همانجا در مطب دکتر تلفن همراهش را در آورد و شماره پسر را گرفت. سلام و احوال پرسی شد و قرار شد با مادرش صحبت کند. هنوز به او نگفته بود که تصمیم به ازدواج گرفته است.

می گفت دیشت حرف مهریه شده و من با خودم گفتم او پسر است و من مطلقه. او جوان است و من 5 سال از او بزرگتر....

فکر کردم الان می خواهد بگوید به این دلایل کوتاه آمدم و مهریه ام را کم گرفتم. اما او ادامه داد:

برای همین گفتم 5000 سکه مهر من کن. او فکری کرد و گفت باور کن کمی زیاد است.

پرسیدم چطور با هم آشنا شدید

-         داشتم می رفتم چک نقد کنم. او مرا دیده بود و دور زده بود تا سوارم کند. آن موقع پیکان داشت. کمی از پول چکم کم بود و او در همان ملاقات اول کمبود پول من را پرداخت.

داستان آشنایی اش را باور نکردم. شاید تنها رگه هایی از حقیقت را در خود داشت اما چه فرقی می کند. دختر 28 ساله ای که  روبروی من نشسته بود در دنیایی کاملا متفاوت از من زیست می کرد. دنیایی که به هیچ وجه نمی شناختم. می گفت نمی دانی چقدر خرج روی دستش گذاشته ام. همین امروز 50 هزار تومان از او گرفتم و تنها چند هزاری آن مانده است. همه اش با آژانس رفت و آمد می کنم.

از شوهر قبلی اش پرسیدم

-         خواهر جاری ام در زندگی ما بود. شوهرم هم مدام کتکم می زد. الان با خواهر جاری سابقم ازدواج کرده و یک بچه معلول دارند. پسر من و دو پسر خواهر جاری ام که از ازدواج اولش است با آنها در یک خانه زندگی می کنند.

می گفت خانه خودش و پدرش در مهرشهر کرج است اما پسر همینجا تهران زندگی می کند. می گفت من سختی زیاد کشیده ام اما از زندگی که برای خودم ساختم راضی ام. با شغل آرایشگری توانستم زندگی خوبی درست کنم. همه وسایل خانه ام سامسونگ است....

.

.

.

دنیای او برای من غریبه غریبه بود. آینده اش چه خواهد شد. چقدر راست و دروغ را به هم بافت نمی دانم اما همینقدر می دانم که یک زن تنها با این همه فقر فرهنگی چقدر می تواند قربانی یا مقصر یا همزمان هر دو اینها باشد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1384ساعت 21:11  توسط   | 

انگيزه جالب نگارش دقيق‌ترين كتاب درباره امر به معروف در آمريكا

خبرگزاری بازتاب

"داستان نگارش این اثر و انگیزه مؤلف در این باره، در آغاز آن مقدمه آمده است. این داستان چنان است که در شامگاه روز پنجشنبه 22 سپتامبر 1988 در ایستگاه قطار شهری شیکاگو در حضور جمعی از مردم، زنی مورد تجاوز قرارمی گیرد. یکشنبه بعد از آن روز، «نیویورک‌تایمز» خبر آن را از قول پلیس به چاپ رساند. نکته مهم در گزارش پلیس آن بود که به جز یک نفر آن هم پس از تمام شدن ماجرا، هیچ کس برای کمک به قربانی از جای خود حرکت نکرد و این به رغم آن بود که این تجاوز در ساعت های پر رفت و آمد روز انجام شد. فریاد زن هم بی پاسخ ماند. اندکی بعد کارآگاه مارتین گفت: چندین نفر به آن صحنه می نگریستند و زن از آنها کمک خواست، اما هیچ کس به او پاسخی نداد. جالب آن که تجاوزگر به قربانی خود در همان حال، دستور می دهد که لبخند هم بزند و او هم به اجبار چنین می کند. در این میان از جمع حاضرین تنها یک نفر پس از فریادهای مکرر زن که مورد تجاوز قرار گرفته به خیابان می رود، جلوی ماشین پلیس را می گیرد و از آنان می خواهد تا برای دستگیری آن شخص اقدام کنند.....


