فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ
سوره مبارکه دخان.۴
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
یاداشت های روزانه
فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ
سوره مبارکه دخان.۴
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
«ماه رمضان امسال یک طلبه برایمان گفت که شیطان از نفرین نوح خوشش آمد و گفت ممنونم از تو که مردم غیر مومن را یکباره به جهنم فرستادی و زحمت مرا برای جهنمی نگه داشتن آنها تا آخر عمر کم کردی! و آنجا بود که حضرت نوح (علی نبینا و آله و علیه السلام) از نفرین خود پشیمان شد.»
توضیح آقای مبینی در کامنت هایشان برای عنوان آخرین داستانک: پشیمان
کاش سندش را هم داشتیم. قاعدتا باید حدیثی باشد.
فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سَاجِدِينَ
پس ساحران به سجده افتادند...
این نقطه اوج داستان ساحران را دوست دارم. به سجده افتادن باید حالت غریبی باشد. چیزی ورای سجده کردن. در سجده کردن انسان مختار است و تصمیم می گیرد اما به سجده افتادن یعنی زیر بار عظمتی یا حقیقتی قلبت چنان فروبریزد و خرد شود که دیگر نتوانی روی پاهایت بایستی.
و ساحران به سجده افتادند...
قَالُواْ آمَنَّا بِرِبِّ الْعَالَمِينَ
رَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ
نمی دانم خدا در آن لحظه با قلب ساحران چه کرده. آیا به خاطر شناختشان از سحر بود که تبدیل عصا به ماری عظیم الجثه چنان منقلبشان کرد؟ آیا از میان مردمی که شاهد بودند تنها آنان حقیقت و عظمت این تبدیل را دریافت کردند یا دل هایشان پذیرای حق بود و مردمی برگزیده بودند. آن همه ایمان و یقین به یکباره چگونه بر قلب ساحران نازل شد که رضا و بخشش خدا را بی درنگ بر سخت ترین شکنجه ها را برگزیدند.
قَالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ
إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ
لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُم مِّنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ
قَالُوا لَا ضَيْرَ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ . إِنَّا نَطْمَعُ أَن يَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَايَانَا أَن كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ
گفتند باكى نيست ما روى به سوى پروردگار خود مىآوريم. ما اميدواريم كه پروردگارمان گناهانمان را بر ما ببخشايد [چرا] كه نخستين ايمانآورندگان بوديم
سوره مبارکه شعرا آیات ۴۶ تا ۵۱
و سوره مبارکه اعراف ۱۲۰ تا ۱۲۶
*
سایت پارس قرآن یک امکان جدید گذاشته. آیاتی که جستجو می کنید را با صوتی دلنشین می توانید در همان صفحه بشنوید.
این قدر ها هم نمی گویم حواسمان باشد. لازم نیست مویی از ماست بکشیم بیرون. آن قدر عیان است که پای یکی از سفره های افطاری به خاطر یک مهمان شاهکار جدید رضا عطاران را نه با دقت هم نگاه کنیم دهانمان باز می ماند از این همه درس اخلاق.