به هر روی این گزارش، شگفتی آقای مایکل کوک را به همراه دارد و وی را به این فکر می اندازد که چرا در نظام حقوقی غرب، افراد چنین تربیت شده اند که هیچ واکنشی در برابر چنین جنایتی از خود نشان نمی دهند. تحقیق بیشتر نشان می دهد که تقریبا برخلاف بسیاری از نظام های حقوقی معمول در دنیا، تنها نظام حقوقی اسلام است که با داشتن نظام امر به معروف و نهی از منکر زمینه مداخله ناظرین را در برابر انحرافات و اشتباهات فراهم کرده است."

حیفم آمد ملتی که اینجا می آیند این را نبینند. نه اینکه جمعیت بازدید کننده خیلی زیاد است.

باید یک لینکدونی درست کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 19:36  توسط   | 

خود زنی

دیشب توفیق حاصل شد یکی از قسمتهای سریال مزرعه کوچک را ببینم. متاسفانه این سریال هم مثل مروارید سرخ نتوانست آنطور که باید مهاجرت از شهر به روستا را به تصویر بکشد. واقعی نبود و مطمئن هستم هیچ کس را به فکر فرو نمی برد که شاید این کار شدنی باشد و زندگی را بسیار بهتر از گذشته کند. بگذریم.

جریان یک آدم ربایی بود که البته نویسنده نتوانسته بود دلایل منطقی و قابل قبول برای آن ارائه کند شاید هم نخواسته بود شاید هم برایش خیلی مهم نبوده و فکر کرده مردم که نمی فهمند! (زبانم لال)

یک افسر آگاهی با لباس شخصی که سعی شده بود خوش قیافه و بسیار خوش تبپ باشد، مسؤل رسیدگی به پرونده بود. این آقای افسر اولا که یک پوزخند دائمی بر لبش داشت که مشخص بود عمدی در انتخاب آن نبوده و اصلا در انتخاب بازیگر توجهی به این پوزخند شنیع نشده است. از پوزخند بگذریم نگاه او به مادر زیبای دختر ربوده شده حقیقتا مهوع بود. خودتان نگاه را با پوزخند ترکیب کنید و بگذارید روی بازیگری که ناشیانه سعی دارد ادای کارآگاههای سریال های نازل آلمانی را دربیاورد. بهتر است در ادامه به عملکرد نیروی انتظامی در این آدم ربایی مضحک و وارد عمل شدن یک فروند هلی کوپتر بی خود و بی جهت حرفی نزنم. خوش بختانه اخیرا عملکرد نیروی انتظامی از آنچه در سریالها نشان می دهند بهتر است. گلی به جمال صدا و سیما.

اگر من به جای نیروی انتظامی بودم، حتی یک گروهبان جز که خودش هم معمولا از این نگاهها به دخترهای راننده می اندازد، قطعا به دلیل نمایش این کارکتر جلو در صدا و سیما تحصن می کردم. خود زنی هم حدی دارد.!

نمی دانم شاید زیاد از حد حساسیت به خرج می دهم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت 19:1  توسط   | 

دعا

" قُل ما یَعبَؤُا بکم رَبی لَولا دعاؤُکُم"   قسمتی از آیه 77 سوره فرقان(آخرین آیه)

ای رسول ما به امت من بگو که اگر دعای شما نبود خدا به شما چه توجه و اعتنایی داشت.

آیه جالبی است و به درد کسانی می خورد که از دعا کردن خسته شده اند یا شاید کمی ناامید شده باشند چون اثری از اجابت دیده نمی شود.

ارحم ما یملک الا الدعا و سلاحه البکا

حضرت محمد می گویند وقتی دری را زیاد بکوبی عاقبت به روی تو باز خواهد شد 

 

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان                 باشد کزآن میانه یکی کارگر شود 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 مهر1384ساعت 19:9  توسط   | 

پدر و مادر حق ندارند...