من اگر بودم در لیست سانسور سیمای جمهوری اسلامی کنار لباس هایی که یقه های باز دارند یا صورت های آرایش شده یاصحنه های .... کل سریال های رضا عطاران را هم اضافه می کردم. یک وقت می گوییم چرند است اما می خنداند. ماه رمضان را هم مدتی است فهمیده ایم که خدا مهمانی گرفته برای همین مدل خوشی ها و جشن ها دیگر. برای کمک به خدا و رونق دادن به مهمانی اش مردم را ببندیم به فیلم و سریال و جٌنگ و مجری و مهمان. آن قدر که به زحمت فقط برای ربنای شجریان وقت می ماند. اما یک وقت است که قیمت این خنداندن بدجوری بالا می رود. این جناب قبلا در سریال های خودش آدمی بیکاره و لوده و مفت خور و بی معرفت و اهل همه جور دوز و کلک و صفات بد اخلاقی بود و هر قسمت تاکید می شد با وجود این همه ولی قلبش پاک است! در این سریال آخری یک فقره به فضایل اخلاقی اش اضافه شده. این بار یک معتاد روبه راه است که کیف زندگی اش را می کند. روابط خوبی با دختر خوش زبانش دارد و اگر هزینه های اعتیادش تامین باشد دیگر مشکلی در کار نیست. این رابگذارید کنار سایر شخصیت های سریال که یکی بدتر از دیگری است. این همه وقاحت و بیشعوری متراکم را نمی توانم هضم کنم. واقعا یک نفر توی این سازمان عریض و طویل نیست بگوید این چیست برای پای سفره افطار مردم ساخته اید؟
وقتی استدلال می شود که مردم سریال های افطار را دوست دارند یاد حرف دکتر ب می افتم. می گفت صدا و سیما مردم را از بحث ها و برنامه های دینی اشباع می کند و این اثر معکوس تربیتی دارد. لحظه های اذان را مثال می زد که همه شبکه ها بعد از پخش اذان یک نماز یا مناجات هم پخش می کند و خلاصه حوالی آن لحظه ها برنامه دیگری برای انتخاب نیست. حرفش را در مورد تاثیر معکوس اشباع کردن به خصوص برای روزها و مناسبت های خاص- که مثلا جز چهره یک روحانی در هیچ شبکه ای نیست- قبول دارم اما به نظر من نوعی خوی تهاجمی پنهان در تلویزیون و برنامه هایش برای مردم این دوران وجود دارد که مثلا وقت اذان سعی می کنیم برای لحظاتی کوتاه به بندش بکشیم تا روح هایی که می خواهند بتوانند نفسی بکشند. در حالت طبیعی قرار نبود ما این همه بمباران شویم با تصاویر و مفاهیم. قرار نبود در لحظه های اذان هم در معرض پالس هایی باشیم که روح خسته و له شدمان را که شاید بخواهد نگاهی به آسمان کند به زمین زنجیر کند. حق انتخاب دادن به کسی که برای لحظه های اذان هم برنامه دیگری را می خواهد ظاهرش جذاب است. حق انتخاب. اما باطنش انتخاب نیست چون روح انتخاب کننده را قبلا هیپنوتیزم کرده ایم. مست کرده ایم. به بند کشیده ایم. این بند ها را جدی بگیریم.
آن چیزی که می خواستم بگویم را مطمئنم خیلی ها قبلا بهتر و کامل تر گفته اند. درد دلی بود.
مستند دفاع مقدس را که قرار است از پنجشنبه بعد از اخبار ساعت ۹ پخش شود از دست ندهید. شبیه مستند امام روح الله پر است از فیلم های قدیمی و خیلی ناب آرشیو صدا و سیما.
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا شَهْرَ اللَّهِ الْاَكْبَرَ...
وَإِنَّ لَكُمْ فِي الأَنْعَامِ لَعِبْرَةً نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِي بُطُونِهِ
مِن بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَنًا خَالِصًا سَآئِغًا لِلشَّارِبِينَ ﴿66﴾
و در دامها قطعا براى شما عبرتى است از آنچه در [لابلاى] شكم آنهاست از ميان سرگين و خون شيرى ناب و خالص به شما مىنوشانيم كه براى نوشندگان گواراست (66)
سوره مبارکه نحل
شبیه نیست به داستان زندگی آدم های خوب؟ وقتی در میان بدی و فساد و رنج و اندوه رشد می کنند.
اینجا کتابخانه پژوهشگاه تعلیم و تربیت کشور است. مهمترین منبع اسناد این رشته. خانم مسئول ابتدا باید مطمئن شود که من ارشد هستم. زیر کارشناسی ارشد حق استفاده از کامپیوتر و مدارک را ندارد. می پرسم چرا! و کمی منبر می روم که "البته می دانم تقصیر شما نیست و این حرفها ولی چرا اینقدر نظر تنگی هست که کارشناسی یا اصلا یک رهگذر حق ندارد اینجا جستجو کند!" نرم می شود و می گوید قبلا اجازه داشتند اما بالایی ها دیدند انگار جور در نمی آید! گفتند فقط ارشد. چند سند پیدا می کنم و شماره اش را می برم تا برایم روی فلش بریزند. خانم مسئول این کار که اتفاقا جز نوادر خوش اخلاق است می خندد و می گوید اوووووووه چند تا. فقط هر بار سه تا می توانیم بدهیم!! آخه چرا!!!! چه فرقی برای شما می کند؟! اینکه بروم فردا دوباره بیایم دو تای دیگر بگیرم یا یکباره ۵ تا. جوابی ندارد. اینطوری بهش گفته اند. بنده خدا پنج تا را می دهد اما نفر بعدی که می آید خانم اولی میخ را محکم می کوبد که فقط سه سند حق دارید انتخاب کنید. ای خدااااا . احساس خفگی می کنم. می گویم دفعه پیش یک سند گرفتم. فصل پیشینه اش انگار جا مانده بود. (من خوش خیال) خندید و گفت. آن دو فصل را گفته اند به کسی ندهید. چشم هایم گرد شده. ای بابا من می خواهم پایان نامه بنویسم. باید بدانم تا کجا کار شده. کار اضافی نکنم. پیشینه هم مهم است.لااقل اگر نمی دهید ببرم باید بگذارید ببینم. حتی از روی پایان نامه ها هم می شود دست نویس کرد! چه کار کند بنده خدا. اینطوری به او گفته اند.
کتاب جستجو می کنم. دو تا هند بوک خوب و جدید توی لیست هست. دنبالش می گردم . نیست. خانم مسئول می گوید احتمالا امانت برده اند. کی بر می گردانند؟ نمی دانم! همکارها که می برند نمی دانیم کی بیاورند! ما هم لابد مدادیم. همکاران می برند دو تا مقاله آبکی از دلش استاد کنند احتمالا سه چهار ماهی هم روی میزشان خاک بخورد. شماره تلفن می دهید که سراغ بگیرم هر وقت آوردند بیایم بگیرم؟ با اکراه می دهد. می گویم خودتان بر می دارید گوشی را؟ نه شماره بالاست! لابد ترسیده که... چه می دانم از چه ترسیده که شماره خودش را نداده. عقلم قد نمی دهد.
می نشینم پای یک کتاب نسبتا بی ربط و فرو می روم در رویا. کاش مدیریت اینجا را یک سال می دادند به من. بخل چقدر بد است.
در دوره آقای خاتمی فکر می کردم کار رهبر با وجود اختلاف نظرهای فراوان و عمیقش با رئیس جمهور و دولت چقدر سخت است. تصور نمی کردم یک دولت اصول گرا اینقدر برای ایشان مشکل ایجاد کند.
در سخنرانی دیروز فکر می کنم برای اولین بار بود که گفتند توصیه ای به رئیس جمهور کردم اما ایشان صلاح ندانستند عمل کنند!
آن وقت یک کسانی وهم برشان داشته مرد کهن هستد... می گویند رهبری دارد در مسیر دفاع از این دولت از دایره عقلانیت و تدبیر خارج می شود.
پ.ن: این نظر خصوصی یکی از دوستان است که بهتر دیدم بگذارمش اینجا. چون دیشب دقیقا بعد از اخبار هم یکی از دوستانم تماس گرفت و همین نگرانی را مطرح کرد.
«هاجر من هم با کنار هم گذاشتن آن تعریف و تمجیدهای بلند بالا و این انتقادهای موردی، برایم سوال مطرح می شود. دولتی که درش شعار حرف اول را می زند و بسیاری از اموری که در دولتهای پیشین، گناه کبیره بود، به راحتی انجام می شوند. دولتی که تعادل را در شعار هم حفظ نمی کند، - مثالش هولوکاست و موضع گیری های دوستانه در قبال اسرائیل و...- واقعا لایق تعریفهای اینچنینی است؟ از دیشب تا حالا با خودم درگیرم...!
احساس می کنم بیچاره دولت خاتمی که گوشه ای از این تعریفها را هم نمی توانست برای خود داشته باشد.»