یکی از اقوام نزدیک آمریکا زندگی می کند. برای تربیت دو پسرش آرزوها و الگوهایی در ذهن داشت اما می گوید در نظام آموزشی و فرهنگی این کشور پدر و مادر اختیارات بسیار کمی برای تربیت بچه هایشان دارند. معلم بچه ها که الان در سن دبستان هستند مرتب از آنها می پرسد آیا در خانه تحت فشار نیستید؟ آیا چیزهایی که آموزش دیده اید در اثر اجبار و فشار پدر و مادر بوده؟ اگر بچه ها از هر گونه فشاری در خانه تعریف کنند، معلم با پلیس تماس می گیرد و برای بازجویی به خانه آنها می روند.

او می گوید ما برای تنبیه بچه ها تنها 4 راه داریم که مدرسه اجازه داده است. 11 دقیقه time out  یعنی چیزی شبیه قهر یا منزوی کردن بچه یا ... راه بعدی این است که او را به اتاقش بفرستند یا برای مدتی حق تلویزیون دیدن نداشته باشد یا اجازه ندهند dvd  ببیند.

غیر از اینها اگر پدر و مادر عکس العمل دیگری نشان دهند و مدرسه مطلع شود برای آنها دردسر می شود.

نمی دانم این آدمیزاد کی می خواهد راه میانه روی را برگزیند هرچند تربیت صحیح یک انسان حقیقتا سخت ترین کار دنیاست.

 در آمریکا آمار کودک آزاری پایین نیست اما برای مقابله با آن راه غلطی را برگزیده اند که تقریبا حقی برای پدر و مادر در تربیت فرزندشان باقی نمی گذارد و مثل یک کارخانه با یک خط تولید مجهزُ محصولات یکسانی از لحاظ فرهنگی و اخلاقی خارج می کند.

 او می گوید" بچه ها همانطوری تربیت می شوند که نظام آموزشی می خواهد و ما در این میان هیچ کاره ایم"

او از رفتار بی ادبانه و سرد اغلب بچه های آمریکایی بدش می آید اما باید منتظر باشد ببیند نتیجه تربیت تظام آموزشی آنجا چه خواهد شد. او نگران است....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1384ساعت 10:48  توسط   | 

خالق بازنشسته

آیه ای هست در قران که که می گوید" و سَخٌَرَ لکم الفلک لتجری فی البحر بامره" . آیه 32 سوره ابراهیم.

کشتی در آن زمان تنها وسیله نقلیه ای بوده که به دست انسان ساخته می شده است و احتمالا به دلیل ظرفیت  بالایی که در خودمان سراغ داریم بسیار هم به این اختراعش افتخار می کرده است. از آنجایی که خدا می داند بنده اش ظلوم جهول هم هست خواسته تکلیفش را برای دوران طلایی علم و تکنولوژی و خودشیفتگی بشر روشن کند لذا بارها برای همان یک وسیله ای که ساخته می گوید " من کشتی را به تسخیر شما در آوردم تا به امر من در دریا روان شود"

 متاسفانه با وجود این آیات و تذکرهای خدا در دنیای امروز اگر خیلی مومن باشیم خدای مان بازنشسته است چون بشر به آن حد از رشد علمی رسیده که خودش سفینه می سازد و به فضا می رود و هیچ نیازی هم  به خدا ندارد. قوانین طبیعت آفریده خداست و بشر باهوش آن را کشف کرده و به خدمت می گیرد پس خالق دیگر کاری ندارد.

فکر می کنم یکی از علتهای  بی صفایی مردم امروز همین باشد. روستاییان قدیم برای نان شبشان چشم به آسمان داشتند و روزی خود را در دستان خدا می دیدند. دلهایشان در برابر او خاشع بود و این خشوع مثل چشمه زلالشان می کرد.

 مصیبت ما امروز این است که چشم هایمان برای نیازمان روی زمین می چرخد و دلمان در مقابل زمینی ها خاشع است. خدای ما ساخته دست خود ماست از این رو سالها می گذرد و نگاهمان به آسمان نمی افتد. سخت است در عصر تکنولوژی موحد بودن. خیلی سخت است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مهر1384ساعت 16:42  توسط   | 

کلاس اخلاق به زبان انگلیسی

کلاس زبان ما تبدیل شده به کلاس اخلاق اسلامی. برای خودم که خیلی جالب است چون معمولا در کلاس های زبان انگلیسی بحث از عشق و علاقه به آن طرف آب است و اینکه ما چنین هستیم و آنها چنان. د رآخر هم آهی می کشند بعضی از بچه ها یا معلم های زیادی عاشق و پوزخندی هم می زنند به زندگی در این کشور جهنمی جهان سومی. معلم این ترم ما نزدیک 40 سال دارد و در مقایسه با معلمهای بیست و دو یا سه ساله کیش، مسن به حساب می آید اما جذاب حرف می زند و بر خلاف ظاهرش اعتقادات بسیار قوی مذهبی دارد. دیروز در بحث آخر کلاس داستانی از میرزای شیرازی تعریف کرد در مورد اهمیت حق مردم. به شدت تعجب کرده بودم. جالب تر از این معلم، عکس العمل بچه ها بود. بچه هایی که ظاهرشان می گفت  قید دین و  مذهب را زده اند، آنچنان جذب بحث غیبت شده بودند که بعد از تمام شدن کلاس با هیجان راجع به آن صحبت می کردند و تقریبا همه تصمیم گرفته بودند دیگر غیبت نکنند. امروز که رفتم سر کلاس داشتند راجع تجربه دیروزشان صحبت می کردند. آن یکی حنابندان رفته بود و کلی موضوع برای غیبت کردن داشت. غیبت های اساسی! اما به شوهر و مادرش گفته بود همه چیز در مهمانی کامل و خوب بود. می گفت داشتم می مردم برای آنکه غیبتشان را بکنم اما خودم را نگه داشتم. آن دیگری می گفت شوهرم آمده بود خانه و شروع کرد با هیجان چیزی را تعریف کند. به او گفتم بی زحمت غیبت نکن. می گفت خیلی سخت است. یکی دیگر می گفت "دیروز برگشتم خانه و مادربزرگم که حرفه ای غیبت می کند آنجا بود. گفت بیا که کلی حرف دارم برایت. گفتم من تصمیم گرفته ام غیبت نکنم. قاه قاه به من خندید و گفت بیا ولش کن. من هم رفتم اما فقط شنیدم و خودم حرفی نزدم."

جالب نیست. یک معلم زبان انگلیسی نه معلم دینی یا اخلاق و در یک آموزشگاه خصوصی نه سر کلاس های مدرسه با نیم ساعت بحث به زبان انگلیسی چنین تاثیری بگذارد روی بچه هایی که آنها هم عجیب دلهایشان آماده است. حسودی ام شد به او. تازه امروز هم بچه ها از او خواستند همین بحث ادامه پیدا کند و هر کس تجربه اش را برای ترک غیبت در کلاس مطرح کرد.

چه فرصتها و استعداد هایی که در این کشور به هدر می رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 18:20  توسط   | 

آغازی بر یک پایان

اسم وبلاگ را از کتاب شهید آوینی گرفته ام. کتابی که گاه به گاه وقت دلتنگی می خوانم و دوستش دارم. این روزها هم که بهانه برای دلتنگی زیاد است. 

امروز ضمیمه شرق را می خواندم که برای هفته دفاع مقدس! چاپ کرده بود.خاطرات جلایی پور دردهای قدیمی را تازه می کرد و  از آن سو تحلیل های باقی زخم های تازه می زد و من بغض کرده بودم

 خدایا! کی آن پایان فرا می رسد؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت 22:4  توسط   |