دوست عزیزم من هم نگرانی ات را کاملا درک می کنم اما فکر می کنم اجبارهایی برای این نوع برخورد هست. دلایل زیادی در ذهنم هست اما راستش به خاطر احاطه کمی که به اوضاع دارم احتیاط می کنم بنویسم. شاید اشتباه باشد. یکی اش به نظرم این است که انتقاد به این دولت خیلی خیلی زیاد است و تقریبا هیچ دوستی حتی در اصول گراهای حاکم برای خودش باقی نگذاشته و به هر حال این دولت لااقل چهارسالش را باید تمام کند و امکان دارد حتی برای دور بعد هم انتخاب شود. این حمایت برای دولت و حتی کل نظام ضروری است. دیگر اینکه هنوز مطمئن نیستم این دولت در بعضی جنبه ها نقطه قوت خاص نداشته باشد یا سراسر اشتباه کاری باشد چنانکه که همه ذکر گرفته اند. راستش کمی بی اعتماد شده ام به نظرات کارشناسی از بس که سوگیری دیده ام در آنها. ضعف های این دولت را همه شنیده ایم. شاید خیلی مفصل تر از دولت های قبل. چون دولت های قبلی هر کدام عقبه ای شبه حزبی داشتند که از آنها تعریف و تمجید دریافت می کردند اما برای این یکی همه منتقد هستند.اصلاح طلب ها که طبیعی است. اصول گراها هم بخشی چون بازی شان نداده و اگر می داد نقد نمی کردند. بنابراین در مقایسه بین دولت ها فراوانی نقد ها مساوی فراوانی ضعف ها نیست. چشم پوشی های زیادی برای قبلی ها بوده و اغراق هایی برای این یکی. دیگر اینکه رئیس جمهور فعلی به طور خاص و با غلظت تمام شعارها و آرمان های انقلاب را مطرح می کند آن هم بعد از دوره ای طولانی فاصله گرفتن و حتی استهزای آن آرمان ها در دولت های قبلی و شک ندارم که در طرح این شعارها اخلاص دارد اما به قول آقای حاجی کریمی مشکلش ضعف مدیریت و دانش است. بنابراین رهبر نمی تواند نسبت به این موضوع بی تفاوت باشد هر چند ضعف های مدیریتی را می بیند. به نظرم نقد های علنی تند تر از این از سوی رهبر برای او و دولتش دردی را که دوا نمی کند هیچ. مشکل ساز هم خواهد بود. رئیس جمهور منتخب مردم است نه منتصب رهبر که اگر بخواهد بتواند بی دردسر امر و نهی کند یا کارهایی از این دست و جایگاه رهبری هم آن نیست. آن کنایه ای هم که نوشتم بالا - گوش نکردن به توصیه رهبر- ساده نیست به نظرم. خیلی حرف درش هست. شاید یکی اش آن که به نقد غیر علنی هم نمی شود امید چندانی داشت! کلا تصور کن رهبر بخواهد از این بیشتر علنی بگوید. هم خودش را وارد یک دعوای بی حاصل کرده و هم فضای کشور را مشنج می کند و مردمی که در شهرستان ها اینقدر به کارها و شعارهای رئیس جمهور امید بسته اند چه می شوند. تبعات نقد علنی به نظرم بیش از آن است که مصلحت باشد. به این اوضاع شرایط خارجی را هم اضافه کن. آنجا هم ضعف های زیادی هست اما به نظر من خارج شدن از فضای انفعال گذشته و سیاست ضربه اول در این دولت منافع زیادی برای ما داشته- می دانم بعضی این نظر را فاجعه می دانند و بر عکس معتقدند بدبخت و بی آبرو شده ایم در دنیا- نقد بیش از این رهبر از این رئیس جمهور در آنجا هم ممکن است عواقب خطرناکی داشته باشد. آن طرفی ها تمام این حرف ها را رصد می کنند و رویش حساب می کنند.
هنوز مسائلی در ذهنم هست که فعلا می گذارم بماند. همین را هم اگر باز خورد منفی داشت و کسی استدلالی در ردش داشت بر می دارم. ترجیح می دهم در این ماجرا فقط نظاره گر باشم و قضاوت نهایی نکنم. چون اطلاعاتم خیلی کم است. اما در مجموع آقای خامنه ای را بسیار با تجربه تر و مدبر تر و باهوش تر از آن می دانم که عمق مسائل این دولت و عواقب حمایت از آن را نفهمند.
پ. ن۲:نظر یکی از دوستان است که به نظرم منصفانه می آید. لااقل من یکی مطمئن نیستم از حرفی که زدم. واقعیتش این است که ذهنیت من را همین رسانه ها و گلایه های مردم شکل داده و تجربه ام می گوید مشکوک باشم به صحت این ذهنیت.
«..این: "تصور نمی کردم یک دولت اصول گرا اینقدر برای ایشان مشکل ایجاد کند." را خودتان کشف کردید یا خودش کاشف به عمل آمده که این طور به صراحت تصور می کنید؟!!
یعنی این قدر اشراف داریم که این دولت "اینقدر" برای ایشان مشکل ایجاد کرده؟! این چیزی که منو شما به ش می گیم "مشکل ایجاد کردن" رو رهبر هم "مشکل ایجاد کردن" دونسته؟؟ ...»
فکر نکنم گوشی سونی اریکسون تا به حال اینقدر تحویل گرفته شده باشد که عکس های دو مگاپیکسلی اش را بگذارند کنار کار عکاسان حرفه ای و دنیا دیده با آن دوربین های معظم با کیفیت که گاهی آه از نهاد آدم بر می آورند. گفتم شاید تشویق شد و پیشرفت کرد. مثلا نایکن D700 خوب است با چند تا لنز اضافه.
عکاسش هم تا آن موقع حرفه ای می شود و به سفرهای داخلی و خارجی متعدد می رود تا حق دوربینش را ادا کرده باشد.
...ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد...
به مناسبت میلاد حضرت اباالفضل مداحی پخش می کنند. یکی از مداحان معروف می خواند:
...
پای عکست می شینم
از چشات جون می گیرم
....
!!! باورم نمی شود درست شنیده باشم. پای عکس حضرت! لابد همان تمثال های کذایی که از دیدنشان شرمم می شود و بهتر است توضیح ندهم. چه با اعتماد به نفس هم می خواند. اختصاصی به او ندارد. اغلب شعر ها به همین فضاحت است. از عشق امام عن قریب است که بمیرند. هلاک چشم ها و ابروها و.....
وارد بحث چشم و ابرو نمی شوم که وقاحتش عیان است. دارم فکر می کنم این همه لاف عشق زدن چه بلایی بر سر آدم های پای منبر می آورد. کلماتی را تکرار می کنند که تماما برایشان دروغ است. حرف هایی که از ته دل نیست. سطحی. تو خالی. یاد می گیرند یا درس پس می دهند؟ این شده سرنوشت مولودی خوانی ما.
کتاب چهل حدیث امام خمینی حق بزرگی به گردن من دارد. اولین آشنایی من با این کتاب به چندین سال پیش بر می گردد که تشنه راه حلی برای یک مشکل بودم و آنجا پیدایش کردم. مسئله را چنان تبیین و حل کرده بود که هنوز بعد از این همه سال بهتر از آن ندیده ام. روش امام این است که همه مسائل را کاملا ریشه ای و عمقی مطرح می کنند. ابتدا بینش آدم را نسبت به خودش و خصوصیات نفس انسانی اصلاح می کنند؛ ارتقا می دهند و بعد از همه مهمتر راه حلی کاملا عملی برای رفع آن مشکل خاص ارائه می دهند. فریب ادبیات نامآنوس کتاب را نباید خورد. این فقط در نگاه اول است. شروع که می کنی می بینی شیرین است و به سادگی قابل فهم. کافی است کمی میل به خواندن باشد و گستردگی موضوعات آن قدر هست که معمولا در هر دوره یکی از احادیث به کار حال و روز آدم بیاید. البته بعضی احادیث اساسا مفاهیم بسیار پیچیده ای را مطرح می کنند که من هیچ نمی فهمم اما خواندن بقیه گاهی حتی بدون اینکه مسئله ای در کار باشد لذت بخش است. فهرست را نگاه کنی. انگار منوی غذای روح باشد. یکی جذبت کند. باز کنی و همه اش را یا حتی یک صفحه اش را بخوانی و از ته دل ممنون او بشوی که روزگاری برای ما بود و هنوز هست. زنده تر از ما که عمرمان به دنیاست.
این سخنرانی دکتر رندی پاش است زمانی که پزشک ها گفته بودند سه ماه و اندی بیشتر از دوران سلامتی اش نمانده و بعد از آن سرطان از پا می اندازدش. او جمعه هفته گذشته از دنیا رفت.
نمی دانم چطور به مرگ نگاه می کرده که اینقدر شاد و سرزنده و باروحیه بوده و در آخرین سخنرانی اش از اهمیت رویاهای کودکی گفته.شاید هم اصلا به مرگ نگاه نمی کرده یا سعی می کرده که نکند چون در شوی اپرا وینفری می گفت من زندگی بدون فان fun اصلا نمی دانم چطوری می شود داشت و برام معنا ندارد حتی در این شرایط.
برای کسی که این همه سرشار از زندگی است. این همه رویا دارد. سه بچه کوچک دارد. کسی که وجودش برای دیگران مفید است ۴۷ سال زمان کمی است و سخت تر آنکه بدانی داری می میری و آن وقت انگار که هیچ اتفاق مهمی قرار نیست بیفتد بیایی راجع به سرطانت و اینکه خانه تازه ای خریده اید و تا زمان مرگ لذتش را خواهی برد حرف بزنی و تجربیاتت را راجع به مدیریت زمان یا جدی گرفتن رویاهای کودکی یا هر چیز دیگر با شوخی و خنده برای دانشجو ها بگویی. بیچاره زن و بچه هایش.
در وبلاگ انار راجع به او خواندم. لینک سخنرانی ها هم همانجاست.
یک پزشک هم راجع به او نوشته بوده.
پ.ن: فاطمه نوشته که با دوستانش سعی کرده اند چنین حسی را تجربه کنند و یکی دو نفر به این نتیجه رسیده اند که همان زندگی عادی شان را تا لحظه مرگ ادامه می دهند. من اما حس می کنم از مرگ به شدت خواهم ترسید و بسیار بیشتر از آن شاید حسرت کارهای نکرده را بخورم. فرصت های از دست رفته.
نرگس. س. عزیز چنین حسی- آگاهی از زمان مرگ- را کمی تجربه کرده و آنطور که می گفت برایش بسیار تکان دهنده بوده.
گاهی آدم خفه می شود اگر نگوید که حالش به هم می خورد از بعضی حرفهای گل و بلبلانه و چاپلوسانه و ریاکارانه و پر از ادای روشنفکری.
افاضات جدید لابد اجتهاد جناب ایشان است به مناسبت سال نوآوری و شکوفایی. نامی که بیلان های کاری امسال دولتمردان چه با ربط و چه بی ربط باید به آن مزین باشد.
از بین شغل های مغازه دارانه کتاب فروشی و گل فروشی را دوست دارم. یک کتاب فروشی با تمام کتاب های مورد علاقه ام که حتما میزی برای مطالعه خریدارها و مقداری وسایل اولیه پذیرایی مثلا نوشیدنی گرم و خنک هم داشته باشد و قسمتی هم مخصوص بچه ها با امکانات خاص که سر ذوقشان بیاورد.
گل فروشی را قبلا دوست داشتم چون عاشق فضای باطراوت و معطر آن بودم اما حالا که لذت تزئین یک دسته گل نسبتا بزرگ را چشیده ام دلم می خواهد جایی دنج در فضای خنک و عطر ملایم گلها بنشینم و دور و برم پر از انواع برگ ها و گل ها باشد و ذهنم و احساسم غرق در انتخاب شکل ها و رنگ ها شود و سبدهای گل درست کنم.
لنز های فصلی را هم امتحان کردم. همچنان بی نتیجه. چشم هایم با لنز راحت نیست. اگر سوزش نداشته باشد و روی لنز کدر نشود حداقلش شبیه خواب آلوده ها می شوم.
خجالت آور است! خیلی چیزها البته در ایران خجالت آور است که در مقابل این یکی می شود گفت دل خوش سیری چند.
نمازخانه فرودگاه امام خمینی را می گویم. یک کنج حداکثر بیست متری برای خانم ها و کمی بیشتر برای آقایون. بدون تهویه مناسب. باز هم بوی جوراب در فضا. موکت های تکه تکه و بی تناسب که همه جای این فضای کوچک را حتی نمی پوشاند.. چند کتاب قرآن و مفاتیح، پراکنده روی دکور محراب. سقف کوتاه. بدون روشنایی مناسب. بیرون این فضا اما همه چیز قشنگ است. آمده اند در بیابان خدا فرودگاه ساخته اند که فضای کافی و زیبا برای همه چیز باشد. خوردن. استراحت کردن. خرید کردن...
به نظرم شبیه یک بی حرمتی است به نماز. احساس می کنم به آن پسوند جمهوری اسلامی و اسمی که روی فرودگاه است، نیشخند می زند این نمازخانه.
پ. ن: این پست را هم درباره فرودگاه بخوانید.
من چون مدت خیلی کوتاهی برای استقبال رفته بودم فقط با گل فروشی و علائم راهنمایی و نماز خانه به مشکل برخوردم. نمازخانه را اصلا نمی شود از روی تابلو های راهنما پیدا کنی. یک چیزی برای خودشان می گویند! باید حتما از راهنمایی که آنجا نشسته بپرسی. سر در قسمت نمازخانه هم تابلویی ندارد.
نفیسه مدیر یک مهد کودک شده. همیشه دوست داشتم کار کردن در یک مهد را تجربه کنم. یک روز به جای کار روی پروپوزال که داشت حالم را به هم می زد، رفتم آنجا. چقدر بچه های تهرانی بیچاره اند واقعا. نه در قفس های آپارتمانی و نه حتی در مهد کودک ها جایی برای دویدن و بازی کردن نیست. باید با قصه سرگرمشان کرد یا نقاشی یا هر کار هنری دیگر. بسیاری از مهد ها هم جنایتکارانه برای بچه ها کارتون می گذارند و برنامه های تلویزیون.
بچه های پیش دبستانی کم تعداد بودند به خاطر تابستان. توپ آوردم تا کمی بازی کنیم. از هیجان روی زمین بند نبودند اما کنترل سه پسر و یک دختر با انرژی تخیله نشده، مشکل بود. بازی قاعده مند هم بلد نبودم. می ریختند روی سر و کله هم و یکی دوبار نزدیک بود سرشان به دیوار یا شوفاژ بخورد. خودشان می گفتند بازی اشکنک دارد و اینها اما اگر یک زخم بر می داشتند لابد پدر و مادرها قشقرقی به پا می کردند. این هم مشکلی است. فرصت خطر کردن هم نیست برای این بچه ها در مهد. فردایش می گفتند خاله کی میای بازی کنیم. مزه داده بود بهشان. رفتم یک بازی مودبانه و پاستوریزه تر کنیم. نگرفت. هیجانی که می خواستند نداشت. تا کمی هیجانی اش کردم یک لحظه دوباره همه چیز از کنترل خارج شد در آن اتاق سی متری و پرونده بازی کردن موقتا بسته شد. ساختمان این مهد، یک خانه قدیمی است که یک حیاط نسبتا بزرگ – در مقیاس خانه های تهران- دارد. یک سوم حیاطی که من کودکی ام را در آن خوش گذراندم! نفیسه قرار است فشار بیاورد که زیر زمین و حیاط را که الان انباری است در واقع، برای بازی بچه ها آماده کنند و بالکن را هم برای اینکه بچه ها باغبانی کنند هر کدام در گلدانی شخصی. اگر بشود عالی می شود.
بین بچه های چهارساله پسری هست کمی ناسازگار. دعوایش می شود با بقیه. سندرم اسپایدرمن بودگی هم دارد و دائم در حال تار تنیدن و اذیت کردن آدمها. به قصه هم وفادار نیست که لااقل فقط آدم بد ها را اذیت کند. در جلسه ای که مربی ها داشتند گفته شد که مدتی است در خانه لپ تاپ دار شده اند و این فسقلی بازی های خشن کامپیوتری می کند. موقع برگشت با مامان همین کوچولو در یک سرویس بودیم. آبش را خورد و لیوان یک بار مصرف را شوتاند توی خیابان و من با چشم های گرد به مامانش- که لابد خوشحال بود از تکنولوژیک شدن گل پسر- و بعد به نفیسه نگاه کردم. نمی دانم چرا آشغال ریختن برایم عادی نمی شود این همه می بینم. احتمال دارد هفته ای یکی دو روز بروم و خاله شدن برای پنج ساله ها را تجربه کنم و ببینم این نظریه هایی که خواندیم کجا به کار می آید. یکی دو موضوع جالب هم در ذهنمان هست که با نفیسه در بچه ها بررسی اش کنیم.